فهرست کتاب


مردان علم در میدان عمل جلد 4

سید نعمت الله حسینی‏‏‏‏‏‏

هدایت کردن شیخ هادی نجم آبادی دزد خانه اش را

گویند شیخ به شیوه همیشگی نیمه شبی از خواب برخاست و به کنار حوض رفت که وضو بگیرد و نماز شب بخواند، ناگاه مردی را بر لب بام خانه دیده که می خواست به پائین بپرد، وی از دیدن شبح خود را باخت و به حیاط افتاد شیخ به سویش رفت و دید بینوائی به امید دستبرد به خانه وی آمده و خانه اغنیا را گذاشته به کاهدان زده است.
شیخ گفت: پایت که نشکست بیا نان و چای بخور آنگاه برو و به مالیدن پای او مشغول شد تا از رنج افتادن آسوده شود از قضا آن بیچاره فلک زده همکاری داشته که در کوچه انتظارش را می کشید چون دید خبری از رفیقش نشد بر بام خانه رفت و به درون خانه نگریست دید شیخ مشغول مالش پای رفیقش می باشد.
شیخ متوجه او شد صدایش زد که تو هم بیا با رفیقت نان و چای بخور و بعد برو، این دو بینوا ترسان و لرزان و شرمسار از کرده خود زیر چشمی شیخ را می نگریستند و شیخ هم به مهمانان ناخوانده پند و اندرز می داد که آدمی اشتباه می کند باید روی زمین هموار و صاف راه روی اشتباهاً روی دیوار رفتی و افتادی، کوشش کنید از این پس اشتباه را تکرار نکنید، آنان هم سرافکنده شده و از خانه شیخ توبه کنان رفتند که دیگر گرد دزدی نگردند.(295)
- دزدی

هدایت کردن شیخ هادی نجم آبادی دزد خانه اش را

گویند شیخ به شیوه همیشگی نیمه شبی از خواب برخاست و به کنار حوض رفت که وضو بگیرد و نماز شب بخواند، ناگاه مردی را بر لب بام خانه دیده که می خواست به پائین بپرد، وی از دیدن شبح خود را باخت و به حیاط افتاد شیخ به سویش رفت و دید بینوائی به امید دستبرد به خانه وی آمده و خانه اغنیا را گذاشته به کاهدان زده است.
شیخ گفت: پایت که نشکست بیا نان و چای بخور آنگاه برو و به مالیدن پای او مشغول شد تا از رنج افتادن آسوده شود از قضا آن بیچاره فلک زده همکاری داشته که در کوچه انتظارش را می کشید چون دید خبری از رفیقش نشد بر بام خانه رفت و به درون خانه نگریست دید شیخ مشغول مالش پای رفیقش می باشد.
شیخ متوجه او شد صدایش زد که تو هم بیا با رفیقت نان و چای بخور و بعد برو، این دو بینوا ترسان و لرزان و شرمسار از کرده خود زیر چشمی شیخ را می نگریستند و شیخ هم به مهمانان ناخوانده پند و اندرز می داد که آدمی اشتباه می کند باید روی زمین هموار و صاف راه روی اشتباهاً روی دیوار رفتی و افتادی، کوشش کنید از این پس اشتباه را تکرار نکنید، آنان هم سرافکنده شده و از خانه شیخ توبه کنان رفتند که دیگر گرد دزدی نگردند.(296)
- احسان

هدایت کردن شیخ هادی نجم آبادی دزد خانه اش را

گویند شیخ به شیوه همیشگی نیمه شبی از خواب برخاست و به کنار حوض رفت که وضو بگیرد و نماز شب بخواند، ناگاه مردی را بر لب بام خانه دیده که می خواست به پائین بپرد، وی از دیدن شبح خود را باخت و به حیاط افتاد شیخ به سویش رفت و دید بینوائی به امید دستبرد به خانه وی آمده و خانه اغنیا را گذاشته به کاهدان زده است.
شیخ گفت: پایت که نشکست بیا نان و چای بخور آنگاه برو و به مالیدن پای او مشغول شد تا از رنج افتادن آسوده شود از قضا آن بیچاره فلک زده همکاری داشته که در کوچه انتظارش را می کشید چون دید خبری از رفیقش نشد بر بام خانه رفت و به درون خانه نگریست دید شیخ مشغول مالش پای رفیقش می باشد.
شیخ متوجه او شد صدایش زد که تو هم بیا با رفیقت نان و چای بخور و بعد برو، این دو بینوا ترسان و لرزان و شرمسار از کرده خود زیر چشمی شیخ را می نگریستند و شیخ هم به مهمانان ناخوانده پند و اندرز می داد که آدمی اشتباه می کند باید روی زمین هموار و صاف راه روی اشتباهاً روی دیوار رفتی و افتادی، کوشش کنید از این پس اشتباه را تکرار نکنید، آنان هم سرافکنده شده و از خانه شیخ توبه کنان رفتند که دیگر گرد دزدی نگردند.(297)
- نجم آبادی