فهرست کتاب


مردان علم در میدان عمل جلد 4

سید نعمت الله حسینی‏‏‏‏‏‏

مراتب ارادت علامه امینی به اهلبیت و پاداش حضرت امیر به او

آیت الله چایچی آذربایجانی فرموده است: یک وقتی پسر مرحوم علامه امینی به تبریز تشریف آوردند و پنج روز در منزل ما بودند در آن مدت مطلب جالبی برایم نقل کردند و گفتند: وقتی پدرم را دفن کردیم، مرحوم بحرالعلوم آمد به من تسلیت گفت و معانقه کرد. سپس گفت: من در این فکر بودم که ببینم مولا امیرالمؤمنین - علیه السلام - چه مرحمتی در مقابل زحمات علامه امینی می دهند. در خواب دیدم: حوضی است آقا امیرالمؤمنین بر لب آن ایستاده اند، افراد می آیند و مولا از آن آب به آنها می دهد.
گفتند: این حوض کوثر است در این حال آقای امینی را دیدم که از دور می آید، با خود گفتم: حال ببینم مولی با ایشان چه می کند، وقتی علامه امینی به نزدیک حوض رسید، حضرت امیر - علیه السلام - ظرف را گذاشتند، آستینها را بالا زدند و دستشان را پر از آب کردند و با دو دست خود به علامه آب خورانیدند و خطاب به علامه امینی فرمودند: بیض الله وجهک کما بیضت وجهی خداوند روسفیدت کند چنانچه تو مرا روسفید کردی.
آری علامه امینی نسبت به حضرات معصومین بسیار ادب داشت وقتی وارد حرم مطهر حضرت امیرالمؤمنین - علیه السلام - می شد از پائین پا به بالای سر نمی رفت، روبروی حضرت می ایستاد و گریه شدیدی می کرد.
خود ایشان به من فرمودند: از آن وقتی که در نجف هستم از طرف بالای سر حرم نرفته ام. از پائین پا وارد می شدند و از آن طرف بیرون می رفتند.(382)
- ولایت

نوری که از مسواک ظاهر می شد

محمد بن مسعود گفت: حدیث کرد مرا احمد بن محمد از علی بن مهزیار که نقل کرد در سنه 224 هنگام مراجعت از کوفه رسیدیم به یک بیابان بی آب و علف، در آخر شب من از همراهان دور شده و به کناری رفتم که وضو بگیرم چون شروع کردم به مسواک زدن دیدم از پائین مسواکم آتشی شعله ور شد و روشنائی داشت مانند نور خورشید، من از آن وحشت نکردم ولی در تعجب بودم. دستم را به آن مالیدم هیچگونه حرارتی احساس نکردم وقتی این را دیدم این آیه مبارکه بخاطرم رسید، شروع کردم به خواندن: الذی جعل لکم من الشجر الاخضر نارا فاذا انتم منه توقدون و من در حال تفکر بودم و شعله آتش همچنان ادامه داشت، پس من به سوی قافله برگشتم آسمان ابری بود، غلامان من در طلب و تهیه آتش بودند، در قافله یک نفر از اهل بصره بود وقتی من برگشتم غلامان گفتند: ابوالحسن آمد و همراه خود آتش آورد و مرد بصری نیز این سخن را گفت. چون پیش آنها رسیدم مرد بصری مسواک را دست زد هیچگونه حرارتی احساس نکرد همچنین غلامان چیزی از آثار آتش نفهمیدند تا اینکه خاموش شد. پس از مدت قلیلی دوباره روشن شد تا سه مرتبه روشن و خاموش شد. در مرتبه سوم دیگر روشن نشد و هر چه ما به آن مسواک نگاه کردیم هیچگونه از اثر آتش مانند سیاهی و سوختگی نیافتم و این قضیه 26 سال پس از فوت و شهادت حضرت جواد - علیه السلام - واقع شد.
پس من آن مسواک را در پارچه پیچیده به خدمت حضرت هادی علیه السلام آوردم و قضیه را به حضرت عرض کردم. حضرت مسواک را از من گرفت و مدتی به آن نگاه کرد و فرمود: هذا نور؛ این نور است. عرض کردم یابن رسول الله چگونه نوری است؟ فقال بمیلک الی اهل هذا البیت و بطاعتک لی ولابائی اراکه الله. فرمود: به خاطر میل و علاقه تو به این خانواده و بواسطه تو مرا و پدران مرا خداوند این نور را به تو نشان داده است.(383)
- نور

نوری که از مسواک ظاهر می شد

محمد بن مسعود گفت: حدیث کرد مرا احمد بن محمد از علی بن مهزیار که نقل کرد در سنه 224 هنگام مراجعت از کوفه رسیدیم به یک بیابان بی آب و علف، در آخر شب من از همراهان دور شده و به کناری رفتم که وضو بگیرم چون شروع کردم به مسواک زدن دیدم از پائین مسواکم آتشی شعله ور شد و روشنائی داشت مانند نور خورشید، من از آن وحشت نکردم ولی در تعجب بودم. دستم را به آن مالیدم هیچگونه حرارتی احساس نکردم وقتی این را دیدم این آیه مبارکه بخاطرم رسید، شروع کردم به خواندن: الذی جعل لکم من الشجر الاخضر نارا فاذا انتم منه توقدون و من در حال تفکر بودم و شعله آتش همچنان ادامه داشت، پس من به سوی قافله برگشتم آسمان ابری بود، غلامان من در طلب و تهیه آتش بودند، در قافله یک نفر از اهل بصره بود وقتی من برگشتم غلامان گفتند: ابوالحسن آمد و همراه خود آتش آورد و مرد بصری نیز این سخن را گفت. چون پیش آنها رسیدم مرد بصری مسواک را دست زد هیچگونه حرارتی احساس نکرد همچنین غلامان چیزی از آثار آتش نفهمیدند تا اینکه خاموش شد. پس از مدت قلیلی دوباره روشن شد تا سه مرتبه روشن و خاموش شد. در مرتبه سوم دیگر روشن نشد و هر چه ما به آن مسواک نگاه کردیم هیچگونه از اثر آتش مانند سیاهی و سوختگی نیافتم و این قضیه 26 سال پس از فوت و شهادت حضرت جواد - علیه السلام - واقع شد.
پس من آن مسواک را در پارچه پیچیده به خدمت حضرت هادی علیه السلام آوردم و قضیه را به حضرت عرض کردم. حضرت مسواک را از من گرفت و مدتی به آن نگاه کرد و فرمود: هذا نور؛ این نور است. عرض کردم یابن رسول الله چگونه نوری است؟ فقال بمیلک الی اهل هذا البیت و بطاعتک لی ولابائی اراکه الله. فرمود: به خاطر میل و علاقه تو به این خانواده و بواسطه تو مرا و پدران مرا خداوند این نور را به تو نشان داده است.(384)
- علمای دینی