فهرست کتاب


مردان علم در میدان عمل جلد 4

سید نعمت الله حسینی‏‏‏‏‏‏

ملاقات طاوس یمانی با عبدالملک

آورده اند که هشام بن عبدالملک برای انجام مناسک حج روانه مکه شد، امر کرد یکی از صحابه را پیش من بیاورید. گفتند از صحابه کسی زنده نمانده است، گفت: از تابعین و پیروان آنها اگر کسی هست بیاورید، طاوس یمانی را خبر کردند، وقتی طاووس به حضور رسید کفش خود را در کنار بساط خلیفه کند و به امارت به او سلام نکرد، و به کنیه و القاب او را خطاب نکرد و روبروی او نشست و بطور عادی گفت: هشام حالت چطور است؟ هشام از رفتار او بسیار خشمناک شد و گفت: به چه جرأت با من چنین رفتار کردی؟ طاووس گفت: مگر چه کردم؟ هشام گفت: کفشت را در کنار بساط من کندی و مرا امیرالمؤمنین نگفتی و به کنیه خطاب نکردی و بطور عادی روبروی من نشسته احوال پرسی کردی.
طاووس گفت: در هر روزی چند مرتبه در پیشگاه خداوند کفش می کنم به من خشم نمی کند. اما ترا امیرالمؤمنین خطاب نکردم چون نخواستم دروغ بگویم چون همه مؤمنین به امیر بودن تو راضی نیستند که من تو را امیرالمؤمنین گویم، اما به کنیه نام بردن، چون دیدم خداوند در قرآن دوستانش را با نام خوانده چون داود، موسی، عیسی، ابراهیم، محمد... ولی دشمنش را با کنیه نام برده چون تبت یدا ابی لهب اما اینکه من در مقابل تو نشستم و نایستادم چون از امیرالمؤمنین علی - علیه السلام - روایت کرده اند که: هرگاه بخواهی بدانی که اهل دوزخ کیانند نگاه کن به اشخاصی که خود نشسته اند و گروهی در اطرف ایشان ایستاده اند.
هشام گفت: مرا موعظه کن. گفت: در دوزخ مارها و عقربهائی میباشند مانند کوه. امیری را که با رعیت به عدالت رفتار نکند می گزند.
طاووس بعد از این سخنان پندآمیز برخاست و رفت.(460)
- مردان وارسته

ملاقات طاوس یمانی با عبدالملک

آورده اند که هشام بن عبدالملک برای انجام مناسک حج روانه مکه شد، امر کرد یکی از صحابه را پیش من بیاورید. گفتند از صحابه کسی زنده نمانده است، گفت: از تابعین و پیروان آنها اگر کسی هست بیاورید، طاوس یمانی را خبر کردند، وقتی طاووس به حضور رسید کفش خود را در کنار بساط خلیفه کند و به امارت به او سلام نکرد، و به کنیه و القاب او را خطاب نکرد و روبروی او نشست و بطور عادی گفت: هشام حالت چطور است؟ هشام از رفتار او بسیار خشمناک شد و گفت: به چه جرأت با من چنین رفتار کردی؟ طاووس گفت: مگر چه کردم؟ هشام گفت: کفشت را در کنار بساط من کندی و مرا امیرالمؤمنین نگفتی و به کنیه خطاب نکردی و بطور عادی روبروی من نشسته احوال پرسی کردی.
طاووس گفت: در هر روزی چند مرتبه در پیشگاه خداوند کفش می کنم به من خشم نمی کند. اما ترا امیرالمؤمنین خطاب نکردم چون نخواستم دروغ بگویم چون همه مؤمنین به امیر بودن تو راضی نیستند که من تو را امیرالمؤمنین گویم، اما به کنیه نام بردن، چون دیدم خداوند در قرآن دوستانش را با نام خوانده چون داود، موسی، عیسی، ابراهیم، محمد... ولی دشمنش را با کنیه نام برده چون تبت یدا ابی لهب اما اینکه من در مقابل تو نشستم و نایستادم چون از امیرالمؤمنین علی - علیه السلام - روایت کرده اند که: هرگاه بخواهی بدانی که اهل دوزخ کیانند نگاه کن به اشخاصی که خود نشسته اند و گروهی در اطرف ایشان ایستاده اند.
هشام گفت: مرا موعظه کن. گفت: در دوزخ مارها و عقربهائی میباشند مانند کوه. امیری را که با رعیت به عدالت رفتار نکند می گزند.
طاووس بعد از این سخنان پندآمیز برخاست و رفت.(461)
- امر بمعروف و نهی از منکر

شیخ ابوالحسن نوری خمهای شراب معتضد را شکست

محقق سبزواری در حالات شیخ ابوالحسن نوری گفته است: او منزوی و گوشه نشین بود و اگر منکری را می دید از آن جلوگیری می کرد اگرچه بیم کشتن در آن باشد. روزی برای وضو و طهارت کنار دجله رفت زورقی دید که در آن سی خم سر به مهر بود که به آنها نوشته بود لطف شیخ، بسیار تعجب کرد از ملاح پرسید در این خمها چه باشد؟ ملاح گفت: فضولی نکن در این خمها شراب است که به جهت تشریفات مجلس خلیفه آورده اند، شیخ چوبی که در زورق بود برداشت و همه آن خمها را شکست. ملاح به داد و فریاد آمد و مأمورین را خبر کرد شیخ را گرفتند و نزد معتضد که خلیفه ای بسیار بیرحم و شمشیرش همیشه پیش از سخنش بود بردند، مردم بغداد از بردن شیخ غمناک شدند. معتضد به شیخ بانگ زد: تو به چه جرأت و به امر کی این گستاخی را کردی؟ شیخ گفت: من به امر خداوند این کار را کردم و به امر آنکه ترا پادشاهی داده و دیگر مهر و دوستی تو و رعیت مرا به این کار وادار کرد چون بجا آوردن منکرات به وسیله تو رعیت را نیز وادار به ارتکاب این گونه منکرات می کند و گناه آنها نیز به حساب تو نوشته شود و رعیت در صلاح و فساد پیرو تو هستند بنابراین هم به تو و هم به رعیت دلسوزی کردم و غرضی جز خشنودی خدا را نداشتم.
معتضد از سخنان او خوشحال شده به گریه آمد و گفت: تو سزاوار بدین کاری و در این کار آزادی.(462)
- شهامت