فهرست کتاب


مردان علم در میدان عمل جلد 4

سید نعمت الله حسینی‏‏‏‏‏‏

مقام و کرامت شیخ مؤمن صاحب گنبد سبز در مشهد مقدس

و نیز گفته است: پدرم رحمة الله علیه استمداد از ارواح مطهر ائمه هدی - علیهم السلام - و استمداد از ارواح اولیاء رحمة الله علیهم اجمعین را یکی از شرایط سلوک الی الله می دانست از این رو به اعتکاف و زیارت مشاهد متبرکه ائمه - علیهم السلام - و قبور مقدسه اولیاء اهتمام فراوان می ورزیدند. در انجام فرائض یومیه در اول وقت و اتیان نوافل و بیداری سحرگاهان و تهجد و احیاء شبهای جمعه و لیالی متبرکه و روزه در ایام البیض و خدمت به خلق بویژه نسبت به سادات و زیارت قبور انبیا و اوصیا و اولیاء اهتمام داشت مخصوصاً مرقد حضرت شیخ محمد مؤمن - قدس سره -، معروف به گنبد سبز که مورد توجه فراوان پدرم بود زیارت و از ارواح ایشان استمداد می کردند عصر هر پنجشنبه، زیارت گنبد سبز را ترک نمی کردند و می فرمودند در کتابی خطی که مؤلف آن سید بزرگواری از اهل قزوین و نواده دختری مرحوم شیخ بهاالدین عاملی رحمة الله علیه بوده و در شرح حال جدش نگاشته است، خواندم که چون جدم شیخ بهائی به مشهد مقدس مشرف می شود پس از سه شب پیامبر اکرم - صلی الله علیه و آله - را در عالم رؤیا زیارت می کنند که با عتاب به وی می فرمایند: چرا تاکنون به دیدار گل ما شیخ مؤمن نرفته ای؟
بامداد همان شب، شیخ بهائی برای زیارت شیخ مؤمن از خانه بیرون می رود و در راه دو تن از اهل علم را می بیند و خواب خود را برای ایشان نقل می کند، آن دو نفر نیز به عزم زیارت شیخ مؤمن همراه می گردند و برای آزمایش عظمت شیخ، هر یک نیتی می کنند، یکی از آنان، کفن و دیگری انار و سومی شیر برنج را در نظر می گذرانند چون به خدمت شیخ تشرف حاصل می کنند شیخ اظهار می دارد: تا پیامبر دستور نفرمود، به دیدار ما نیامدی، می خواهی بگویم در خواب چه دیدی و به تو چه فرمودند؟ حال خود بگو، شیخ بهائی رؤیای خود را نقل می کند و شیخ مؤمن هم می گوید: معلوم می شود که ما هنوز ثمره نشده ایم که پیغمبر - صلی الله علیه و آله - ما را گل تعبیر کرده است، پس از آن شیخ مؤمن برخاسته و از گنجه خود عمامه و بشقابی انار و ظرفی شیر برنج به ترتیب پیش روی صاحبان نیت قرار می دهند.
و نیز پدرم از همان کتاب روایت کردند که: وقتی حاکمی از اصفهان همراه سه تن از کارمندان خود مأمور شهر بلخ یا مرو می شود، در نیشابور حاکم را حالت جذبه عارض می شود و سر به بیابان می گذارد و آن سه تن به جانب حوزه مأموریت خود می روند و ماجرا را به دربار اصفهان گزارش می دهند، باری حاکم مدت یک ماه در کوههای اطراف نیشابور سرگردان می ماند تا آنکه شبی که صبح فردای آن به مشهد وارد می شود در خواب می بیند فیلی قصد هلاک او را دارد، در این هنگامه پیری فرا رسیده و سیلی سختی به صورت پیل می نوازد که حیوان در اثر آن لطمه می بیند و هلاک می شود و بامداد همان شب حاکم مزبور وارد مشهد می شود و معبری جستجو می کند، شیخ مؤمن را به وی معرفی می کنند، چون به صورت شیخ نگاه می کند درمی یابد که وی همان پیری است که دوش در رؤیا آفت پیل را از او دفع کرده است، آنگاه شیخ پیش از آنکه حاکم خواب خود را بیان کند این رباعی را می خواند:
آنیم که پیل برنتابد لت ما - بر عرش برین زنند هر شب کت ما
گر مورچه ای درآید اندر صف ما - آن مورچه شیر گردد از همت ما
پس از آن شیخ رحمة الله حاکم را از آن حال خارج کرده با دستوری او را به صوب مأموریت خود روانه می کند.(395)
- زیارت

مقام و کرامت شیخ مؤمن صاحب گنبد سبز در مشهد مقدس

و نیز گفته است: پدرم رحمة الله علیه استمداد از ارواح مطهر ائمه هدی - علیهم السلام - و استمداد از ارواح اولیاء رحمة الله علیهم اجمعین را یکی از شرایط سلوک الی الله می دانست از این رو به اعتکاف و زیارت مشاهد متبرکه ائمه - علیهم السلام - و قبور مقدسه اولیاء اهتمام فراوان می ورزیدند. در انجام فرائض یومیه در اول وقت و اتیان نوافل و بیداری سحرگاهان و تهجد و احیاء شبهای جمعه و لیالی متبرکه و روزه در ایام البیض و خدمت به خلق بویژه نسبت به سادات و زیارت قبور انبیا و اوصیا و اولیاء اهتمام داشت مخصوصاً مرقد حضرت شیخ محمد مؤمن - قدس سره -، معروف به گنبد سبز که مورد توجه فراوان پدرم بود زیارت و از ارواح ایشان استمداد می کردند عصر هر پنجشنبه، زیارت گنبد سبز را ترک نمی کردند و می فرمودند در کتابی خطی که مؤلف آن سید بزرگواری از اهل قزوین و نواده دختری مرحوم شیخ بهاالدین عاملی رحمة الله علیه بوده و در شرح حال جدش نگاشته است، خواندم که چون جدم شیخ بهائی به مشهد مقدس مشرف می شود پس از سه شب پیامبر اکرم - صلی الله علیه و آله - را در عالم رؤیا زیارت می کنند که با عتاب به وی می فرمایند: چرا تاکنون به دیدار گل ما شیخ مؤمن نرفته ای؟
بامداد همان شب، شیخ بهائی برای زیارت شیخ مؤمن از خانه بیرون می رود و در راه دو تن از اهل علم را می بیند و خواب خود را برای ایشان نقل می کند، آن دو نفر نیز به عزم زیارت شیخ مؤمن همراه می گردند و برای آزمایش عظمت شیخ، هر یک نیتی می کنند، یکی از آنان، کفن و دیگری انار و سومی شیر برنج را در نظر می گذرانند چون به خدمت شیخ تشرف حاصل می کنند شیخ اظهار می دارد: تا پیامبر دستور نفرمود، به دیدار ما نیامدی، می خواهی بگویم در خواب چه دیدی و به تو چه فرمودند؟ حال خود بگو، شیخ بهائی رؤیای خود را نقل می کند و شیخ مؤمن هم می گوید: معلوم می شود که ما هنوز ثمره نشده ایم که پیغمبر - صلی الله علیه و آله - ما را گل تعبیر کرده است، پس از آن شیخ مؤمن برخاسته و از گنجه خود عمامه و بشقابی انار و ظرفی شیر برنج به ترتیب پیش روی صاحبان نیت قرار می دهند.
و نیز پدرم از همان کتاب روایت کردند که: وقتی حاکمی از اصفهان همراه سه تن از کارمندان خود مأمور شهر بلخ یا مرو می شود، در نیشابور حاکم را حالت جذبه عارض می شود و سر به بیابان می گذارد و آن سه تن به جانب حوزه مأموریت خود می روند و ماجرا را به دربار اصفهان گزارش می دهند، باری حاکم مدت یک ماه در کوههای اطراف نیشابور سرگردان می ماند تا آنکه شبی که صبح فردای آن به مشهد وارد می شود در خواب می بیند فیلی قصد هلاک او را دارد، در این هنگامه پیری فرا رسیده و سیلی سختی به صورت پیل می نوازد که حیوان در اثر آن لطمه می بیند و هلاک می شود و بامداد همان شب حاکم مزبور وارد مشهد می شود و معبری جستجو می کند، شیخ مؤمن را به وی معرفی می کنند، چون به صورت شیخ نگاه می کند درمی یابد که وی همان پیری است که دوش در رؤیا آفت پیل را از او دفع کرده است، آنگاه شیخ پیش از آنکه حاکم خواب خود را بیان کند این رباعی را می خواند:
آنیم که پیل برنتابد لت ما - بر عرش برین زنند هر شب کت ما
گر مورچه ای درآید اندر صف ما - آن مورچه شیر گردد از همت ما
پس از آن شیخ رحمة الله حاکم را از آن حال خارج کرده با دستوری او را به صوب مأموریت خود روانه می کند.(396)
- شیخ حسنعلی نخودکی

داستان شیخ حسنعلی و میرزا جعفر طبیب

آقای علی مقدادی گفته است: پدرم (شیخ حسنعلی اصفهانی نخودکی) برای تحصیل علم سفری به شیراز کردند و چندی در آنجا مقیم شدند و در این مدت کتاب قانون بوعلی سینا را نزد طبیب معروف و مشهور عصر مرحوم حاج میرزا جعفر طبیب تحصیل و تعلم نمودند.
پدرم می فرمود: صبح ها در مطب حاج میرزا جعفر به معاینه مرضی و نسخه نویسی سرگرم بودم و عصرها کتاب قانون بوعلی را نزد وی می خواندم.
روش حاجی بر این بود که حق الزحمه ای برای معالجه بیماران خود معین نمی کرد و هرکس هر مبلغ می خواست در قلمدان او می گذاشت و اگر بیماری چیزی نمی داد از وی مطالعه نمی کرد، درآمد حاجی از مطب خود روزانه هشت یا نه قران (ریال) تجاوز نمی کرد و او هم از کمی درآمد شکایت نداشت، یک روز که به سر کار خود آمد گفت: خداوندا، مرا امروز مهمان آمده است به فرشتگانت امر فرما تا وجه لازم را فرود آورند.
آنروز درآمد مطب سی و پنج ریال شد، و یکروز هم از خدا خواست که فرشتگان را امر کند تا پول برای خرید انگور جهت تهیه سرکه بیاورند، در آنروز هم عایدی وی چهل و پنج ریال شد لیکن در روزهای دیگر نه درآمد وی تغییر محسوسی داشت و نه او عرض حاجتی می کرد، در مدتی که من در مطب او سرگرم بودم سه هزار بیمار را معاینه کردیم و نسخه دادیم و هیچ بیماری برای بهبود مرض خود محتاج به مراجعه سومین بار نگردید و تنها در این میان سه تن از ایشان تلف شدند که حاجی خود از پیش خبر داده بود که هر بیماری که وارد مطب می شد حاجی نگاهی به رخسار او می کرد نوع بیماری او را تشخیص می داد.(397)
- طبابت