فهرست کتاب


مردان علم در میدان عمل جلد 4

سید نعمت الله حسینی‏‏‏‏‏‏

محقق اعرجی و همسر باتقوای او و ایثار آنان به یتیمان

گفته اند که محقق اعرجی سید محسن حسینی همسر علویه ای داشت که در زهد و تقوا بی نظیر و ضرب المثل بود و دوک ریسی می کرد. زمانی در سید ضعفی و ناتوانی مشاهده کرد، و از وجه دوک ریسی خود مقداری برنج عنبر بو همراه با اندکی گوشت مرغ تهیه کرد، هنگامی که غذای مذکور را نزد سید حاضر کردند سید فرمود: راست بگو این غذا را برای آن درست کرده ای که همسر تو هستم یا به آن جهت که از سادات و علمایم؟
پاسخ داد به خدا سوگند که در تهیه این غذا جز رضای خدا نظر دیگری نداشتم، زیرا دیدم شما که از علمای آل محمدید و اینگونه ناتوانید، خواستم تا قوتی در بدن شما بوجود آید.
سید فرمود: اجازه می دهید که با این غذا هر طوری که خواستم عمل کنم؟ زن تسلیم شد، سپس سید آنها را برای یتیمانی که در همان نزدیکی می زیستند فرستاد و فرمود: آیا این عده از یتیمان در تمام عمرشان چنین غذائی خورده اند؟
علویه اظهار داشت: چنان است که می فرمائید، در تمام عمرشان از چنین غذائی استفاده نکرده اند، سید فرمود: هرگاه آنان از این غذا بخورند به نفع من و تو است و قوت و نیرو از خداوند توانا است.(425)
- برزخ

آن قلمتراش عقرب شده مرا می گذرد

دو نفر عالم از تهران عازم زیارت اعتاب مقدسه عراق شدند یکی از آنها در بین راه وفات نمود، آن دیگری متصدی غسل و کفن و دفن او شد، پس از مدتی او را در خواب دید که در قصری است بسیار عالی که در اطرافش گلهای رنگارنگ می باشد، سؤال کرد: تو رفیق من فلان عالم نیستی؟ گفت: من فلانی هستم، گفت: خوشا به حال تو کاش من مرده بودم. گفت: بنشین تا معلومت شود گفت: نشستم ساعتی نگذشت دیدم عقربی آمد از سر انگشت ابهام او زد آن عالم بنا کرد فریاد کردن و ناله نمودن، گفتم: این چه بود؟ گفت: این قصر برای اعمال صالحه و علمم بوده و آن عقرب که دیدی روزی در تهران مجلس عقدی دعوت داشتم در مجمعه میوه قلمتراش بود که من از آن خوشم آمد و آن را برداشتم صاحبخانه نفهمید و آن قلمتراش عقرب شده و هر روز در این ساعت می آید و مرا می گزد تا فردا آن وقت درد دارد از تو تقاضا می کنم وقتی که تهران رفتی آن چاقو را که در منزل من در فلان مکان است برداری و آن را به صاحبش رد کن تا من خلاص شوم.(426)
- عذاب

آن قلمتراش عقرب شده مرا می گذرد

دو نفر عالم از تهران عازم زیارت اعتاب مقدسه عراق شدند یکی از آنها در بین راه وفات نمود، آن دیگری متصدی غسل و کفن و دفن او شد، پس از مدتی او را در خواب دید که در قصری است بسیار عالی که در اطرافش گلهای رنگارنگ می باشد، سؤال کرد: تو رفیق من فلان عالم نیستی؟ گفت: من فلانی هستم، گفت: خوشا به حال تو کاش من مرده بودم. گفت: بنشین تا معلومت شود گفت: نشستم ساعتی نگذشت دیدم عقربی آمد از سر انگشت ابهام او زد آن عالم بنا کرد فریاد کردن و ناله نمودن، گفتم: این چه بود؟ گفت: این قصر برای اعمال صالحه و علمم بوده و آن عقرب که دیدی روزی در تهران مجلس عقدی دعوت داشتم در مجمعه میوه قلمتراش بود که من از آن خوشم آمد و آن را برداشتم صاحبخانه نفهمید و آن قلمتراش عقرب شده و هر روز در این ساعت می آید و مرا می گزد تا فردا آن وقت درد دارد از تو تقاضا می کنم وقتی که تهران رفتی آن چاقو را که در منزل من در فلان مکان است برداری و آن را به صاحبش رد کن تا من خلاص شوم.(427)
- حق الناس