فهرست کتاب


مردان علم در میدان عمل جلد 4

سید نعمت الله حسینی‏‏‏‏‏‏

داستان حاتم اصم و ملاقات او با عالم رفاه طلب

حکایت شده است از ابی عبدالله الخواص که یکی از اصحاب حاتم اصم است که گفت: ما سیصد و بیست نفر به اتفاق حاتم اصم به سفر حج می رفتیم تا اینکه به شهر ری رسیدیم و در آنجا تاجری ما را مهمان کرد، چون ما چیزی همراه نداشتیم و او نیز مردی بود که مساکین و فقرا را دوست داشت، و آن شب از ما پذیرائی خوبی کرد چون صبح شد به حاتم گفت: من قصد دارم به عیادت فقیه و عالمی که بیمار است بروم و اگر با من کاری ندارید اجازه بدهید من بروم. حاتم گفت: عیادت مریض فضیلت و دیدن صورت عالم نیز عبادت است. بنابراین ما نیز به همراه تو می آئیم و از این فیض عظمی بهره می بریم و این مریض محمد بن مقاتل قاضی ری بود.
وقتی به در خانه او رسیدیم دیدیم خانه ای دارد مانند قصر سلاطین حاتم از مشاهده این وضع متحیر شد و در فکر فرو رفت و زیر لب می گفت: خانه عالم باید چنین باشد؟ و چون داخل خانه شدیم از دیدن تجملات و وسایل رفاه و اشرافیت زندگی او حاتم بیشتر به فکر فرو رفت، و چون وارد اتاق مخصوص شدیم دیدیم آن عالم بر روی تشک مخصوصی خوابیده و در بالای سرش غلامی با بادبزن او را باد می زند، او برخاست و نشستو احوال پرسی کرد ولی حاتم همچنان سرپا ایستاده بود. قاضی گفت: بنشین، حاتم گفت: نمی نشینم. قاضی گفت: شاید ترا حاجتی است؟
حاتم گفت: آری. گفت: حاجتت چیست؟ حاتم گفت: مسأله ای است که می خواهم از تو سؤال کنم. قاضی گفت: بپرس. گفت: اول برخیز و سرپا بایست تا بگویم. پس قاضی برخاست و ایستاد.
حاتم گفت: تو این علمی که داری از کجا اخذ کرده ای؟ قاضی گفت: از محدثین موثق و دانشمندان معتبر به من رسیده است، گفت: به آنها از که رسیده است؟ جواب داد از اصحاب رسول صلی الله علیه و آله به آنها رسیده است.
پرسید به آنها از که رسیده است؟ جواب داد از حضرت رسول خدا به آنها رسیده است. پرسید رسول الله از کی یاد گرفته؟ جواب داد از جبرئیل که از سوی خداوند به آن حضرت نازل کرده است.
حاتم گفت: تا به حال از هیچکدام شنیده ای که عالم اگر خانه اش چون خانه امیر و فرمانروا باشد او پیش خدا عزیز و مقرب تر است؟ گفت نه. چنین سخنی نشنیده ام. پرسید پس چه شنیده ای؟ گفت: سمعت من زهد فی الدنیا و رغب فی الاخرة و احب المساکین و قدم لاخرته کان له عند الله تعالی المنزلة ارفع.
یعنی کسی که از دنیا پرهیز کند و راغب و طالب آخرت باشد و مساکین و فقرا را دوست دارد و از پیش برای آخرتش توشه ای بفرستد چنین کسی نزد خداوند منزلتی رفیع و بالاتر دارد.
آن وقت حاتم گفت: حال بگو تو به کی اقتدا کرده ای در زندگی آیا به پیامبر خدا و اصحاب صالحین آن حضرت اقتدا کرده ای یا به فرعون و نمرود.
سپس گفت: ای عالمان زشتکار! امثال شما را جاهلان و نادانان می بینند و به دنیان می چسبند و آخرت را فراموش می کنند و می گویند وقتی که عالم چنین باشد من که از او بدتر نیستم، پس چرا من به دنیا نچسبم؟
پس از مجلس خارج شدند و رفتند. مرض ابن مقاتل شدت گرفت، و چون این گفتگو در میان شهر بر سر زبانها افتاد گفتند: ابن الطنافسی (اسم عالمی است که در قزوین می باشد) بدتر از ابن مقاتل است و زندگی او اشرافی تر است. پس حاتم با رفقایش به سوی قزوین حرکت کردند و چون به خانه او رسیدند حاتم گفت: من مردی عجم و عوامم آمده ام که مسائل شرعی خودم را از تو یاد بگیرم. اول می خواهم دستور وضو را به من بیاموزی. پس طنافسی نشست دستها و صورت را هر کدام سه مرتبه شست و مسح سر و پا را انجام داد.
حاتم گفت: حال من خودم وضو می گیرم و شما نگاه کنید اگر اشکالی داشت به من تذکر بدهید آن وقت دستها و صورت را هر کدام چهارمرتبه آب ریخت و شست طنافسی گفت: ای مرد اسراف کردی چون دستهایت را چهارمرتبه آب ریختی.
حاتم گفت: سبحان الله من یک مشت آب اضافی ریختم اسراف کردم ولی تو ای مرد این همه اموال مسلمین را جمع کرده ای (و برای خودت قصری سلطنتی ساخته ای) اسراف نکرده ای؟
پس طنافسی متوجه شد که همه اینها برای یاد گرفتن مسئله نبوده (بلکه برای موعظه او بوده است) پس از آن وقت به داخل خانه رفت و تا چهل روز بیرون نیامد.
چون به بغداد رسیدند مردم بغداد اطراف حاتم را گرفتند و به او گفتند: ای حاتم تو که یک مرد عجمی هستی و زبانت نیز لکنت دارد و سخنرانی بلد نیستی چگونه است که با هر کسی سخن می گوئی و کسی قادر نیست جواب ترا بدهد و با تو مقابله نماید؟
حاتم گفت: سه خصلت و ویژگی در من است که من به وسیله آنها همیشه پیروزم، یکی اینکه در مباحثه اگر خصم من حرفش صحیح و حق باشد من خوشحال می شوم و برعکس اگر سخنش نادرست باشد من اندوهناک می شوم و نیز جلو نفسم را می گیرم که نسبت به جهل و نادانی به او ندهم. افرح اذا اصاب خصمی و احزن اذا اخطأ و احفظ نفسی ان لا تجهله علیه.
این سخنان به گوش احمد بن حنبل رسید گفت: سبحان الله این مرد چقدر عاقل است برخیزید برویم به پیش او چون به پیش او آمدند احمد گفت: یا اباعبدالرحمان چگونه می توان در دنیا به سلامت زیست؟ حاتم گفت: یا اباعبدالله در دنیا سلامت نمی مانی جز اینکه چهار صفت در تو باشد تغفر للقوم جهلهم، و تمنع جهلک، و تبذل لهم شیئک، و تکون من شیئهم آیسا فاذا کنت هکذا سلمت.
از جهالت و نادانی مردم بگذری، و جهل خودت را از آنها دفع کنی و به آنها بذل و بخشش کنی و از آنها چیزی نخواهی. اگر چنین صفاتی داشتی همیشه در دنیا سالمی.
سپس به سوی مدینه منوره رهسپار شدند، مردم مدینه از آنها استقبال کردند، حاتم به آنها گفت: ای اهل مدینه! این کدام مدینه است؟ گفتند: مدینة الرسول. پرسید کجاست قصر و کاخ رسول الله - صلی الله علیه و آله - تا اینکه بروم و آن را زیارت کنم و در آن نماز بخوانم؟ گفتند: رسول خدا قصر و کاخ ندارد او فقط یک خانه بیش ندارد. پرسید پس کاخهای اصحاب پیامبر کجاست؟ جواب دادند اصحاب رسول خدا کاخی نداشتند. آن وقت حاتم گفت: ای جماعت! فهذه مدینة فرعون پس این شهر شهر فرعون است.
پس او را گرفتند و بردند نزد سلطان و گفتند: این مرد عجمی می گوید: این شهر، شهر فرعون است.
والی از حاتم پرسید چگونه این شهر، شهر فرعون است؟ حاتم گفت: من پرسیدم اسم این شهر چیست گفتند مدینة الرسول، گفتم قصر پیامبر کجاست، تا آخر قصه را گفت: پس از آن گفت: خداوند در قرآن فرموده است: ولکم فی رسول الله اسوة حسنة پس شما در زندگی به کی تأسی کرده اید آیا به رسول خدا یا به فرعون اول کسی که با گچ و آجر بنا کرد. پس او را رها کردند.(355)
- تجملات

داستان حاتم اصم و ملاقات او با عالم رفاه طلب

حکایت شده است از ابی عبدالله الخواص که یکی از اصحاب حاتم اصم است که گفت: ما سیصد و بیست نفر به اتفاق حاتم اصم به سفر حج می رفتیم تا اینکه به شهر ری رسیدیم و در آنجا تاجری ما را مهمان کرد، چون ما چیزی همراه نداشتیم و او نیز مردی بود که مساکین و فقرا را دوست داشت، و آن شب از ما پذیرائی خوبی کرد چون صبح شد به حاتم گفت: من قصد دارم به عیادت فقیه و عالمی که بیمار است بروم و اگر با من کاری ندارید اجازه بدهید من بروم. حاتم گفت: عیادت مریض فضیلت و دیدن صورت عالم نیز عبادت است. بنابراین ما نیز به همراه تو می آئیم و از این فیض عظمی بهره می بریم و این مریض محمد بن مقاتل قاضی ری بود.
وقتی به در خانه او رسیدیم دیدیم خانه ای دارد مانند قصر سلاطین حاتم از مشاهده این وضع متحیر شد و در فکر فرو رفت و زیر لب می گفت: خانه عالم باید چنین باشد؟ و چون داخل خانه شدیم از دیدن تجملات و وسایل رفاه و اشرافیت زندگی او حاتم بیشتر به فکر فرو رفت، و چون وارد اتاق مخصوص شدیم دیدیم آن عالم بر روی تشک مخصوصی خوابیده و در بالای سرش غلامی با بادبزن او را باد می زند، او برخاست و نشستو احوال پرسی کرد ولی حاتم همچنان سرپا ایستاده بود. قاضی گفت: بنشین، حاتم گفت: نمی نشینم. قاضی گفت: شاید ترا حاجتی است؟
حاتم گفت: آری. گفت: حاجتت چیست؟ حاتم گفت: مسأله ای است که می خواهم از تو سؤال کنم. قاضی گفت: بپرس. گفت: اول برخیز و سرپا بایست تا بگویم. پس قاضی برخاست و ایستاد.
حاتم گفت: تو این علمی که داری از کجا اخذ کرده ای؟ قاضی گفت: از محدثین موثق و دانشمندان معتبر به من رسیده است، گفت: به آنها از که رسیده است؟ جواب داد از اصحاب رسول صلی الله علیه و آله به آنها رسیده است.
پرسید به آنها از که رسیده است؟ جواب داد از حضرت رسول خدا به آنها رسیده است. پرسید رسول الله از کی یاد گرفته؟ جواب داد از جبرئیل که از سوی خداوند به آن حضرت نازل کرده است.
حاتم گفت: تا به حال از هیچکدام شنیده ای که عالم اگر خانه اش چون خانه امیر و فرمانروا باشد او پیش خدا عزیز و مقرب تر است؟ گفت نه. چنین سخنی نشنیده ام. پرسید پس چه شنیده ای؟ گفت: سمعت من زهد فی الدنیا و رغب فی الاخرة و احب المساکین و قدم لاخرته کان له عند الله تعالی المنزلة ارفع.
یعنی کسی که از دنیا پرهیز کند و راغب و طالب آخرت باشد و مساکین و فقرا را دوست دارد و از پیش برای آخرتش توشه ای بفرستد چنین کسی نزد خداوند منزلتی رفیع و بالاتر دارد.
آن وقت حاتم گفت: حال بگو تو به کی اقتدا کرده ای در زندگی آیا به پیامبر خدا و اصحاب صالحین آن حضرت اقتدا کرده ای یا به فرعون و نمرود.
سپس گفت: ای عالمان زشتکار! امثال شما را جاهلان و نادانان می بینند و به دنیان می چسبند و آخرت را فراموش می کنند و می گویند وقتی که عالم چنین باشد من که از او بدتر نیستم، پس چرا من به دنیا نچسبم؟
پس از مجلس خارج شدند و رفتند. مرض ابن مقاتل شدت گرفت، و چون این گفتگو در میان شهر بر سر زبانها افتاد گفتند: ابن الطنافسی (اسم عالمی است که در قزوین می باشد) بدتر از ابن مقاتل است و زندگی او اشرافی تر است. پس حاتم با رفقایش به سوی قزوین حرکت کردند و چون به خانه او رسیدند حاتم گفت: من مردی عجم و عوامم آمده ام که مسائل شرعی خودم را از تو یاد بگیرم. اول می خواهم دستور وضو را به من بیاموزی. پس طنافسی نشست دستها و صورت را هر کدام سه مرتبه شست و مسح سر و پا را انجام داد.
حاتم گفت: حال من خودم وضو می گیرم و شما نگاه کنید اگر اشکالی داشت به من تذکر بدهید آن وقت دستها و صورت را هر کدام چهارمرتبه آب ریخت و شست طنافسی گفت: ای مرد اسراف کردی چون دستهایت را چهارمرتبه آب ریختی.
حاتم گفت: سبحان الله من یک مشت آب اضافی ریختم اسراف کردم ولی تو ای مرد این همه اموال مسلمین را جمع کرده ای (و برای خودت قصری سلطنتی ساخته ای) اسراف نکرده ای؟
پس طنافسی متوجه شد که همه اینها برای یاد گرفتن مسئله نبوده (بلکه برای موعظه او بوده است) پس از آن وقت به داخل خانه رفت و تا چهل روز بیرون نیامد.
چون به بغداد رسیدند مردم بغداد اطراف حاتم را گرفتند و به او گفتند: ای حاتم تو که یک مرد عجمی هستی و زبانت نیز لکنت دارد و سخنرانی بلد نیستی چگونه است که با هر کسی سخن می گوئی و کسی قادر نیست جواب ترا بدهد و با تو مقابله نماید؟
حاتم گفت: سه خصلت و ویژگی در من است که من به وسیله آنها همیشه پیروزم، یکی اینکه در مباحثه اگر خصم من حرفش صحیح و حق باشد من خوشحال می شوم و برعکس اگر سخنش نادرست باشد من اندوهناک می شوم و نیز جلو نفسم را می گیرم که نسبت به جهل و نادانی به او ندهم. افرح اذا اصاب خصمی و احزن اذا اخطأ و احفظ نفسی ان لا تجهله علیه.
این سخنان به گوش احمد بن حنبل رسید گفت: سبحان الله این مرد چقدر عاقل است برخیزید برویم به پیش او چون به پیش او آمدند احمد گفت: یا اباعبدالرحمان چگونه می توان در دنیا به سلامت زیست؟ حاتم گفت: یا اباعبدالله در دنیا سلامت نمی مانی جز اینکه چهار صفت در تو باشد تغفر للقوم جهلهم، و تمنع جهلک، و تبذل لهم شیئک، و تکون من شیئهم آیسا فاذا کنت هکذا سلمت.
از جهالت و نادانی مردم بگذری، و جهل خودت را از آنها دفع کنی و به آنها بذل و بخشش کنی و از آنها چیزی نخواهی. اگر چنین صفاتی داشتی همیشه در دنیا سالمی.
سپس به سوی مدینه منوره رهسپار شدند، مردم مدینه از آنها استقبال کردند، حاتم به آنها گفت: ای اهل مدینه! این کدام مدینه است؟ گفتند: مدینة الرسول. پرسید کجاست قصر و کاخ رسول الله - صلی الله علیه و آله - تا اینکه بروم و آن را زیارت کنم و در آن نماز بخوانم؟ گفتند: رسول خدا قصر و کاخ ندارد او فقط یک خانه بیش ندارد. پرسید پس کاخهای اصحاب پیامبر کجاست؟ جواب دادند اصحاب رسول خدا کاخی نداشتند. آن وقت حاتم گفت: ای جماعت! فهذه مدینة فرعون پس این شهر شهر فرعون است.
پس او را گرفتند و بردند نزد سلطان و گفتند: این مرد عجمی می گوید: این شهر، شهر فرعون است.
والی از حاتم پرسید چگونه این شهر، شهر فرعون است؟ حاتم گفت: من پرسیدم اسم این شهر چیست گفتند مدینة الرسول، گفتم قصر پیامبر کجاست، تا آخر قصه را گفت: پس از آن گفت: خداوند در قرآن فرموده است: ولکم فی رسول الله اسوة حسنة پس شما در زندگی به کی تأسی کرده اید آیا به رسول خدا یا به فرعون اول کسی که با گچ و آجر بنا کرد. پس او را رها کردند.(356)
- عزت نفس

عزت نفس و قناعت مرحوم سردار کابلی

مؤلف کتاب زندگانی سردار کابلی می نویسد: به علت تسلطی که وی بر زبانهای اردو، انگلیسی، عربی، و هندی و عبری داشت، در ایام جوانیش مرحوم مخبرالسلطنه هدایت و مرحوم میرزا عبدالرزاق خان مهندس بغایری او را به عنوان مترجم رسمی به وزارت خارجه ایران و سفارتخانه های انگلیس و آمریکا و عراق معرفی کرده بودند ولی ایشان این کار را در هیچ جا نپذیرفت، وقتی من علت استنکاف از قبول چنین کاری را جویا شدم او در پاسخ من این ابیات را خواند:
چو به نانی دو سه و خوردنکی - ساخته مختصری از چربو
در وثاقی دو سه گز در دو سه گز - با لباسی ز کهن یا از نو
می توان ساخت چه می باید بود - بسته بستگی تو بر تو(357)
- قناعت