فهرست کتاب


مردان علم در میدان عمل جلد 4

سید نعمت الله حسینی‏‏‏‏‏‏

علت امتناع صاحب فصول از وصلت با دختر شاه

فتحعلی شاه میل پیدا کرد که دخترش را به ازدواج مرحوم صاحب فصول درآورد، صاحب فصول از این ازدواج امتناع ورزید، به او گفتند: چرا قبول نکردی، در حالیکه شاه مسلمان و پایبند به احکام اسلام است و شما با فقر زندگی می کنید؟
فرمود: وصلت با پادشاهان انسان را به طرف دنیا می کشاند و از آخرت دور می کند و من حاجتی به مقام و ثروتی که مرا از آخرت بازدارد ندارم.(290)
- تقوا

زهد و تقوای فاضل هندی

در احوال فاضل هندی صاحب کشف اللثام شاگرد مرحوم مجلسی آورده اند که شاه سلطان حسین صفوی برای یاد دادن مسائل شرعیه به خانواده سلطنتی کسی را خواست که بالغ نباشد مرحوم مجلسی فاضل هندی را فرستاد، گویند وقتی که در حرمسرا بود ناگهان چشمهای خود را گرفت و از آنجا بیرون رفت و چون علت را از او پرسیدند، گفت: در آن هنگام دانستم که بالغ شده ام بدین جهت ترسیدم که در اول تکلیف چشمم به زنان نامحرم بیفتد و گناه کرده باشم.(291)
ز دست دیده و دل هر دو فریاد - هر آنچه دیده بیند دل کند یاد
- گمنام

آخوند نجم آبادی خادم هم حجره اش که مدرس مدرسه بود شد

حضرت آخوند ملا ابراهیم نجم آبادی از نجم آباد بطور ناشناس به تهران آمده و در یکی از مدارس از طلبه ای ساکن در یکی از حجرات پرسید: هم حجره ای می خواهی؟
آن طلبه که ظاهری بی پیرایه و افتاده حال می دید و گمان نمی برد که از بزرگان علما باشد گفت: اگر کسی باشد که به خدمت حجره مدد نموده سبب آسودگی و فراغت من گردد خواهم ساخت.
آخوند به فروتنی و خاموشی مثل یک نفر خادم به کار حجره پرداخت و دو هم حجره شب و روز با یکدیگر زندگی می کردند به حدی که تازه وارد از حد دانش و مایه مصاحب و رفیق خودآگاه و دیگری بی خبر بود تا آنکه شبی صاحب حجره در مطالعه کتابی از معقول که به درس می خواند گیر کرده بود و مطلب را درک نمی کرد و حضرت آخوند را روشنی چراغ مانع از خواب شده خسته ساخت، پس سربرآورد و فرمود: شما را چیست که امشب مطالعه را تمام نمی کنید و نمی خوابید؟ بله گفت: ترا چه کار به این کارها، پس از چند کلمه گفتگو آخوند فرمود: می بینم که فلان کتاب در پیش داری و در فهم عبارت درمانده ای، چه آن را غلط می خوانی آن وقت برخاست محل اشکال را صحیح خواند و مطلب را به بیانی روشن تقریر فرموده گفت: حال مشکل حل شد برخیز و آسوده بخواب اما با این شرط و عهد که آنچه امشب گذشت نادیده بگیری و به زبان نیاوری و من همان خادم باشم و تو همان مخدوم که بودی.
بیچاره صاحب حجره در گرداب حیرت فرو رفت و تا صبح در این خیال که این چه حکایت بود خواب نکرد، فردا که از درس برگشت کتاب را نزد همان رفیق ناشناس گذاشت که درس را با بیانی کافی برایش تقریر کرد بالاخره آن عهد را شکست و همدرسان خبردار شدند و آخر کار به آنجا کشید که حضرت آخوند به درس گفتن مجبور و مشهور شد و از سایر مدرسین سرآمد درآمد.(292)
- تواضع