فهرست کتاب


مردان علم در میدان عمل جلد 4

سید نعمت الله حسینی‏‏‏‏‏‏

آخوند نجم آبادی خادم هم حجره اش که مدرس مدرسه بود شد

حضرت آخوند ملا ابراهیم نجم آبادی از نجم آباد بطور ناشناس به تهران آمده و در یکی از مدارس از طلبه ای ساکن در یکی از حجرات پرسید: هم حجره ای می خواهی؟
آن طلبه که ظاهری بی پیرایه و افتاده حال می دید و گمان نمی برد که از بزرگان علما باشد گفت: اگر کسی باشد که به خدمت حجره مدد نموده سبب آسودگی و فراغت من گردد خواهم ساخت.
آخوند به فروتنی و خاموشی مثل یک نفر خادم به کار حجره پرداخت و دو هم حجره شب و روز با یکدیگر زندگی می کردند به حدی که تازه وارد از حد دانش و مایه مصاحب و رفیق خودآگاه و دیگری بی خبر بود تا آنکه شبی صاحب حجره در مطالعه کتابی از معقول که به درس می خواند گیر کرده بود و مطلب را درک نمی کرد و حضرت آخوند را روشنی چراغ مانع از خواب شده خسته ساخت، پس سربرآورد و فرمود: شما را چیست که امشب مطالعه را تمام نمی کنید و نمی خوابید؟ بله گفت: ترا چه کار به این کارها، پس از چند کلمه گفتگو آخوند فرمود: می بینم که فلان کتاب در پیش داری و در فهم عبارت درمانده ای، چه آن را غلط می خوانی آن وقت برخاست محل اشکال را صحیح خواند و مطلب را به بیانی روشن تقریر فرموده گفت: حال مشکل حل شد برخیز و آسوده بخواب اما با این شرط و عهد که آنچه امشب گذشت نادیده بگیری و به زبان نیاوری و من همان خادم باشم و تو همان مخدوم که بودی.
بیچاره صاحب حجره در گرداب حیرت فرو رفت و تا صبح در این خیال که این چه حکایت بود خواب نکرد، فردا که از درس برگشت کتاب را نزد همان رفیق ناشناس گذاشت که درس را با بیانی کافی برایش تقریر کرد بالاخره آن عهد را شکست و همدرسان خبردار شدند و آخر کار به آنجا کشید که حضرت آخوند به درس گفتن مجبور و مشهور شد و از سایر مدرسین سرآمد درآمد.(292)
- تواضع

آخوند نجم آبادی خادم هم حجره اش که مدرس مدرسه بود شد

حضرت آخوند ملا ابراهیم نجم آبادی از نجم آباد بطور ناشناس به تهران آمده و در یکی از مدارس از طلبه ای ساکن در یکی از حجرات پرسید: هم حجره ای می خواهی؟
آن طلبه که ظاهری بی پیرایه و افتاده حال می دید و گمان نمی برد که از بزرگان علما باشد گفت: اگر کسی باشد که به خدمت حجره مدد نموده سبب آسودگی و فراغت من گردد خواهم ساخت.
آخوند به فروتنی و خاموشی مثل یک نفر خادم به کار حجره پرداخت و دو هم حجره شب و روز با یکدیگر زندگی می کردند به حدی که تازه وارد از حد دانش و مایه مصاحب و رفیق خودآگاه و دیگری بی خبر بود تا آنکه شبی صاحب حجره در مطالعه کتابی از معقول که به درس می خواند گیر کرده بود و مطلب را درک نمی کرد و حضرت آخوند را روشنی چراغ مانع از خواب شده خسته ساخت، پس سربرآورد و فرمود: شما را چیست که امشب مطالعه را تمام نمی کنید و نمی خوابید؟ بله گفت: ترا چه کار به این کارها، پس از چند کلمه گفتگو آخوند فرمود: می بینم که فلان کتاب در پیش داری و در فهم عبارت درمانده ای، چه آن را غلط می خوانی آن وقت برخاست محل اشکال را صحیح خواند و مطلب را به بیانی روشن تقریر فرموده گفت: حال مشکل حل شد برخیز و آسوده بخواب اما با این شرط و عهد که آنچه امشب گذشت نادیده بگیری و به زبان نیاوری و من همان خادم باشم و تو همان مخدوم که بودی.
بیچاره صاحب حجره در گرداب حیرت فرو رفت و تا صبح در این خیال که این چه حکایت بود خواب نکرد، فردا که از درس برگشت کتاب را نزد همان رفیق ناشناس گذاشت که درس را با بیانی کافی برایش تقریر کرد بالاخره آن عهد را شکست و همدرسان خبردار شدند و آخر کار به آنجا کشید که حضرت آخوند به درس گفتن مجبور و مشهور شد و از سایر مدرسین سرآمد درآمد.(293)
- نجم آبادی

آخوند نجم آبادی خادم هم حجره اش که مدرس مدرسه بود شد

حضرت آخوند ملا ابراهیم نجم آبادی از نجم آباد بطور ناشناس به تهران آمده و در یکی از مدارس از طلبه ای ساکن در یکی از حجرات پرسید: هم حجره ای می خواهی؟
آن طلبه که ظاهری بی پیرایه و افتاده حال می دید و گمان نمی برد که از بزرگان علما باشد گفت: اگر کسی باشد که به خدمت حجره مدد نموده سبب آسودگی و فراغت من گردد خواهم ساخت.
آخوند به فروتنی و خاموشی مثل یک نفر خادم به کار حجره پرداخت و دو هم حجره شب و روز با یکدیگر زندگی می کردند به حدی که تازه وارد از حد دانش و مایه مصاحب و رفیق خودآگاه و دیگری بی خبر بود تا آنکه شبی صاحب حجره در مطالعه کتابی از معقول که به درس می خواند گیر کرده بود و مطلب را درک نمی کرد و حضرت آخوند را روشنی چراغ مانع از خواب شده خسته ساخت، پس سربرآورد و فرمود: شما را چیست که امشب مطالعه را تمام نمی کنید و نمی خوابید؟ بله گفت: ترا چه کار به این کارها، پس از چند کلمه گفتگو آخوند فرمود: می بینم که فلان کتاب در پیش داری و در فهم عبارت درمانده ای، چه آن را غلط می خوانی آن وقت برخاست محل اشکال را صحیح خواند و مطلب را به بیانی روشن تقریر فرموده گفت: حال مشکل حل شد برخیز و آسوده بخواب اما با این شرط و عهد که آنچه امشب گذشت نادیده بگیری و به زبان نیاوری و من همان خادم باشم و تو همان مخدوم که بودی.
بیچاره صاحب حجره در گرداب حیرت فرو رفت و تا صبح در این خیال که این چه حکایت بود خواب نکرد، فردا که از درس برگشت کتاب را نزد همان رفیق ناشناس گذاشت که درس را با بیانی کافی برایش تقریر کرد بالاخره آن عهد را شکست و همدرسان خبردار شدند و آخر کار به آنجا کشید که حضرت آخوند به درس گفتن مجبور و مشهور شد و از سایر مدرسین سرآمد درآمد.(294)
- محبت