فهرست کتاب


مردان علم در میدان عمل جلد 4

سید نعمت الله حسینی‏‏‏‏‏‏

کوشش و مجاهدات آقای شیخ محمد تقی بروجردی در راه تحصیل علم

حجة الاسلام آیت الله شیخ محمد تقی بروجردی مؤلف کتاب العشرات در خاتمه آن کتاب نوشته است: تا سن هفده سالگی مشغول کسب بودم و درسی نخوانده بودم لکن از کثرت اشتیاق به تحصیل شروع نمودم به خواندن قرآن و در ضمن کسب هم می کردم و بعد شروع به خواندن کتاب گلستان سعدی کردم و با پیشنهاد آقای شیخ کاظم ساکن مسجد شاه بروجرد مشغول خواندن صرف و نحو شدم، و یکشب حضرت رسول - صلی الله علیه و آله - را در خواب دیدم و عرض کردم یا رسول الله من طالب علمم و دوست دارم عالم باشم حضرت تبسمی کرده فرمودند درست می شود انشاءالله پس از این خواب شروع به خواندن درس عربی از کتاب جامع المقدمات کردم ولی پدرم مرا از خواندن درس منع می کرد و می گفت: طلاب غالباً بی بضاعتند و اغلب در تحصیل به جائی نمی رسند ولی این حرفها در من اثر نمی کرد و علاقه ام به تحصیل علم بیشتر می شد، از یک نفر عالم سؤال کردم: اگر پدر راضی نباشد درس خواندن من چه صورت دارد؟ گفت: اگر در خود استعداد می بینی اجازه لازم نیست، لذا فردا که خواستم به بازار بروم از شهر بروجرد خارج گشته پیاده راه دولت آباد را پیش گرفتم در حالیکه پانزده قرآن پول و یک کتاب جامع المقدمات بیش نداشتم وارد مدرسه دولت آباد شده لب حوض پاهایم را شسته و وضو می گرفتم یکنفر آقا آنجا به من نگاه می کرد، نزد ایشان رفته درسی از تصریف گرفتم سپس شرح حال خود را به او گفتم. فرمود: حال که فرار اختیار کردی به طرف نجف برو.
صبح همان شب روانه نهاوند شده و یک ماه در نهاوند بودم و در حجره به سر می بردم، یکی از آقازاده های نهاوند که با چند تن دیگر عازم کرمانشاه بودند بنده را همراه خودشان بردند و با آنها لقمه غذائی صرف می نمودم تا وارد کرمانشاه شدیم آنها به منزلهایشان رفتند ولیکن من که نه پولی و نه آشنائی داشتم شب را در پشت دیوار مسجد جمعه میان خیابان روی خاک خوابیدم و با خدای خود راز و نیاز داشتم و عرض می کردم: خدایا من بساط خودم را بهم زدم و به این صدمات راضی شدم پس تو مرا موفق گردان و راه را آسان نما، بالاخره آشنائی از اهل شهر پیدا شد چند روزی از من پذیرائی کرد.
عصرها که به مدرسه رفته و عوامل می خواندم معلم من که از حال من با اطلاع شد دلش به حال من سوخت و مرا به نزد آقای حاج میرزا محمد مهدی برد و به ایشان معرفی کرد. آن بزرگوار دستور داد یکدست لباس از اندرون آورده با سلام و صلوات عمامه را بر سر من نهادند طلبه ها به شوخی گفتند: آقا نان ایشان را برید. آقا فرمودند: لقمه نانی اینجا هست که با هم بخوریم آنگاه در بیرونی خود اطاقی به من دادند و غذای آماده از اندرون برایم می آوردند و خود ایشان متکفل درس من بودند.
پس از استقرار در این شهر نامه ای به پدر نوشتم: که من از شما چیزی نمی خواهم فقط اجازه دهید که درس بخوانم. او در جوابم نوشت: اگر تو مقدسی من راضی نیستم باید به بروجرد برگردی. کاغذ را به آقا نشان دادم، ایشان فرمودند: شما گریخته ای گفتم: بلی. آن وقت خودش به پدرم نامه ای نوشت و برای پدرم فرستادیم، جواب آمد که راضی هستم، خلاصه مدت چهار سال خدمت آقا بودم و تا شرح لمعه و قوانین خواندم آن وقت آقا مرا با دو نفر به بروجرد نزد پدرم و به زیارت فرستادند. متأسفانه در آن شهر مرض وبا آمده بود و در آن چند روز که من در آنجا بودم پدرم با آن مرض از دنیا رفت به جهت فرار از مرض وبا پس از دو روز از فوت پدرم از شهر حرکت کرده به کرمانشاه آمدیم و آنچه پدرم از مال دنیا داشت همه را جز یک جلد قرآن و یک جلد عین الحیات و کتاب دعا به برادرها و خواهرهایم بخشیدم.
اتفاقاً این مرض وبا به کرمانشاه هم سرایت کرده و آقا نیز مریض شده بود، مردم متوسل به ختم امن یجیب شدند تا آقا شفا یافت و مشغول درس شدیم تا آنکه آقا سید علی، آقازاده آیت الله سید کاظم یزدی با عده ای به قصد زیارت بیت الله الحرام وارد کرمانشاه شدند و در این چند روز آقای سید علی با بنده انس گرفتند و فرمودند با من بیا به نجف برویم. من بسیار خوشحال شدم ولی از آقا خجالت می کشیدم، خود آقا سید علی از آقا اجازه گرفت و بنده را همراه خود به نجف بردند و در بین راه هم مریض شدند و من از ایشان توجه کردم.
پس از یازده روز توقف در کاظمین حال ایشان بهبود یافت آن وقت به نجف اشرف مشرف شدیم.
روز ورود حضرت آیت الله یزد با بسیاری از آقایان به استقبال آمده و آقا سید علی بنده را به آقا معرفی نمودند و آقا هم اظهار امتنان کرده به اتفاق همگی وارد منزل شدیم. در همان بیرونی آیت الله یزدی اطاقی به بنده داده شد تا آنکه به خواهش خودم حجره ای در مدرسه آقا شیخ مهدی تهیه کردند.
تاریخ اول ورودم به نجف 1324 ه بود و در سنه 1330 ه به ایران مراجعت کردم و در همان اوان که در نجف بودم مرتب به درس فقه آقا سید کاظم یزدی و اصول حضرت آیت الله آخوند ملا کاظم خراسانی و تفسیر و اخلاف آقای آقا شیخ رضای ترک می رفتم و به مادیات علاقه ای نداشتم.
پس از مراجعت از نجف در کرمانشاه چند روزی در خدمت آقای حاج میرزا محمد مهدی بودم، ایشان می فرمودند: درس خواندن فلانی خارق عادت بود...
بالاخره پس از فوت والده مرحوم پدرم را یک شب در عالم خواب دیدم و جایشان خوب نبود، پدرم اظهار کرد پسرجان ما هنوز از گیر و دار آن حرفها که به شما می زدیم (و به شما اجازه تحصیل علم نمی دادیم) هنوز فارغ نشده ایم ما از تو عذر می خواهیم و هر دو محتاج به توایم (خاتمه کتاب العشرات تألیف حاج شیخ محمد تقی بروجردی).
- کوشش

کوشش و مجاهدات آقای شیخ محمد تقی بروجردی در راه تحصیل علم

حجة الاسلام آیت الله شیخ محمد تقی بروجردی مؤلف کتاب العشرات در خاتمه آن کتاب نوشته است: تا سن هفده سالگی مشغول کسب بودم و درسی نخوانده بودم لکن از کثرت اشتیاق به تحصیل شروع نمودم به خواندن قرآن و در ضمن کسب هم می کردم و بعد شروع به خواندن کتاب گلستان سعدی کردم و با پیشنهاد آقای شیخ کاظم ساکن مسجد شاه بروجرد مشغول خواندن صرف و نحو شدم، و یکشب حضرت رسول - صلی الله علیه و آله - را در خواب دیدم و عرض کردم یا رسول الله من طالب علمم و دوست دارم عالم باشم حضرت تبسمی کرده فرمودند درست می شود انشاءالله پس از این خواب شروع به خواندن درس عربی از کتاب جامع المقدمات کردم ولی پدرم مرا از خواندن درس منع می کرد و می گفت: طلاب غالباً بی بضاعتند و اغلب در تحصیل به جائی نمی رسند ولی این حرفها در من اثر نمی کرد و علاقه ام به تحصیل علم بیشتر می شد، از یک نفر عالم سؤال کردم: اگر پدر راضی نباشد درس خواندن من چه صورت دارد؟ گفت: اگر در خود استعداد می بینی اجازه لازم نیست، لذا فردا که خواستم به بازار بروم از شهر بروجرد خارج گشته پیاده راه دولت آباد را پیش گرفتم در حالیکه پانزده قرآن پول و یک کتاب جامع المقدمات بیش نداشتم وارد مدرسه دولت آباد شده لب حوض پاهایم را شسته و وضو می گرفتم یکنفر آقا آنجا به من نگاه می کرد، نزد ایشان رفته درسی از تصریف گرفتم سپس شرح حال خود را به او گفتم. فرمود: حال که فرار اختیار کردی به طرف نجف برو.
صبح همان شب روانه نهاوند شده و یک ماه در نهاوند بودم و در حجره به سر می بردم، یکی از آقازاده های نهاوند که با چند تن دیگر عازم کرمانشاه بودند بنده را همراه خودشان بردند و با آنها لقمه غذائی صرف می نمودم تا وارد کرمانشاه شدیم آنها به منزلهایشان رفتند ولیکن من که نه پولی و نه آشنائی داشتم شب را در پشت دیوار مسجد جمعه میان خیابان روی خاک خوابیدم و با خدای خود راز و نیاز داشتم و عرض می کردم: خدایا من بساط خودم را بهم زدم و به این صدمات راضی شدم پس تو مرا موفق گردان و راه را آسان نما، بالاخره آشنائی از اهل شهر پیدا شد چند روزی از من پذیرائی کرد.
عصرها که به مدرسه رفته و عوامل می خواندم معلم من که از حال من با اطلاع شد دلش به حال من سوخت و مرا به نزد آقای حاج میرزا محمد مهدی برد و به ایشان معرفی کرد. آن بزرگوار دستور داد یکدست لباس از اندرون آورده با سلام و صلوات عمامه را بر سر من نهادند طلبه ها به شوخی گفتند: آقا نان ایشان را برید. آقا فرمودند: لقمه نانی اینجا هست که با هم بخوریم آنگاه در بیرونی خود اطاقی به من دادند و غذای آماده از اندرون برایم می آوردند و خود ایشان متکفل درس من بودند.
پس از استقرار در این شهر نامه ای به پدر نوشتم: که من از شما چیزی نمی خواهم فقط اجازه دهید که درس بخوانم. او در جوابم نوشت: اگر تو مقدسی من راضی نیستم باید به بروجرد برگردی. کاغذ را به آقا نشان دادم، ایشان فرمودند: شما گریخته ای گفتم: بلی. آن وقت خودش به پدرم نامه ای نوشت و برای پدرم فرستادیم، جواب آمد که راضی هستم، خلاصه مدت چهار سال خدمت آقا بودم و تا شرح لمعه و قوانین خواندم آن وقت آقا مرا با دو نفر به بروجرد نزد پدرم و به زیارت فرستادند. متأسفانه در آن شهر مرض وبا آمده بود و در آن چند روز که من در آنجا بودم پدرم با آن مرض از دنیا رفت به جهت فرار از مرض وبا پس از دو روز از فوت پدرم از شهر حرکت کرده به کرمانشاه آمدیم و آنچه پدرم از مال دنیا داشت همه را جز یک جلد قرآن و یک جلد عین الحیات و کتاب دعا به برادرها و خواهرهایم بخشیدم.
اتفاقاً این مرض وبا به کرمانشاه هم سرایت کرده و آقا نیز مریض شده بود، مردم متوسل به ختم امن یجیب شدند تا آقا شفا یافت و مشغول درس شدیم تا آنکه آقا سید علی، آقازاده آیت الله سید کاظم یزدی با عده ای به قصد زیارت بیت الله الحرام وارد کرمانشاه شدند و در این چند روز آقای سید علی با بنده انس گرفتند و فرمودند با من بیا به نجف برویم. من بسیار خوشحال شدم ولی از آقا خجالت می کشیدم، خود آقا سید علی از آقا اجازه گرفت و بنده را همراه خود به نجف بردند و در بین راه هم مریض شدند و من از ایشان توجه کردم.
پس از یازده روز توقف در کاظمین حال ایشان بهبود یافت آن وقت به نجف اشرف مشرف شدیم.
روز ورود حضرت آیت الله یزد با بسیاری از آقایان به استقبال آمده و آقا سید علی بنده را به آقا معرفی نمودند و آقا هم اظهار امتنان کرده به اتفاق همگی وارد منزل شدیم. در همان بیرونی آیت الله یزدی اطاقی به بنده داده شد تا آنکه به خواهش خودم حجره ای در مدرسه آقا شیخ مهدی تهیه کردند.
تاریخ اول ورودم به نجف 1324 ه بود و در سنه 1330 ه به ایران مراجعت کردم و در همان اوان که در نجف بودم مرتب به درس فقه آقا سید کاظم یزدی و اصول حضرت آیت الله آخوند ملا کاظم خراسانی و تفسیر و اخلاف آقای آقا شیخ رضای ترک می رفتم و به مادیات علاقه ای نداشتم.
پس از مراجعت از نجف در کرمانشاه چند روزی در خدمت آقای حاج میرزا محمد مهدی بودم، ایشان می فرمودند: درس خواندن فلانی خارق عادت بود...
بالاخره پس از فوت والده مرحوم پدرم را یک شب در عالم خواب دیدم و جایشان خوب نبود، پدرم اظهار کرد پسرجان ما هنوز از گیر و دار آن حرفها که به شما می زدیم (و به شما اجازه تحصیل علم نمی دادیم) هنوز فارغ نشده ایم ما از تو عذر می خواهیم و هر دو محتاج به توایم (خاتمه کتاب العشرات تألیف حاج شیخ محمد تقی بروجردی).
- میرزای شیرازی

علاقه شدید میرزای شیرازی به علم

آیت الله آقای حاج سید رضی شیرازی فرمودند: میرزا حالش خیلی بد بود معلوم نبود در حال اغماست یا حادثه ای پیش آمده است؟ از مرحوم آقا میرزا علی (فرزند میرزا) پرسیدند: از کجا معلوم که او در حال اغما است؟ وی چاره ای اندیشیده و گفت: یک مسئله فقهی عنوان کنید اگر او در حال اغما نباشد جواب می دهد لذا از هم می پرسند: آیا خوردن سوخته های نان جایز است یا نه؟ میرزا جواب می دهد: به نظر می رسد چون از خباثت است خوردنش جایز نباشد.(160)
مرحوم میرزا علاوه بر عنایات کامل به آموزش و پیشرفت شاگردانش توجه آنها را به مسائل عرفی جامعه و معاشرت و برخورد شایسته با مردم جلب می کرد و خصوصیات اجتماعی و عرفی لازم را برای یک دانشمند مذهبی در کنار تخصصهای علمی بیان می کرد و این خصوصیات را در شخصیت شاگردانش بوجود آورده و پرورش می داد.(161)
- سیره علماء