فهرست کتاب


مردان علم در میدان عمل جلد 4

سید نعمت الله حسینی‏‏‏‏‏‏

شیخ ابوالحسن نوری خمهای شراب معتضد را شکست

محقق سبزواری در حالات شیخ ابوالحسن نوری گفته است: او منزوی و گوشه نشین بود و اگر منکری را می دید از آن جلوگیری می کرد اگرچه بیم کشتن در آن باشد. روزی برای وضو و طهارت کنار دجله رفت زورقی دید که در آن سی خم سر به مهر بود که به آنها نوشته بود لطف شیخ، بسیار تعجب کرد از ملاح پرسید در این خمها چه باشد؟ ملاح گفت: فضولی نکن در این خمها شراب است که به جهت تشریفات مجلس خلیفه آورده اند، شیخ چوبی که در زورق بود برداشت و همه آن خمها را شکست. ملاح به داد و فریاد آمد و مأمورین را خبر کرد شیخ را گرفتند و نزد معتضد که خلیفه ای بسیار بیرحم و شمشیرش همیشه پیش از سخنش بود بردند، مردم بغداد از بردن شیخ غمناک شدند. معتضد به شیخ بانگ زد: تو به چه جرأت و به امر کی این گستاخی را کردی؟ شیخ گفت: من به امر خداوند این کار را کردم و به امر آنکه ترا پادشاهی داده و دیگر مهر و دوستی تو و رعیت مرا به این کار وادار کرد چون بجا آوردن منکرات به وسیله تو رعیت را نیز وادار به ارتکاب این گونه منکرات می کند و گناه آنها نیز به حساب تو نوشته شود و رعیت در صلاح و فساد پیرو تو هستند بنابراین هم به تو و هم به رعیت دلسوزی کردم و غرضی جز خشنودی خدا را نداشتم.
معتضد از سخنان او خوشحال شده به گریه آمد و گفت: تو سزاوار بدین کاری و در این کار آزادی.(463)
- هارون الرشید

موعظه فضیل بن عیاض به هارون

فضل بن ربیع گوید: سالی هارون الرشید حج بجا آورد: شبی مأمور هارون به دنبال من آمد و گفت: امیر شما را می خواهد من به نزد او رفتم. گفتم: چه شده است که خلیفه در این ساعت شب مرا احضار کرده؟ هارون گفت: فکری در خاطرم افتاده که مرا رنج می دهد فقط یک عالم می تواند آن را از خاطر من بیرون نماید ببین چه کسی را می توانی حاضر کنی، گفتم سفیان بن عیینه اینجا است، گفت: برو او را بیاور. پس رفتم سفیان را دعوت کرده آوردم سفیان ساعتی با هارون صحبت کرد، در آخر هارون به او گفت: آیا بدهکاری و دینی داری؟ گفت: آری، هارون به عباس گفت دین او را ادا کن سفیان رفت هارون به من گفت: این رفیقت کاری برای من نکرد کسی دیگر را برایم بیاور. گفتم عبدالرزاق بن همام واعظ عراق اینجا است او را می آورم. رفتم او را آوردم، او نیز ساعتی با هارون مذاکره کرد هارون گفت: آیا دینی داری؟ گفت: آری دارم، هارون به عباس دستور داد تا دین او را از بیت المال ادا کند. آن وقت او هم رفت.
هارون رو به من کرد و گفت از این رفیقت نیز کاری ساخته نشد کس دیگر اگر سراغ داری بیاور. گفتم: فضیل بن عیاض در اینجا است. هارون گفت: با هم نزد او برویم، با هم در منزل او آمدیم او مشغول خواندن نماز و آیات قرآن بود چون در را زدیم گفت: کیست؟ من گفتم خلیفه را اجابت کن. فضیل گفت: مرا با خلیفه چه کار؟ گفتم سبحان الله! مگر تو اطاعت خلیفه را لازم نمی دانی؟ گفت: مگر از رسول خدا روایت نشده است که فرموده: لیس لمؤمن ان یذل نفسه مؤمن نباید خود را در معرض ذلت و خواری قرار بدهد، این را گفت و در را باز کرده و رفت در بالای غرفه چراغ را خاموش کرده و خود را در گوشه ای پنهان کرد پس ما رفتیم و او را جستجو کردیم تا اینکه دست هارون به او رسید و از او خواست که با او حرف بزند و موعظه کند. فضیل گفت: ای هارون تو گناه خود و گناه کسانی که همراه تو هستند بر خود حمل کرده ای که اگر روز قیامت که به حساب تو می رسند از نزدیکترین آنها بخواهی که مقدار کمی از بار گناهان تو را از دوش تو بردارند همگی از تو فرار می کنند و تو را تنها می گذارند. سپس گفت: عمر بن عبدالعزیز وقتی خلیفه شد سالم بن عبدالله و محمد بن کعب و رجاء ابن حیوة را دعوت کرد و به آنها گفت: من به این بلا مبتلا شده ام مرا یاری کنید. او خلافت را بلا می دانست ولی تو و یارانت خلافت را نعمت می دانید. آن وقت سالم بن عبدالله به عمر بن عبدالعزیز گفت: اگر می خواهی فردای محشر از عذاب خداوند نجات بیابی از دنیا زهد ورزیده و روزه باش تا آنکه با مرگ افطار کنی.
محمد بن کعب گفت: اگر می خواهی از عذاب خدا رهائی یابی بزرگان مسلمین در پیش تو به منزله پدر و میان سالشان مانند برادر و کوچکشان مانند اولاد باشند آن وقت به پدران نیکی و به برادران ترحم و انصاف کنی و از فرزندان پرستاری و دلسوزی نمائی، آن وقت رجاء بن حیوة گفت ای خلیفه اگر می خواهی از عذاب الهی در روز قیامت رهائی یابی دوست بدار برای مسلمین آنچه را دوست می داری برای خودت و مکروه بدان برای دیگران آنچه را که برای خود مکروه می دانی. و من نیز ترا موعظه می کنم به همان موعظه که آنها عمر بن عبدالعزیز را موعظه کردند و من از عواقب امر تو سخت می ترسم.
ای خلیفه در میان یاران و اطرافیان تو کسانی مانند این اشخاص هستند که تو را نصیحت کنند؟ و امر به عدل و داد نموده و به یاد حساب روز قیامت و عذاب خداوند بیندازند؟
هارون پس از شنیدن این کلمات گریه کرد به حدی که غش کرد. من به فضیل گفتم: با امیرالمؤمنین مدارا کن اینقدر او را ناراحت نکن. فضیل گفت: ای پسر ربیع تو و همراهانت خلیفه را هلاک کردید آن وقت به من می گوئی با او مدارا کنم؟
پس هارون بخود آمده گفت: بیشتر بگو.
فضیل گفت: جدت عباس عموی پیامبر - صلی الله علیه و آله - روزی به نزد رسول خدا آمد و عرض کرد یا رسول الله دستور بدهید که من نیز امارتی و فرمانروائی داشته باشم حضرت فرمود: یا عباس یا عم النبی نفس تحییها خیر من امارة لاتحصیها، ان الامارة حسرة و ندامة یوم القیامة، فان استطعت ان لاتکون امیرا فافعل اگر نفسی را احیا کنی از فرمانروائی بهتر است فرمانروائی حسرت و ندامت است در روز قیامت اگر بتوانی امارت قبول نکن.
هارون سخت گریست و گفت: زدنی بیشتر کن، فضیل گفت: تو کسی هستی که فردای قیامت خداوند از تو مؤاخذه خواهد کرد که با خلق الله چگونه رفتار کردی پس بر تو باد که با رعیت بدرفتاری نکنی و آنها را گول نزنی چون رسول خدا فرمود: کسی که بندگان خدا را گول بزند بوی بهشت به مشامش نرسد.
هارون بگریست آن وقت گفت: آیا تو دین و بدهکاری داری؟
فضیل گفت: بلی دینی به خداوند دارم که می طلبد وای بر من اگر از من مطالبه کند، وای بر من اگر خداوند مرا هدایت نکند در ادای دینم.
هارون گفت: منظور من بدهکاری به مردم است، فضیل گفت: خدای من مرا به این کار امر نکرده بلکه مرا امر کرده است که تصدیق کنم امر او را، فقال تعالی:
و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون ما ارید منهم من رزق و ما اریدان یطعمون ان الله هو الرزاق ذوالقوة المتین. (و الذاریات آیه 57 - 56)
هارون گفت: این هزار دینار را بگیر خرج عائله ات کن، فضیل گفت: سبحان الله من ترا راهنمائی می کنم که نجات بیابی از این مال دنیا آن وقت خودم را آلوده کنم به مال دنیا، آن وقت ما سکوت کرده و حرکت نمودیم، هارون به من گفت: اینچنین کسانی را باید پیدا کرد و استفاده برد و این شخص امروز سید مؤمنان است.(464)

سخنان بهلول به هارون الرشید

بهلول ابن عمر کنیه اش ابوذهب بود، از اخبار چنین برمی آید که او عالم و فاضل و عاقل و امامی المذهب بوده و علت اینکه خود را به دیوانگی زده این است که: هارون الرشید از او خواست که قضاوت بغداد را قبول کند و چون او نخواست این مسئولیت را در دولت و حکومت هارون قبول کند به جهت خلاصی خود از این بن بست خود را به دیوانگی زد چنانچه وقتی به هارون گفتند: بهلول دیوانه شده است، هارون گفت: او دیوانه نیست، بلکه به این وسیله دینش را برداشته و فرار کرده است.
و از بهلول کلمات و سخنان پرفائده ای نقل شده است که بعضی از آنها را برای استفاده نقل می کنیم.
روزی هارون به بهلول گفت: دوست داری خلیفه باشی؟ بهلول گفت: نه به جهت اینکه من مرگ سه خلیفه را دیده ام ولی یک خلیفه مرگ دو بهلول را ندیده است.
هنگامی که هارون از حج بیت الله الحرام برمی گشت در بین راه سه مرتبه بهلول او را با صدای بلند به اسم صدا زد و گفت: یا هارون یا هارون یا هارون.
هارون پرسید این صدای کیست؟ گفتند: بهلول است، هارون برگشت و خطاب به بهلول کرده گفت: هیچ می دانی من کیستم؟ بهلول گفت: بلی می دانم تو آن کسی هستی که اگر در مشرق به کسی ظلم و ستمی شده باشد و تو در مغرب باشی روز قیامت خداوند از تو مؤاخذه و سؤال خواهد کرد و تو باید جوابگویش باشی هارون از شنیدن این کلام گریه کرد آنگاه از او پرسید آیا حاجتی داری که برآورم، بهلول گفت: آری می خواهم گناهان مرا بیامرزی و مرا وارد بهشت کنی. هارون گفت: این کار در اختیار من نیست ولی من می توانم دین تو را ادا کنم.
بهلول گفت: دین با دین ادا نگردد تو آنچه داری مال مردم است چگونه با مال مردم می توانی دین مرا بدهی؟
هارون گفت: دستور می دهم برای تو مقرری تعیین کرده و تا روز مرگت مرتب خرجی تو را بدهند.
بهلول گفت: من و تو هر دو بنده خدائیم چگونه خداوند کریم تو را فراموش نکرده و مرا فراموش می کند و روزیم را نمی دهد که تو به من بدهی؟(465)
روزی بهلول وارد قصر هارون شد و یکسره رفت روزی مسند و متکائی که مخصوص هارون بود نشست غلامها و خدمتگزاران چون این را دیدند به او حمله کرده و کشیدند و از آن مکان خارج نمودند، چون هارون از اندرون خارج شده و به قصر وارد شد دید بهلول در گوشه ای نشسته و گریه می کند چون علت گریه او را پرسید گفتند چون در جای مخصوص خلیفه نشسته بود ما او را از آنجا بیرون کردیم. هارون خطاب به بهلول کرده و گفت: گریه مکن، بهلول گفت: ای هارون من به حال خود گریه نمی کنم که مرا اذیت کرده اند بلکه به حال تو گریه می کنم چون دیدم من یک لحظه نشستم در جائی که جای من نبود اینگونه مورد غضب و تنبیه و توهین قرار گرفته ام پس تو که یک عمری در این مکان که جای تو نیست و حق دیگری است و جای کسانی است که باید با عدل و انصاف با رعیت رفتار کنند و حق سایرین را بالسویه تقسیم کنند که تو چنین نیستی پس با تو چه خواهند کرد در روز دادخواهی و روز حساب.(466)
و بهلول طبع شعر نیز داشته و این دو بیت از اشعار اوست:
یا من تمتع بالدنیا و زینتها - و لاتنام عن اللذات عیناه
شغلت نفسک فیما لیس تدرکه - تقول لله ماذا حین تلقاه (467)