فهرست کتاب


مردان علم در میدان عمل جلد 4

سید نعمت الله حسینی‏‏‏‏‏‏

آیت الله محمد باقر صدر، دریچه ای به معنویت و خداجوئی

برادر صباح زنگنه نماینده مردم شیراز گوید: در تابستان سال 1348 شمسی، حدود ساعت 3 بعد از ظهر برای دریافت پاسخ برخی مسائل فکری - اجتماعی به خانه مسکونی مرحوم آیت الله العظمی صدر رفتم. در راه تصور می کردم که به یک خانه بزرگ و متناسب با اهمیت و شخصیت و مراجعات خود آیت الله می روم، که از ابتدا افرادی حاشیه ای و دربانی خواهم دید.
به آدرسی که گرفته بودم رسیدم، دیدم از تصورات من خبری نیست. برعکس یک پنجره قدیمی که مقداری از دیوار بیرون زده است و وسط میله های آهنی آن یک کوزه آب برای خنک شدن گذاشته اند.
خانه زنگ هم نداشت، در را زدم و لحظاتی تأمل کردم، در باز شد، برای لحظه ای خود را فراموش کردم...
آیت الله صدر، خود در را باز کردند، با چهره ای بشاش و سؤال کردند. گفتم اشکالاتی و سؤالاتی به ذهنم خطور می کند، گفتند: بفرمائید. در آن لحظات احساس کردم که اسلام مجسم و بی غل و غش در برابرم حرکت می کند. نوری بود که در شعاع مصباح حل شده بود. در آن وقت ظهر و گرم تابستان نجف، سه چهار نفری نیز قبل از من در اطاقشان بودند. و معلوم بود که آن ساعات را به خواب نگذرانده بودند. اطاقی داشتند که از اطاق خانه خود ما بهتر نبود. بنابراین می شود برای حضرت علی - علیه السلام - رهروانی پیدا کرد. همه اینهایی که می دیدیم، بالاتر از انتظارم بود.
بعدها در ملاقاتهای دیگر دیدم که یک نفر به خانه آقا اضافه شده بود. او چای برای مراجعین می آورد.
به هر حال، آشنائی حضوری من با این شهید بزرگوار از آن روز بود. اما آشنائی فکری و معنویم کمی بیشتر شروع شده بود.(417)
- زهد

آیت الله محمد باقر صدر، دریچه ای به معنویت و خداجوئی

برادر صباح زنگنه نماینده مردم شیراز گوید: در تابستان سال 1348 شمسی، حدود ساعت 3 بعد از ظهر برای دریافت پاسخ برخی مسائل فکری - اجتماعی به خانه مسکونی مرحوم آیت الله العظمی صدر رفتم. در راه تصور می کردم که به یک خانه بزرگ و متناسب با اهمیت و شخصیت و مراجعات خود آیت الله می روم، که از ابتدا افرادی حاشیه ای و دربانی خواهم دید.
به آدرسی که گرفته بودم رسیدم، دیدم از تصورات من خبری نیست. برعکس یک پنجره قدیمی که مقداری از دیوار بیرون زده است و وسط میله های آهنی آن یک کوزه آب برای خنک شدن گذاشته اند.
خانه زنگ هم نداشت، در را زدم و لحظاتی تأمل کردم، در باز شد، برای لحظه ای خود را فراموش کردم...
آیت الله صدر، خود در را باز کردند، با چهره ای بشاش و سؤال کردند. گفتم اشکالاتی و سؤالاتی به ذهنم خطور می کند، گفتند: بفرمائید. در آن لحظات احساس کردم که اسلام مجسم و بی غل و غش در برابرم حرکت می کند. نوری بود که در شعاع مصباح حل شده بود. در آن وقت ظهر و گرم تابستان نجف، سه چهار نفری نیز قبل از من در اطاقشان بودند. و معلوم بود که آن ساعات را به خواب نگذرانده بودند. اطاقی داشتند که از اطاق خانه خود ما بهتر نبود. بنابراین می شود برای حضرت علی - علیه السلام - رهروانی پیدا کرد. همه اینهایی که می دیدیم، بالاتر از انتظارم بود.
بعدها در ملاقاتهای دیگر دیدم که یک نفر به خانه آقا اضافه شده بود. او چای برای مراجعین می آورد.
به هر حال، آشنائی حضوری من با این شهید بزرگوار از آن روز بود. اما آشنائی فکری و معنویم کمی بیشتر شروع شده بود.(418)
- شیخ انصاری

اینها مال فقراست از خود چیزی ندارم بدهیم را بدهم

در لؤلؤ الصدف گوید: بعضی از فحول علما به جهت مؤلف حکایت کرد که زمانی که قریب بیست هزار تومان نزد مرحوم شیخ مرتضی انصاری پول آورده بودند و مشغول تقسیم آن بود شخصی آمده مطالبه چهار تومان طلب خود را از شیخ می نمود که فلان وقت گندم برای شما آورده ام و مبلغ آن نرسیده است و طول کشیده، شیخ فرمود: چند روز مهلت بده، آن مرد اجابت کرد و رفت.
من گفتم شیخنا این مقدار اموال در دست شما است چرا طلب مرد را ندادید و از او مهلت خواستید؟
شیخ فرمود اینها مال فقرا است و ربطی به من ندارد و من که از مال خود چیزی ندارم. می خواهم این فرش را بفروشم و ادای دین خود کنم لذا مهلت خواستم.
شیخ در ورع و تقوا به حدی بود که در مسائل کمتر فتوا می داد بلکه تا می توانست از زیر بار فتوا شانه خالی می کرد.
در لمعات گوید: روزی بر سبیل اعتراض خدمت استاد اعظم عرضه داشتم هیچکس در فتوا دادن مانند شما نبوده است تا می توانید کمتر فتوا می دهید.
آن جناب فرمود: اگر مرحوم شیخ علی بن الشیخ کاشف الغطاء را دیده بودید مرا در فتوا دادن بی باک و با جرأت می شمردی.
روزی آن جناب قسم یاد نمود که زخم خنجر بر من گواراتر است از استعفا کردن از من در حکم چیزی که ضروری مذهب نباشد حکم آن هر چند حکم استحبابی یا کراهتی باشد(419)
- تقوا