فهرست کتاب


مردان علم در میدان عمل جلد 4

سید نعمت الله حسینی‏‏‏‏‏‏

وصیت اسکندر به مادرش درباره سوگواری او

ابن اثیر در کتاب حیوة الحیوان و زینت المجالس آورده است که: چون اسکندر را یقین به مرگ شد رد آن حال نامه ای به مادر نوشت و فهماند که چون خبر فوت من به تو رسید ولیمه ای در عزای من ترتیب ده و اقسام خوراکیها و غذاها را در آن فراهم کن و به تمام مردم اعلام کن هر کسی که از آن دوست و عزیزی از دست نرفته است به آن ولیمه حاضر شوند. مادر به وصیت عمل کرد و مردم را دعوت کرد، کسی در آن ولیمه حاضر نشد مادر اسکندر تعجب کرد حکما و دانایان به او گفتند: تو خود مانع آمدن آنها شدی مادر گفت: چگونه من مانع شدم، جواب دادند تو شرط کرده ای هر کس عزیزی را از دست نداده و کسی از او نمرده است در این ولیمه شرکت کند و در دنیا کسی نیست که مبتلای به داغ عزیزی نباشد.
چون مادر اسکندر این سخن را شنید از گریه و زاری بر مرگ فرزندش تسکین یافت و گفت: خدا رحمت کند فرزندم اسکندر را که مرا به بهترین تسلیتها تسلیت داد و به نیکوترین تعزیتی تعزیت نمود.
و در بعضی از کتب است که چون اسکندر از دنیا رفت جسد همایونش را پس از تکفین در تابوتی زرین گذاشتند و بزرگان و دانشمندان و اشراف آن را بر دوش گرفته و در انجمنی آوردند و سروران قوم و بزرگان مردم بر پای خاسته گفتند: اگر کسی را خواهش گریستن باشد بر چنین پادشاهی بگرید و اگر هوس تعجب باشد بر این پادشاه تعجب کند، بعد از آن به حکما گفتند: هر یک سخنانی چند بگویند که تسلیت و به عبرت خواص و اندرز عوام باشد و مختصر و پرمعنی هم بگوید.
یکی از شاگردان ارسطو برخاست و دست اسکندر را که بنا بر وصیتش از تابوت بیرون کرده بودند تا جهانیان همگی ببینند که با آن همه ملک و مال و جهانگیری با دست تهی از دنیا رفته است.
بیداری شب شمع شبستان لحد کن - از نور جبین فکر شب تار لحد کن
رفته است سکندر ز جهان با کف خالی - زین دفتر پوسیده همین فرد سند کن
بالجمله دست اسکندر را بر سر خود نهاده گفت: ای سخنگوی شیرین زبان فصیح بیان! چه چیز آخر ترا لال و خاموش گردانید و با آن همه وسعت میدان دانش چون صید غافل چگونه در این دام تنگ افتادی؟
دیگری گفت: دیروز نقود عقیان را از نظرها پنهان نمود و امروز روزگار او را بسان زر و سیم از چشم مردمان پنهان کند.
دیگری گفت: دیروز بر شنیدن توانا بودم و کسی از ترس او سخن نتوانست گفت، امروز در نزد او بر سخن گفتن جرأت دارند. دیگری گفت: دیروز این کسی بود که بر جهانیان پادشاه قاهری بود و امروز مقهور اجل گردیده است.
دیگری گفت: این پادشاهی بود که بر تمام زمین از شرق و غرب احاطه داشت اکنون در میان دو تخته احاطه شده است.
دیگری گفت: این آنست که دیروز مردم آرزوی تقرب و نزدیکی به او را داشتند و امروز از نزدیکی او فراریند.
دیگری گفت: اسکندر ترتیب و تدبیر امور جهان را به نیروی خود به جهان می رسانید و امروز از سرانجام مهم خود ناتوانست چون هر یک فراخور خود و علم و دانش خود سخنان گفتند سپس نعش او را به مادرش رسانیدند، مادرش گفت: ای نور چشم من و ای میوه دل من عجب دارم از کسی که علم و حکمت او تا به آسمان رسید و پهنای ربع مسکون زمین را ملک خود گردانید و پادشاهان جهان را مملوک خود ساخت، چگونه خوابید که دیگر بیدار نمی گردد و چه خاموش شد که هیچگونه سخن نمی گوید.
جمشید کو سکندر گیتی ستان کجاست - آن حشمت و جلال و ملوک کیان کجاست
گر بگذری به دخمه سلجوقیان بگو - سنجر چگونه گشت و ملک شاهیان کجاست
این بانگ از مزار سکندر رسد به گوش - دارا چه شد سکندر گردون مکان کجاست
تاج قباد و تخت فریدون و جام جم - طبل سکندر و علم کاویان کجاست
وا کرده است طاق مدائن دهان مدام - فریاد می کند که انوشیروان کجاست(623)

مکن تکیه بر مسند و تخت خویش - که هر تخت را تخته ای هست پیش
- مرگ

وصیت اسکندر به مادرش درباره سوگواری او

ابن اثیر در کتاب حیوة الحیوان و زینت المجالس آورده است که: چون اسکندر را یقین به مرگ شد رد آن حال نامه ای به مادر نوشت و فهماند که چون خبر فوت من به تو رسید ولیمه ای در عزای من ترتیب ده و اقسام خوراکیها و غذاها را در آن فراهم کن و به تمام مردم اعلام کن هر کسی که از آن دوست و عزیزی از دست نرفته است به آن ولیمه حاضر شوند. مادر به وصیت عمل کرد و مردم را دعوت کرد، کسی در آن ولیمه حاضر نشد مادر اسکندر تعجب کرد حکما و دانایان به او گفتند: تو خود مانع آمدن آنها شدی مادر گفت: چگونه من مانع شدم، جواب دادند تو شرط کرده ای هر کس عزیزی را از دست نداده و کسی از او نمرده است در این ولیمه شرکت کند و در دنیا کسی نیست که مبتلای به داغ عزیزی نباشد.
چون مادر اسکندر این سخن را شنید از گریه و زاری بر مرگ فرزندش تسکین یافت و گفت: خدا رحمت کند فرزندم اسکندر را که مرا به بهترین تسلیتها تسلیت داد و به نیکوترین تعزیتی تعزیت نمود.
و در بعضی از کتب است که چون اسکندر از دنیا رفت جسد همایونش را پس از تکفین در تابوتی زرین گذاشتند و بزرگان و دانشمندان و اشراف آن را بر دوش گرفته و در انجمنی آوردند و سروران قوم و بزرگان مردم بر پای خاسته گفتند: اگر کسی را خواهش گریستن باشد بر چنین پادشاهی بگرید و اگر هوس تعجب باشد بر این پادشاه تعجب کند، بعد از آن به حکما گفتند: هر یک سخنانی چند بگویند که تسلیت و به عبرت خواص و اندرز عوام باشد و مختصر و پرمعنی هم بگوید.
یکی از شاگردان ارسطو برخاست و دست اسکندر را که بنا بر وصیتش از تابوت بیرون کرده بودند تا جهانیان همگی ببینند که با آن همه ملک و مال و جهانگیری با دست تهی از دنیا رفته است.
بیداری شب شمع شبستان لحد کن - از نور جبین فکر شب تار لحد کن
رفته است سکندر ز جهان با کف خالی - زین دفتر پوسیده همین فرد سند کن
بالجمله دست اسکندر را بر سر خود نهاده گفت: ای سخنگوی شیرین زبان فصیح بیان! چه چیز آخر ترا لال و خاموش گردانید و با آن همه وسعت میدان دانش چون صید غافل چگونه در این دام تنگ افتادی؟
دیگری گفت: دیروز نقود عقیان را از نظرها پنهان نمود و امروز روزگار او را بسان زر و سیم از چشم مردمان پنهان کند.
دیگری گفت: دیروز بر شنیدن توانا بودم و کسی از ترس او سخن نتوانست گفت، امروز در نزد او بر سخن گفتن جرأت دارند. دیگری گفت: دیروز این کسی بود که بر جهانیان پادشاه قاهری بود و امروز مقهور اجل گردیده است.
دیگری گفت: این پادشاهی بود که بر تمام زمین از شرق و غرب احاطه داشت اکنون در میان دو تخته احاطه شده است.
دیگری گفت: این آنست که دیروز مردم آرزوی تقرب و نزدیکی به او را داشتند و امروز از نزدیکی او فراریند.
دیگری گفت: اسکندر ترتیب و تدبیر امور جهان را به نیروی خود به جهان می رسانید و امروز از سرانجام مهم خود ناتوانست چون هر یک فراخور خود و علم و دانش خود سخنان گفتند سپس نعش او را به مادرش رسانیدند، مادرش گفت: ای نور چشم من و ای میوه دل من عجب دارم از کسی که علم و حکمت او تا به آسمان رسید و پهنای ربع مسکون زمین را ملک خود گردانید و پادشاهان جهان را مملوک خود ساخت، چگونه خوابید که دیگر بیدار نمی گردد و چه خاموش شد که هیچگونه سخن نمی گوید.
جمشید کو سکندر گیتی ستان کجاست - آن حشمت و جلال و ملوک کیان کجاست
گر بگذری به دخمه سلجوقیان بگو - سنجر چگونه گشت و ملک شاهیان کجاست
این بانگ از مزار سکندر رسد به گوش - دارا چه شد سکندر گردون مکان کجاست
تاج قباد و تخت فریدون و جام جم - طبل سکندر و علم کاویان کجاست
وا کرده است طاق مدائن دهان مدام - فریاد می کند که انوشیروان کجاست(624)

مکن تکیه بر مسند و تخت خویش - که هر تخت را تخته ای هست پیش
- سقراط

اعدام سقراط حکیم به جرم حقگوئی او

سقراط از حکمای یونان است که در سال 470 قبل از میلاد به دنیا آمد و در شهر آتن زندگی می کرد و 12 هزار شاگرد داشت؛ چون او از بزرگترین دانشمندان عصر خود بود، شهر آتن زیر نظر (هیأت) مشورتخانه اداره می شد و سقراط نیز یکی از آنان بشمار می رفت ولی هیچ گاه با آنها انس نمی گرفت و از تشریفات و مزایای آن دوری می نمود وی شبها در مکان محقر و ساده ای بسر می برد و روزها در میان آفتاب زندگی می کرد.
روزی سرکنسول که رئیس مشورتخانه بود از کنار سقراط گذشت و گفت: ای حکیم! چرا از مجالست ما دوری می کنی؟
سقراط گفت: اشتغال به آنچه مقدم و حیاتبخش است مرا از معاشرت با شما بازداشته است.
سرکنسول گمان کرد منظورش تأمین معاش است لذا گفت: ای حکیم! بفرما تا آنچه مورد نیاز است مهیا کنم.
سقراط گفت: اگر آن را در قدرت داشتید از معاشرت من محروم نمی گشتید.
سرکنسول گفت: من شنیده ام که مردم را از عبادت بتها و ستایش ستارگان منع می کنی و این بر خلاف مصالح مملکت است.
سقراط گفت: من گفته ام پرستش و عبادت این بتها و ستارگان بی جان و اراده به حال سقراط سودی ندارد، ولی البته به سود شما هست؛ زیرا اگر مردم خداپرست و روشنفکر شدند از حیوانیت، ذلت، بی ارادگی، پیروی کورکورانه بیرون می آیند و به کمالات انسانی و فضایل درآمده روح آزادیخواهی و حق طلبی در آنان زنده می گردد و مسلم است که در این صورت، دیگر زیر بار اسارت و جنایات و خلافکاریهای شما نمی روند و این مطلب بدون تردید بر خلاف مصالح شما است.
سرکنسول گفت: ای سقراط اگر حاجتی داری بفرما تا اوامری در مورد آنها صادر گردد.
سقراط گفت: مرا به این خلعتها و لباسهای دیبا و کیسه های زر و حقه های گوهر و جواهرات شما که همه از سنگهای زمین و آب دهان کرمها و گیاهان خشکیده است احتیاجی نیست فقط خواهش من این است که افسار مرکب خود را گردانده از اینجا بروی که تابش آفتاب را از من گرفته ای.