فهرست کتاب


مردان علم در میدان عمل جلد 4

سید نعمت الله حسینی‏‏‏‏‏‏

آن قلمتراش عقرب شده مرا می گذرد

دو نفر عالم از تهران عازم زیارت اعتاب مقدسه عراق شدند یکی از آنها در بین راه وفات نمود، آن دیگری متصدی غسل و کفن و دفن او شد، پس از مدتی او را در خواب دید که در قصری است بسیار عالی که در اطرافش گلهای رنگارنگ می باشد، سؤال کرد: تو رفیق من فلان عالم نیستی؟ گفت: من فلانی هستم، گفت: خوشا به حال تو کاش من مرده بودم. گفت: بنشین تا معلومت شود گفت: نشستم ساعتی نگذشت دیدم عقربی آمد از سر انگشت ابهام او زد آن عالم بنا کرد فریاد کردن و ناله نمودن، گفتم: این چه بود؟ گفت: این قصر برای اعمال صالحه و علمم بوده و آن عقرب که دیدی روزی در تهران مجلس عقدی دعوت داشتم در مجمعه میوه قلمتراش بود که من از آن خوشم آمد و آن را برداشتم صاحبخانه نفهمید و آن قلمتراش عقرب شده و هر روز در این ساعت می آید و مرا می گزد تا فردا آن وقت درد دارد از تو تقاضا می کنم وقتی که تهران رفتی آن چاقو را که در منزل من در فلان مکان است برداری و آن را به صاحبش رد کن تا من خلاص شوم.(426)
- عذاب

آن قلمتراش عقرب شده مرا می گذرد

دو نفر عالم از تهران عازم زیارت اعتاب مقدسه عراق شدند یکی از آنها در بین راه وفات نمود، آن دیگری متصدی غسل و کفن و دفن او شد، پس از مدتی او را در خواب دید که در قصری است بسیار عالی که در اطرافش گلهای رنگارنگ می باشد، سؤال کرد: تو رفیق من فلان عالم نیستی؟ گفت: من فلانی هستم، گفت: خوشا به حال تو کاش من مرده بودم. گفت: بنشین تا معلومت شود گفت: نشستم ساعتی نگذشت دیدم عقربی آمد از سر انگشت ابهام او زد آن عالم بنا کرد فریاد کردن و ناله نمودن، گفتم: این چه بود؟ گفت: این قصر برای اعمال صالحه و علمم بوده و آن عقرب که دیدی روزی در تهران مجلس عقدی دعوت داشتم در مجمعه میوه قلمتراش بود که من از آن خوشم آمد و آن را برداشتم صاحبخانه نفهمید و آن قلمتراش عقرب شده و هر روز در این ساعت می آید و مرا می گزد تا فردا آن وقت درد دارد از تو تقاضا می کنم وقتی که تهران رفتی آن چاقو را که در منزل من در فلان مکان است برداری و آن را به صاحبش رد کن تا من خلاص شوم.(427)
- حق الناس

آن قلمتراش عقرب شده مرا می گذرد

دو نفر عالم از تهران عازم زیارت اعتاب مقدسه عراق شدند یکی از آنها در بین راه وفات نمود، آن دیگری متصدی غسل و کفن و دفن او شد، پس از مدتی او را در خواب دید که در قصری است بسیار عالی که در اطرافش گلهای رنگارنگ می باشد، سؤال کرد: تو رفیق من فلان عالم نیستی؟ گفت: من فلانی هستم، گفت: خوشا به حال تو کاش من مرده بودم. گفت: بنشین تا معلومت شود گفت: نشستم ساعتی نگذشت دیدم عقربی آمد از سر انگشت ابهام او زد آن عالم بنا کرد فریاد کردن و ناله نمودن، گفتم: این چه بود؟ گفت: این قصر برای اعمال صالحه و علمم بوده و آن عقرب که دیدی روزی در تهران مجلس عقدی دعوت داشتم در مجمعه میوه قلمتراش بود که من از آن خوشم آمد و آن را برداشتم صاحبخانه نفهمید و آن قلمتراش عقرب شده و هر روز در این ساعت می آید و مرا می گزد تا فردا آن وقت درد دارد از تو تقاضا می کنم وقتی که تهران رفتی آن چاقو را که در منزل من در فلان مکان است برداری و آن را به صاحبش رد کن تا من خلاص شوم.(428)
- ساده زیستی