فهرست کتاب


مردان علم در میدان عمل جلد 4

سید نعمت الله حسینی‏‏‏‏‏‏

امام خمینی گردنبند خانم مسیحی را به گردن دختری که پدرش مفقودالاثر بود انداخت

حجة الاسلام محمد حسن رحیمیان عضو دفتر حضرت امام گوید: عاطفه و محبت امام نسبت به مؤمنین و مستضعفین به همان اندازه عمیق و شگفت انگیز است که انعطاف ناپذیری و سرسختی معظم له در برابر مستکبرین و ستمگران است.
چندی پیش یک خانم که شغل او معلمی و دینش مسیحیت بود نامه ای آکنده از ابراز محبت و علاقه نسبت به امام و راه او همراه با یک گردنبند طلا برای حضرت امام فرستاده بود و متذکر شده بود که این گردنبند را که یادگار آغاز ازدواجم هست و به همین جهت آن را بسیار دوست می دارم به نشانه علاقه و اشتیاقم نسبت به شما و راهتان تقدیم محضرتان می نمایم.
مدتی آن را نگاهداشتم و بالاخره با تردید از اینکه امام آن را می پذیرد یا نه همراه با ترجمه نامه خدمت معظم له بردیم، نامه به عرض ایشان رسید و گردنبند را نیز گرفتند و روی میز گذاشتند، دو سه روز بعد اتفاقاً دختر بچه دو سه ساله ای را آوردند آنجا که پدرش در جبهه مفقودالاثر شده بود، امام وقتی متوجه شدند فرمودند: الان بیاوریدش داخل.
سپس او را روی زانوی خوشان نشاندند و صورت مبارکشان را به صورت بچه چسبانیده و دست بر سر او گذاشتند، وضعیتی که حتی نسبت به فرزندان خودشان دیده نشده بود، و مدتی به همین حال آهسته با او سخن گفتند با آنکه فاصله ما با ایشان کمتر از 5/1 متر بود و حرفهای ایشان برای ما مشخص نبود و با آنکه بچه افسرده بود بالاخره در آغوش امام خندید و به دنبال آن انگار امام هم احساس سبکی و انبساط کرد و آنگاه دیدیم که معظم له همان گردنبندی را که زن ایتالیائی فرستاده بود برداشتند و با دست مبارکشان بر گردن دختربچه انداختند و در حالی که دختر بچه از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید از خدمت امام بیرون رفت.(414)
مسؤلان یتیم خانه دهلی نو، در شب هفت رحلت امام با برپائی مجلس گرامیداشت رحلت امام به همراه اطفال یتیم به سوک نشستند یکی از مسؤلان امور یتیم خانه طی سخنانی گفت: هرچند با رحلت امام خمینی همه مسلمانان احساس یتیم شدن می کنند ولی این اطفال مسلمان تنها کسانی هستند که در سراسر جهان به مفهوم کامل کلمه یار و یاور و غمخوار خود را از دست داده اند.(415)
- مشاهیر حوزه

آیت الله محمد باقر صدر، دریچه ای به معنویت و خداجوئی

برادر صباح زنگنه نماینده مردم شیراز گوید: در تابستان سال 1348 شمسی، حدود ساعت 3 بعد از ظهر برای دریافت پاسخ برخی مسائل فکری - اجتماعی به خانه مسکونی مرحوم آیت الله العظمی صدر رفتم. در راه تصور می کردم که به یک خانه بزرگ و متناسب با اهمیت و شخصیت و مراجعات خود آیت الله می روم، که از ابتدا افرادی حاشیه ای و دربانی خواهم دید.
به آدرسی که گرفته بودم رسیدم، دیدم از تصورات من خبری نیست. برعکس یک پنجره قدیمی که مقداری از دیوار بیرون زده است و وسط میله های آهنی آن یک کوزه آب برای خنک شدن گذاشته اند.
خانه زنگ هم نداشت، در را زدم و لحظاتی تأمل کردم، در باز شد، برای لحظه ای خود را فراموش کردم...
آیت الله صدر، خود در را باز کردند، با چهره ای بشاش و سؤال کردند. گفتم اشکالاتی و سؤالاتی به ذهنم خطور می کند، گفتند: بفرمائید. در آن لحظات احساس کردم که اسلام مجسم و بی غل و غش در برابرم حرکت می کند. نوری بود که در شعاع مصباح حل شده بود. در آن وقت ظهر و گرم تابستان نجف، سه چهار نفری نیز قبل از من در اطاقشان بودند. و معلوم بود که آن ساعات را به خواب نگذرانده بودند. اطاقی داشتند که از اطاق خانه خود ما بهتر نبود. بنابراین می شود برای حضرت علی - علیه السلام - رهروانی پیدا کرد. همه اینهایی که می دیدیم، بالاتر از انتظارم بود.
بعدها در ملاقاتهای دیگر دیدم که یک نفر به خانه آقا اضافه شده بود. او چای برای مراجعین می آورد.
به هر حال، آشنائی حضوری من با این شهید بزرگوار از آن روز بود. اما آشنائی فکری و معنویم کمی بیشتر شروع شده بود.(416)
- ساده زیستی

آیت الله محمد باقر صدر، دریچه ای به معنویت و خداجوئی

برادر صباح زنگنه نماینده مردم شیراز گوید: در تابستان سال 1348 شمسی، حدود ساعت 3 بعد از ظهر برای دریافت پاسخ برخی مسائل فکری - اجتماعی به خانه مسکونی مرحوم آیت الله العظمی صدر رفتم. در راه تصور می کردم که به یک خانه بزرگ و متناسب با اهمیت و شخصیت و مراجعات خود آیت الله می روم، که از ابتدا افرادی حاشیه ای و دربانی خواهم دید.
به آدرسی که گرفته بودم رسیدم، دیدم از تصورات من خبری نیست. برعکس یک پنجره قدیمی که مقداری از دیوار بیرون زده است و وسط میله های آهنی آن یک کوزه آب برای خنک شدن گذاشته اند.
خانه زنگ هم نداشت، در را زدم و لحظاتی تأمل کردم، در باز شد، برای لحظه ای خود را فراموش کردم...
آیت الله صدر، خود در را باز کردند، با چهره ای بشاش و سؤال کردند. گفتم اشکالاتی و سؤالاتی به ذهنم خطور می کند، گفتند: بفرمائید. در آن لحظات احساس کردم که اسلام مجسم و بی غل و غش در برابرم حرکت می کند. نوری بود که در شعاع مصباح حل شده بود. در آن وقت ظهر و گرم تابستان نجف، سه چهار نفری نیز قبل از من در اطاقشان بودند. و معلوم بود که آن ساعات را به خواب نگذرانده بودند. اطاقی داشتند که از اطاق خانه خود ما بهتر نبود. بنابراین می شود برای حضرت علی - علیه السلام - رهروانی پیدا کرد. همه اینهایی که می دیدیم، بالاتر از انتظارم بود.
بعدها در ملاقاتهای دیگر دیدم که یک نفر به خانه آقا اضافه شده بود. او چای برای مراجعین می آورد.
به هر حال، آشنائی حضوری من با این شهید بزرگوار از آن روز بود. اما آشنائی فکری و معنویم کمی بیشتر شروع شده بود.(417)
- زهد