فهرست کتاب


مردان علم در میدان عمل جلد 4

سید نعمت الله حسینی‏‏‏‏‏‏

آیت الله کاشانی سیلی محکمی به آن افسر زد

آیت الله سید محمد شیرازی فرموده است: یکی از بزرگان قم حکایتی چنین برایم نقل کرد: مدت دوازده سال به تهران نرفته بودم ایام سلطنت رضا شاه بود و دستور کشف حجاب را داده بود و مأمورین این دستور را به شدت اجرا می کردند من به تهران رفتم و در یکی از خیابانها قدم می زدم، زنی را دیدم که با چادر می رود، تا چشم یکی از افسران دولت به او افتاد سیلی محکمی به آن زن زده چادر او را از سرش کشید به طوری که من وحشت کردم، ناگهان دیدم کالسکه ای ایستاد و مرحوم سید ابوالقاسم کاشانی از آن پیاده شد و از پشت سر سیلی محکمی به آن افسر زده و او را به لرزه درآورد، پس از آن سوار کالسکه شد و رفت آن افسر مانند کسی که استخوانی در گلویش گیر کند نتوانست حرفی بزند.(588)
- کشف حجاب

آیت الله کاشانی سیلی محکمی به آن افسر زد

آیت الله سید محمد شیرازی فرموده است: یکی از بزرگان قم حکایتی چنین برایم نقل کرد: مدت دوازده سال به تهران نرفته بودم ایام سلطنت رضا شاه بود و دستور کشف حجاب را داده بود و مأمورین این دستور را به شدت اجرا می کردند من به تهران رفتم و در یکی از خیابانها قدم می زدم، زنی را دیدم که با چادر می رود، تا چشم یکی از افسران دولت به او افتاد سیلی محکمی به آن زن زده چادر او را از سرش کشید به طوری که من وحشت کردم، ناگهان دیدم کالسکه ای ایستاد و مرحوم سید ابوالقاسم کاشانی از آن پیاده شد و از پشت سر سیلی محکمی به آن افسر زده و او را به لرزه درآورد، پس از آن سوار کالسکه شد و رفت آن افسر مانند کسی که استخوانی در گلویش گیر کند نتوانست حرفی بزند.(589)
- رضاخان

آیت الله کاشانی سیلی محکمی به آن افسر زد

آیت الله سید محمد شیرازی فرموده است: یکی از بزرگان قم حکایتی چنین برایم نقل کرد: مدت دوازده سال به تهران نرفته بودم ایام سلطنت رضا شاه بود و دستور کشف حجاب را داده بود و مأمورین این دستور را به شدت اجرا می کردند من به تهران رفتم و در یکی از خیابانها قدم می زدم، زنی را دیدم که با چادر می رود، تا چشم یکی از افسران دولت به او افتاد سیلی محکمی به آن زن زده چادر او را از سرش کشید به طوری که من وحشت کردم، ناگهان دیدم کالسکه ای ایستاد و مرحوم سید ابوالقاسم کاشانی از آن پیاده شد و از پشت سر سیلی محکمی به آن افسر زده و او را به لرزه درآورد، پس از آن سوار کالسکه شد و رفت آن افسر مانند کسی که استخوانی در گلویش گیر کند نتوانست حرفی بزند.(590)
- علمای مبارز