فهرست کتاب


مردان علم در میدان عمل جلد 4

سید نعمت الله حسینی‏‏‏‏‏‏

سخنان بهلول به هارون الرشید

بهلول ابن عمر کنیه اش ابوذهب بود، از اخبار چنین برمی آید که او عالم و فاضل و عاقل و امامی المذهب بوده و علت اینکه خود را به دیوانگی زده این است که: هارون الرشید از او خواست که قضاوت بغداد را قبول کند و چون او نخواست این مسئولیت را در دولت و حکومت هارون قبول کند به جهت خلاصی خود از این بن بست خود را به دیوانگی زد چنانچه وقتی به هارون گفتند: بهلول دیوانه شده است، هارون گفت: او دیوانه نیست، بلکه به این وسیله دینش را برداشته و فرار کرده است.
و از بهلول کلمات و سخنان پرفائده ای نقل شده است که بعضی از آنها را برای استفاده نقل می کنیم.
روزی هارون به بهلول گفت: دوست داری خلیفه باشی؟ بهلول گفت: نه به جهت اینکه من مرگ سه خلیفه را دیده ام ولی یک خلیفه مرگ دو بهلول را ندیده است.
هنگامی که هارون از حج بیت الله الحرام برمی گشت در بین راه سه مرتبه بهلول او را با صدای بلند به اسم صدا زد و گفت: یا هارون یا هارون یا هارون.
هارون پرسید این صدای کیست؟ گفتند: بهلول است، هارون برگشت و خطاب به بهلول کرده گفت: هیچ می دانی من کیستم؟ بهلول گفت: بلی می دانم تو آن کسی هستی که اگر در مشرق به کسی ظلم و ستمی شده باشد و تو در مغرب باشی روز قیامت خداوند از تو مؤاخذه و سؤال خواهد کرد و تو باید جوابگویش باشی هارون از شنیدن این کلام گریه کرد آنگاه از او پرسید آیا حاجتی داری که برآورم، بهلول گفت: آری می خواهم گناهان مرا بیامرزی و مرا وارد بهشت کنی. هارون گفت: این کار در اختیار من نیست ولی من می توانم دین تو را ادا کنم.
بهلول گفت: دین با دین ادا نگردد تو آنچه داری مال مردم است چگونه با مال مردم می توانی دین مرا بدهی؟
هارون گفت: دستور می دهم برای تو مقرری تعیین کرده و تا روز مرگت مرتب خرجی تو را بدهند.
بهلول گفت: من و تو هر دو بنده خدائیم چگونه خداوند کریم تو را فراموش نکرده و مرا فراموش می کند و روزیم را نمی دهد که تو به من بدهی؟(525)
روزی بهلول وارد قصر هارون شد و یکسره رفت روزی مسند و متکائی که مخصوص هارون بود نشست غلامها و خدمتگزاران چون این را دیدند به او حمله کرده و کشیدند و از آن مکان خارج نمودند، چون هارون از اندرون خارج شده و به قصر وارد شد دید بهلول در گوشه ای نشسته و گریه می کند چون علت گریه او را پرسید گفتند چون در جای مخصوص خلیفه نشسته بود ما او را از آنجا بیرون کردیم. هارون خطاب به بهلول کرده و گفت: گریه مکن، بهلول گفت: ای هارون من به حال خود گریه نمی کنم که مرا اذیت کرده اند بلکه به حال تو گریه می کنم چون دیدم من یک لحظه نشستم در جائی که جای من نبود اینگونه مورد غضب و تنبیه و توهین قرار گرفته ام پس تو که یک عمری در این مکان که جای تو نیست و حق دیگری است و جای کسانی است که باید با عدل و انصاف با رعیت رفتار کنند و حق سایرین را بالسویه تقسیم کنند که تو چنین نیستی پس با تو چه خواهند کرد در روز دادخواهی و روز حساب.(526)
و بهلول طبع شعر نیز داشته و این دو بیت از اشعار اوست:
یا من تمتع بالدنیا و زینتها - و لاتنام عن اللذات عیناه
شغلت نفسک فیما لیس تدرکه - تقول لله ماذا حین تلقاه (527)

ابوعبدالله صفوانی و مباهله او با قاضی موصل

محمد بن احمد بن عبدالله بن قضاعه مکنی به ابوعبدالله صفوانی، از اولاد صفوان بن مهران جمال از اصحاب امام صادق - علیه السلام - از حفاظ بزرگ و دارای دانشی بسیار و مردی زبان آور بود. گویند او نه می خواند و نه می نوشت، او دارای کتابهائی است که از حفظ املا می کرد، از جمله کتاب الکشف و الحجة و کتاب انس العالم، و کتاب یوم و لیله و... می باشد.
نجاشی نوشته است او در نزد سلطان جایگاهی بزرگ داشته است علت آن هم این بود که وی با قاضی موصل در حضور ابن حمدان سیف الدوله حمدانی حکمران شیعه موصل پیرامون امامت مناظره می کرد و کار به جائی رسید که به قاضی گفت: حاضر هستی با من درباره حقانیت خود مباهله کنی؟ قاضی به وی مهلت فردا را داد و چون فردا حضور نیافتند دست خود را در دست قاضی نهاد و مباهله کردند و برخاستند و رفتند، قاضی هر روز در دربار سیف الدوله حضور می یافت ولی پس از آن روز دیگر نیامد، امیر سیف الدوله گفت: ببینید چه شده است که قاضی نیامده است؟
فرستاده رفت و برگشت و گفت: از همان لحظه که از جای مباهله برخاسته است تب کرده و همان دستی که برای مباهله با صفوانی دراز کرده و رم کرده و سیاه شد، و فردای آن روز درگذشته است. این موضوع باعث شد که ابوعبدالله صفوانی در نزد پادشاهان عصر مقام و منزلتی یابد.(528)

داستان حاج ملا احمد نراقی و حاکم ظالم و فتحعلی شاه

مرحوم حاج ملا احمد نراقی علیه الرحمه حاکم ظالمی را از کاشان اخراج کرد که قبلاً نیز چندین حاکم ظالم را بیرون کرده بود سلطان حاجی را احضار نمود و در مجلس با او تغیر نمود و گفت: شما در اوضاع سلطنت اخلال می نمائید و حاکم را اخراج می کنید و... حاج ملا احمد در این هنگام آستین بالا زده و هر دو دست به آسمان بلند کرد و چشمهایش پر از اشک شد عرض کرد: خدایا این سلطان ظالم حاکمی را بر مردم قرار داد و من رفع ستم نمودم و این ظالم بر من متغیر است و چون خواست نفرین کند فتحعلی شاه بی اختیار از جای برخاست و دستهای حاجی را گرفت و به پائین آورد و معذرت خواست و او را راضی کرد و به خواست او حاکمی بهتر برای کاشان معین ساخت.(529)