فهرست کتاب


مردان علم در میدان عمل جلد 4

سید نعمت الله حسینی‏‏‏‏‏‏

سخن حق در حضور ستمگر

یحیی بن یعمر یکی از شاگردان خلیل بن احمد بود، او عالمی آزادمنش و شجاع بود هنگامی که حجاج شهر واسط را بنا کرد از او پرسید: به نظر تو این بنا چه عیبی دارد؟ یحیی گفت: دو عیب دارد، یکی اینکه این شهر را از مال مردم بنا کرده ای نه از مال خودت، دیگر اینکه کسانی غیر از فرزندان تو در این شهر ساکن خواهند شد.
حجاج خشمناک شده به او گفت: چه چیز تو را وادار کرد که این چنین جرأت کرده و این سخنان را گفتی؟ یحیی گفت آن عهد و پیمانی که خداوند عز و جل از علما گرفته است که هیچ سخن حقی را از مردم کتمان نکنند مرا به این سخن وادار کرد. پس حجاج او را به خراسان تبعید کرد.(459)
- هشام بن عبدالملک

ملاقات طاوس یمانی با عبدالملک

آورده اند که هشام بن عبدالملک برای انجام مناسک حج روانه مکه شد، امر کرد یکی از صحابه را پیش من بیاورید. گفتند از صحابه کسی زنده نمانده است، گفت: از تابعین و پیروان آنها اگر کسی هست بیاورید، طاوس یمانی را خبر کردند، وقتی طاووس به حضور رسید کفش خود را در کنار بساط خلیفه کند و به امارت به او سلام نکرد، و به کنیه و القاب او را خطاب نکرد و روبروی او نشست و بطور عادی گفت: هشام حالت چطور است؟ هشام از رفتار او بسیار خشمناک شد و گفت: به چه جرأت با من چنین رفتار کردی؟ طاووس گفت: مگر چه کردم؟ هشام گفت: کفشت را در کنار بساط من کندی و مرا امیرالمؤمنین نگفتی و به کنیه خطاب نکردی و بطور عادی روبروی من نشسته احوال پرسی کردی.
طاووس گفت: در هر روزی چند مرتبه در پیشگاه خداوند کفش می کنم به من خشم نمی کند. اما ترا امیرالمؤمنین خطاب نکردم چون نخواستم دروغ بگویم چون همه مؤمنین به امیر بودن تو راضی نیستند که من تو را امیرالمؤمنین گویم، اما به کنیه نام بردن، چون دیدم خداوند در قرآن دوستانش را با نام خوانده چون داود، موسی، عیسی، ابراهیم، محمد... ولی دشمنش را با کنیه نام برده چون تبت یدا ابی لهب اما اینکه من در مقابل تو نشستم و نایستادم چون از امیرالمؤمنین علی - علیه السلام - روایت کرده اند که: هرگاه بخواهی بدانی که اهل دوزخ کیانند نگاه کن به اشخاصی که خود نشسته اند و گروهی در اطرف ایشان ایستاده اند.
هشام گفت: مرا موعظه کن. گفت: در دوزخ مارها و عقربهائی میباشند مانند کوه. امیری را که با رعیت به عدالت رفتار نکند می گزند.
طاووس بعد از این سخنان پندآمیز برخاست و رفت.(460)
- مردان وارسته

ملاقات طاوس یمانی با عبدالملک

آورده اند که هشام بن عبدالملک برای انجام مناسک حج روانه مکه شد، امر کرد یکی از صحابه را پیش من بیاورید. گفتند از صحابه کسی زنده نمانده است، گفت: از تابعین و پیروان آنها اگر کسی هست بیاورید، طاوس یمانی را خبر کردند، وقتی طاووس به حضور رسید کفش خود را در کنار بساط خلیفه کند و به امارت به او سلام نکرد، و به کنیه و القاب او را خطاب نکرد و روبروی او نشست و بطور عادی گفت: هشام حالت چطور است؟ هشام از رفتار او بسیار خشمناک شد و گفت: به چه جرأت با من چنین رفتار کردی؟ طاووس گفت: مگر چه کردم؟ هشام گفت: کفشت را در کنار بساط من کندی و مرا امیرالمؤمنین نگفتی و به کنیه خطاب نکردی و بطور عادی روبروی من نشسته احوال پرسی کردی.
طاووس گفت: در هر روزی چند مرتبه در پیشگاه خداوند کفش می کنم به من خشم نمی کند. اما ترا امیرالمؤمنین خطاب نکردم چون نخواستم دروغ بگویم چون همه مؤمنین به امیر بودن تو راضی نیستند که من تو را امیرالمؤمنین گویم، اما به کنیه نام بردن، چون دیدم خداوند در قرآن دوستانش را با نام خوانده چون داود، موسی، عیسی، ابراهیم، محمد... ولی دشمنش را با کنیه نام برده چون تبت یدا ابی لهب اما اینکه من در مقابل تو نشستم و نایستادم چون از امیرالمؤمنین علی - علیه السلام - روایت کرده اند که: هرگاه بخواهی بدانی که اهل دوزخ کیانند نگاه کن به اشخاصی که خود نشسته اند و گروهی در اطرف ایشان ایستاده اند.
هشام گفت: مرا موعظه کن. گفت: در دوزخ مارها و عقربهائی میباشند مانند کوه. امیری را که با رعیت به عدالت رفتار نکند می گزند.
طاووس بعد از این سخنان پندآمیز برخاست و رفت.(461)
- امر بمعروف و نهی از منکر