فهرست کتاب


مردان علم در میدان عمل جلد 4

سید نعمت الله حسینی‏‏‏‏‏‏

تا نگویند شما آقا ندارید

آقای باقری بیدهندی در مجله نور علم نوشته است: استاد محترم حاج شیخ محسن حرم پناهی نقل کردند: مرحوم سید ابوالحسن اصفهانی که عشق تحصیل در جانش جوانه زده بود به نزد پدر آمده و تقاضا می کند تا پدر به او اجازه بدهد که به خواندن درس طلبگی مشغول شود، پدرش مخالفت کرده و می گوید: اگر چنین کاری بکنی من متکفل مخارجت نمی شوم!
سید می گوید: اشکالی ندارد شما فقط اجازه بدهید بقیه اش با خودم، خلاصه پس از استیذان از پدر به درس مشغول می شود و در مدرسه صدر اصفهان حجره ای در زاویه مدرسه می گیرد، ایام زمستان فرا می رسد در حالی که سید نه فرشی و نه چراغی دارد شبی از شبها پدرشان به اصفهان می آید و برای دیدن فرزند خود به مدرسه می رود ولی با وضع نابهنجار مواجه می شود، رو به فرزند کرده و با زبان تغیر می گوید: نگفتم طلبه نشو گرسنگی دارد محرومیت دارد و...
این سخنان پدر، سید را دگرگون می کند به طرف قبله رو کرده امام زمان - علیه السلام - را مخاطب قرار داده و می گوید:
آقا عنایتی کنید تا نگویند شما آقا ندارید.
دقایقی نمی گذرد درب مدرسه را می زنند، فراش درب را باز می کند معلوم می شود که با سید ابوالحسن کار دارند و سید شخصی را می بیند که پنج قرآن به او داده و می گوید شمعی در طاقچه حجره هست روشن کن تا نگویند شما آقا ندارید.(177)
- عنایت

تا نگویند شما آقا ندارید

آقای باقری بیدهندی در مجله نور علم نوشته است: استاد محترم حاج شیخ محسن حرم پناهی نقل کردند: مرحوم سید ابوالحسن اصفهانی که عشق تحصیل در جانش جوانه زده بود به نزد پدر آمده و تقاضا می کند تا پدر به او اجازه بدهد که به خواندن درس طلبگی مشغول شود، پدرش مخالفت کرده و می گوید: اگر چنین کاری بکنی من متکفل مخارجت نمی شوم!
سید می گوید: اشکالی ندارد شما فقط اجازه بدهید بقیه اش با خودم، خلاصه پس از استیذان از پدر به درس مشغول می شود و در مدرسه صدر اصفهان حجره ای در زاویه مدرسه می گیرد، ایام زمستان فرا می رسد در حالی که سید نه فرشی و نه چراغی دارد شبی از شبها پدرشان به اصفهان می آید و برای دیدن فرزند خود به مدرسه می رود ولی با وضع نابهنجار مواجه می شود، رو به فرزند کرده و با زبان تغیر می گوید: نگفتم طلبه نشو گرسنگی دارد محرومیت دارد و...
این سخنان پدر، سید را دگرگون می کند به طرف قبله رو کرده امام زمان - علیه السلام - را مخاطب قرار داده و می گوید:
آقا عنایتی کنید تا نگویند شما آقا ندارید.
دقایقی نمی گذرد درب مدرسه را می زنند، فراش درب را باز می کند معلوم می شود که با سید ابوالحسن کار دارند و سید شخصی را می بیند که پنج قرآن به او داده و می گوید شمعی در طاقچه حجره هست روشن کن تا نگویند شما آقا ندارید.(178)
- شعر

یا رب بدعای سحر حضرت مهدی (عج)

با آن همهه حسنی و جمالی که تو داری - ترسم به نگاهی دل و دینم بربائی
هر صبح نگاهی به سوی قبله نمایم - ای قبله عالم تو از آن قبله در آئی
ای جان جهان جان به لب آمد ز فراقت - گیریم سراغت چو ندانیم کجائی
عشاق تو شب تا به سحر اشگ بریزند - تا صبح سعادت رسد و باد صبائی
عمری است به دنبال تو گردیم چرا تو - نائی به در کلبه ما با تک پائی
دردی است مرا در دل و دائم دهد آزار - جز دیدن رخسار تواش نیست دوائی
محتاج سر سفره احسان تو باشم - هر لحظه به درگاه تو آیم به گدائی
احسان تو بی حد و حساب است چه باشد - یک مرتبه هم رخ به گدایان بنمائی
از درد فراق تو مرا جان به لب آمد - کی از پس این پرده یکی چهره گشائی
با گوشه چشمی دل ما را بنوازی - تا گرد و غبار غم دل را بزدائی
یاران تو بیمار فراقند و ببخشای - با آن دم عیسائیت ای دوست شفائی
ای حجت حق دست من و دامن پاکت - یادی کن از این نوکر مسکین به دعائی
من دست ز دامان تو هرگز نکشم دور - چون شافع محشر تو به درگاه خدائی
وقتی که رسد جان به لبم چشم براهم - ای دوست که تو بر سر بالین من آئی
یا رب به دعای سحر حضرت مهدی - ما را بنما حفظ ز هر شر و بلائی
من بنده شرمنده ام و غرق گناهم - تو صاحب فضل و کرم و جود و عطائی
در هر دو جهان چشم امیدم به سوی توست - ورنه نتوانم ببرم راه به جائی
در حشر ندارم ز گناهان خودم بیم - ترسم من از آن سبحه و دستار ریائی
ما آنچه تو دادی ننمودیم تشکر - اما تو ز ما هیچ ندیدی و رضائی
ما کمتر از آنیم که حاجت به تو گوئیم - چون موقع حاجت تو در اندیشه مائی
از غصه عالم شوی آزاد حسینی - گر از تو پذیرفته شود مدح و ثنائی
آن مدح و ثنائی که ز مردان خداجوی - از بهر خدا گوئی و نیکو بسرائی
(از مؤلف)
- امام زمان(عج)