فهرست کتاب


مردان علم در میدان عمل جلد 4

سید نعمت الله حسینی‏‏‏‏‏‏

آقا و طلبه و کشاورز در صحرا سر یک سفره مهمانی وزیر

گویند روزی شخصی گفت: وقتی که گماشته فلان وزیر بودم و او مهمانی داشت و شیخ هادی نجم آبادی را دعوت کرد، آقا نیامد وزیر چند خوان خوراک بر سر فراشان بردم در خانه نبود جویا شدم گفتند: در محل سبزی کاری رفته است، فراشان را با خوان پلو خدمت آقا بردیم دیدم آقا با تنی چند از فقرا از آخوند و دیگران نشسته و مأنوسند، پیام وزیر و خوان خوراک را عرضه داشتم، شیخ گفت: اکنون که زحمت کشیده اند خوب است آن کارگران کشاورز را که از بامدادان تاکنون بیل می زدند و زحمت می کشند و چیزی نخورده اند، بیاورید تا چلو و خورشت بخورند شاید سالهاست که چنین غذائی نخورده اند.
به دستور آقا کشاورزان را آوردم و شیخ هم همنشینان خویش را فرمود: شما هم برخیزید و با دهقانان غذا بخورید همه کشاورزان و طلبه ها در کنار سفره نشستند و هم غذا شدند اما خود از آن غذا نخورد و از اینکه گروهی از بینوایان گرسنه شکمی از عزا درآوردند شاد و خندان بود، در این هنگام راهگذاری که خانه اش در آن نزدیگی ها بود رسید آقا را که دید به نزد ما آمده و این منظره را تماشا کرد و از آقا خواست که هرگاه به خانه اش رود اسباب خوشوقتی و خوشبختی و سرافرازی اوست. شیخ گفت: اسباب زحمت شما است او گفت: هرگز، پیمان می دهم که هیچ تهیه ای برای شما فراهم نسازم، آقا گفت: ناهار چه داری؟ او گفت: دستور داده ام کله جوش تهیه کنند و گفته ام برای سه چهار نفر برای احتیاط غذا درست کنند آقا با سه نفر از همراهانش که از خوراک وزیر نخورده بودند به سرای او روانه شدند.(303)
- زهد

آقا و طلبه و کشاورز در صحرا سر یک سفره مهمانی وزیر

گویند روزی شخصی گفت: وقتی که گماشته فلان وزیر بودم و او مهمانی داشت و شیخ هادی نجم آبادی را دعوت کرد، آقا نیامد وزیر چند خوان خوراک بر سر فراشان بردم در خانه نبود جویا شدم گفتند: در محل سبزی کاری رفته است، فراشان را با خوان پلو خدمت آقا بردیم دیدم آقا با تنی چند از فقرا از آخوند و دیگران نشسته و مأنوسند، پیام وزیر و خوان خوراک را عرضه داشتم، شیخ گفت: اکنون که زحمت کشیده اند خوب است آن کارگران کشاورز را که از بامدادان تاکنون بیل می زدند و زحمت می کشند و چیزی نخورده اند، بیاورید تا چلو و خورشت بخورند شاید سالهاست که چنین غذائی نخورده اند.
به دستور آقا کشاورزان را آوردم و شیخ هم همنشینان خویش را فرمود: شما هم برخیزید و با دهقانان غذا بخورید همه کشاورزان و طلبه ها در کنار سفره نشستند و هم غذا شدند اما خود از آن غذا نخورد و از اینکه گروهی از بینوایان گرسنه شکمی از عزا درآوردند شاد و خندان بود، در این هنگام راهگذاری که خانه اش در آن نزدیگی ها بود رسید آقا را که دید به نزد ما آمده و این منظره را تماشا کرد و از آقا خواست که هرگاه به خانه اش رود اسباب خوشوقتی و خوشبختی و سرافرازی اوست. شیخ گفت: اسباب زحمت شما است او گفت: هرگز، پیمان می دهم که هیچ تهیه ای برای شما فراهم نسازم، آقا گفت: ناهار چه داری؟ او گفت: دستور داده ام کله جوش تهیه کنند و گفته ام برای سه چهار نفر برای احتیاط غذا درست کنند آقا با سه نفر از همراهانش که از خوراک وزیر نخورده بودند به سرای او روانه شدند.(304)
- نجم آبادی

شیخ هادی به عیادت و خدمت بیمار وبازده رفت

یکی از حاضرین مجلس مرحوم شیخ هادی نجم آبادی گفت: مردی کابلی مانند دیگران به مجلس شیخ حاضر می شد، هنگامی که مریض شد به شیخ پیغام داد: من مرض وبا گرفته ام و چون کسی را ندارم برای رضای خدا به بالینم بیائید شیخ بسا سالها بود که جائی نرفته بود، آهنگ عیادت بیمار غریب نمود و به من گفت: تو هم بیا، به همراه شیخ به عیادت بیمار وبازده رفتیم، دیدیم بیمار از شدت استفراغ و اسهال چندان توانائی ندارد در آن چند دقیقه بیمار دو بار به پای خود توالت رفت، بار سوم دیگر یارای رفتن نداشت شیخ گفت: علی محمد خان این مرد غریب است و قادر به حرکت نیست وی را سرپا بگیر که پیش خدا بی مزد نیست، او را سرپا گرفتم ولی از شدت عفونت حالم بهم خورد سپس وی را شسته و خوابانیدم پس از چندی باز هم آن مرد غریب را اسهال گرفت این بار خود شیخ برخاست و او را بغل کرد و به توالت برد من هر چه اصرار کردم که من جوانم شما پیرید این کار را به من واگذارید، گفت: برایت زحمت است و تا زمانی که کابلی جا و مکانی نداشت خود شیخ پرستارش بود، پس از جان کندن هم او را به خاک سپرد.
مرد غریب هنگام مرگ در ضمن وصیت دو سند طلب خود را که از یک بازرگان و یک مرد زردشتی داشت به شیخ سپرد و در ضمن گفت: یک برادر در هند دارم، مرد زردشتی هر چند روز یک مرتبه خدمت آقا می آمد و می گفت: آقا این پول را قبول کنید و مرا از دین خلاص نمائید، آقا می فرمود اول باید صاحبش را پیدا کنم آن وقت بگیرم و به صاحبش بدهم.
شیخ از سردار عبدالوهاب کابلی جویا شد وی گفت: در روستائی از خاک پنجاب زندگی می کند. بالاخره شیخ آن پول ها را قبول نکرد.(305)
- عیادت