فهرست کتاب


مردان علم در میدان عمل جلد 4

سید نعمت الله حسینی‏‏‏‏‏‏

گوشه هائی از مجاهدات و مشقات ایام تحصیل مرحوم سید نعمت الله جزائری(ره)

مرحوم سید نعمت الله جزائری نوشته است که مولد من در سال یکهزار و پنجاه است و اکنون سی و نه سال از عمرم گذشته است و در این عمر قلیل چقدر از مصائب به من رخ داده است، چون پنج سال از عمرم گذشت پدرم مرا به مکتب گذاشت و چون به بازی با کودکان علاقه شدیدی داشتم کوشش زیادی کردم که بلکه کار مکتب تمام شود و من به بازی مشغول شوم لذا در مدت کمی قرآن را ختم کردم و بسیاری از قصاید و اشعار را خواندم در حالیکه پنج سال و شش ماه از عمرم گذشته بود به مادرم گفتم: مرا رها کنید تا با کودکان بازی کنم.
پدرم مرا رها نکرد بلکه دوباره مرا آورد نزد مردی که به من درس امثله گوید و آن مرد نابینا بود و او به من درس می گفت و من نیز برای او عصاکشی می کردم و چون امثله و بصرویه را نزد او تمام کردم آنوقت رفتم نزد سیدی که از خویشان بود و در نزد او تصریف و کافیه خواندم و او نیز در این مدت هر روز مرا با خود به باغ می برد و دستور می داد که علف می چیدم و در حال چیدن علف به درس او گوش می دادم و او هم در حالی که نشسته بود برای من درس می گفت آن وقت آن علفها را پشته بزرگ می بستم و بر بالای سرم نهاده به خانه او می بردم و او به من می گفت علف چیدن خود را به کسی اظهار نکن، بسکه بار علف بر سرم نهاده عاقبت موی سرم ریخته و کچل شدم، روزی پدرم پرسید چرا سرت چنین شده است؟
گفتم نمی دانم پس مرا مداوا کرد تا اینکه موی سرم به حال اول برگشت و چون از خواندن تصریف فارغ شدم به قریه دیگری رفته در نزد مرد فاضلی کافیه را خواندم پس روزی در مسجد بودم که مردی با لباس سفید و عمامه بزرگ مانند گنبد کوچکی وارد شد پس من نزد او رفته چند صیغه صرف از او سؤال کردم و او نتوانست جواب دهد، من به او گفتم: تو که نمی توانی این ها را جواب بدهی پس این بار گران را برای چه بر سر گرفته ای پس حاضران خندیدند و آن شخص برخاست و رفت و این کار مرا بر آن داشت که در صیغ و صرف کوشش کنم و من اکنون به نزد خدا استغفار می کنم از آن سؤالی که از آن مرد کردم ولی خدا را شکر می کنم که این کار را قبل از رسیدن بحد تکلیف اتفاق افتاد.
تا آنکه می گوید: به هویزه رفتیم و در آن جا نزد شخص فاضلی شرح جامی و شافیه را خواندیم و این استاد از ما خدمت بسیاری گرفت او به شاگردانش دستور داده بود که هر وقت برای قضای حاجت به سوی شط می رویم دو سنگ یا دو آجر از نزدیک قلعه ترک همراه خود بیاوریم و ما روزی چند مرتبه می رفتیم و آنها را می آوردیم و چون سنگ و آجر فراوان جمع شد بنائی را آورد و ما را نیز عمله قرار داد بدین وسیله ساختمانی ساخته شد.
و ما هر وقت می خواستیم به هویزه عتیقه برویم به ما می گفت: فرزندان من موقع مراجعت دست خالی برنگردید، پس اشیاء و اجناسی که در آنجا داشت به دوش گرفته برای او می آوردیم، با این حال هر وقت می خواستیم مطلبی را از کتاب او بنویسم نمی داد و ما گاهی به دزدی از آن کتاب چیزی می نوشتیم با این حال ما راضی بودیم که به او خدمت کنیم و او نیز در مقابل به ما درس بدهد.
خلاصه این حال ما بود در خواندن درس و اما حال ما بالنسبه به خورد و خوراک این بود که ما در خانه یکی از اکابر آنجا منزل داشتیم و اکثر اوقات تا بعد از ظهر مشغول درس و مباحثه می شدیم و چون به منزل می آمدیم می دیدیم که آنها از غذا فارغ شده اند و ما تا شب بی غذا می ماندیم و رفیق من به پوست خربزه ای که روی زمین ریخته بود قناعت می کرد و از من پنهان می داشت و من هم همان کار را می کردم و هر دو پنهانی از یکدیگر پوست خربزه می خوردیم.
روزی ناگهانی از در وارد شدم رفیقم را دیدم که در زیرا در نشسته و پوست خربزه ها را با آنکه آلوده به خاک بودند می خورد چون من آن را دیدم خندیدم و به او گفتم: خجالت نکش من هم همین حال تو را دارم، پس حال که چنین است بیا پوست خربزه ها را بشوئیم و پاک کنیم و با هم بخوریم، پس مدتی بر این حال بودیم و مطالعه را به روشنائی ماه می نمودیم و در شبهای بدون ماه من متون کتابها را حفظ کرده بودم مانند الفیه ابن مالک و کافیه و مانند آنها را مکرر می خواندم تا فراموشم نشوند، و اگر در مجلسی بودم به بهانه اینکه سرم درد می کند سرم را بر سر زانو می گذاشتم و آن متون را حفظ می کردم و مدتی با این حال در آن شهر ماندیم و درس خواندیم.
سپس از آن شهر حرکت کرده با زحمات فراوانی... به شیراز آمده به مدرسه منصوریه وارد شدیم و هر کس به حال و وضع ما نگاه می کرد بر ما رقت می نمود.
روز دیگر به زیارت مرد فاضلی بحرانی رفتیم که الفیه ابن مالک را درس می گفت و چون از درس فارغ شد از ما احوالپرسی کرد پس ما حکایت خود را به او گفتیم پس برخاست و مرا پشت ستونی برده و گوشم را گرفت و به شدت فشار داد و گفت: ای فرزند مبادا نفس خود را شیخ عرب بگردانی و ریاست را دوست بداری، وقت خود را ضایع مکن اگر گوش به سخن من دادی مرد فاضلی خواهی شد، من سخن او را فراگرفتم و از دوستان عزلت گزیدم.
آن وقت آن مرد فاضل ما را آورد نزد متولی مدرسهم و چیز قلیلی بریا ما معین کرد که به هیج وجه کفایت حال ما را نمی کرد و مدتی در نزد آن شیخ و غیر او درس خواندیم و من در ضمن تحصیل برای دیگران کتابت می کردم و می نوشتم و از اجرت و مزد آن امراش معاش می کردم و با این حال روزی چهار درس می خواندم و آنرا می نوشتم و تصحیح می کردم، و در وقت گرمای تابستان طلاب بر بالای بام مدرسه می خوابیدند و من در حجره را می بستم و به مطالعه مشغول می شدم تا موقعی که مؤذن مشغول مناجات می شد، نزدیک صبح سرم را روی کتاب نهاده یک لحظه می خوابیدم و چون صبح طلوع می کرد پس از ادای نماز به تدریس اشتغال داشتم، چون مؤذن اذان ظهر می گفت آنوقت به درس می رفتم و درس می خواندم، بسا بود قطعه ای نان از نانوائی می گرفتم و در راه آن را می خوردم و راه می رفتم و در اغلب اوقات نان نمی یافتم تا شب داخل می شد و اکثر اوقات شب، شک می کردم که نان خورده ام یا نه چون درست فکر می کردم به یادم می آمد که نان نخورده ام.
برای مطالعه چراغ نداشتم غرفه بلندی را گرفته بودم که درهای متعدد داشت پس هرگاه ماه روشنائی داشت کتاب را می گشودم و مطالعه می نمودم و هرگاه ماه دور می زد و از آن امکان انتقال می یافت در دیگر را باز می کردم و تا مدت دو سال به این حال اشتغال داشتم، سپس چشمم ضعیف شد و تا این زمان به ضعف خود باقی است، و یک درسی داشتم که حواشی آنرا پس از نماز صبح می نوشتم و از شدت سرما خون از دستم جاری می شد و من ملتفت نبودم تا سه سال بر این منوال گذشت، آنوقت شروع کردم به تألیف کتابها... و من در نزد شیخ جلیل شیخ جعفر بحرانی درس می خواندم...
اتفاق افتاد که خبر فوت جماعتی از اعمام و اقارب ما به ما رسید و من آنروز در عزای ایشان نشستم و به درس نرفتم، استاد از حال ما سؤال کرده بود، به او گفته بودند که ایشان مصیبت زده هستند چون روز دیگر به درس رفتم استاد راضی نشد به ما درس بگوید و گفت بر پدر و مادر من لعنت اگر به شما درس بگویم. چرا شما سه روز به درس نیامدید، پس ما قضیه را برای ایشان نقل کردیم، گفت: سزاوار آن بود که شما به درس بیائید و پس از خواندن درس بروید و مشغول عزاداری شوید، ممکن است هر روز یک خبری به شما برسد با این حال نمی شود درس خواند آنوقت ما قسم یاد کردیم که دیگر درس را تعطیل نکنیم هر چند مصیبتی واقع شده باشد، آنوقت راضی شد و درس را شروع کرد.
و من در شیراز قریب به نه سال ماندم و در آن جا از گرسنگی و مشقت چنان بر من سخت گذشت که فقط خدا می داند و در خاطر من است که روز چهارشنبه و پنجشنبه ای را بسر بردم که هیچ چیز جز آب به دست من نیامد و چون شب جمعه شد دیدم دنیا بر سر من دور می زند و در چشمم تاریک شد پس رفتم کنار قبه سید احمد بن موسی کاظم - علیهماالسلام - و قبر را در بغل گرفته گفتم آقا من مهمان تو هستم پس همان جا ایستاده بودم که شخص سیدی قوت و غذای آن شب را به من داد پس خدا را شکر کردم، با این حال هیچوقت از تحصیل غفلت نمی کردم و خداوند در شیراز بر من منت نهاد که در حضور صلحا و بزرگان علما موفق بودم.(155)
- جدیت

گوشه هائی از مجاهدات و مشقات ایام تحصیل مرحوم سید نعمت الله جزائری(ره)

مرحوم سید نعمت الله جزائری نوشته است که مولد من در سال یکهزار و پنجاه است و اکنون سی و نه سال از عمرم گذشته است و در این عمر قلیل چقدر از مصائب به من رخ داده است، چون پنج سال از عمرم گذشت پدرم مرا به مکتب گذاشت و چون به بازی با کودکان علاقه شدیدی داشتم کوشش زیادی کردم که بلکه کار مکتب تمام شود و من به بازی مشغول شوم لذا در مدت کمی قرآن را ختم کردم و بسیاری از قصاید و اشعار را خواندم در حالیکه پنج سال و شش ماه از عمرم گذشته بود به مادرم گفتم: مرا رها کنید تا با کودکان بازی کنم.
پدرم مرا رها نکرد بلکه دوباره مرا آورد نزد مردی که به من درس امثله گوید و آن مرد نابینا بود و او به من درس می گفت و من نیز برای او عصاکشی می کردم و چون امثله و بصرویه را نزد او تمام کردم آنوقت رفتم نزد سیدی که از خویشان بود و در نزد او تصریف و کافیه خواندم و او نیز در این مدت هر روز مرا با خود به باغ می برد و دستور می داد که علف می چیدم و در حال چیدن علف به درس او گوش می دادم و او هم در حالی که نشسته بود برای من درس می گفت آن وقت آن علفها را پشته بزرگ می بستم و بر بالای سرم نهاده به خانه او می بردم و او به من می گفت علف چیدن خود را به کسی اظهار نکن، بسکه بار علف بر سرم نهاده عاقبت موی سرم ریخته و کچل شدم، روزی پدرم پرسید چرا سرت چنین شده است؟
گفتم نمی دانم پس مرا مداوا کرد تا اینکه موی سرم به حال اول برگشت و چون از خواندن تصریف فارغ شدم به قریه دیگری رفته در نزد مرد فاضلی کافیه را خواندم پس روزی در مسجد بودم که مردی با لباس سفید و عمامه بزرگ مانند گنبد کوچکی وارد شد پس من نزد او رفته چند صیغه صرف از او سؤال کردم و او نتوانست جواب دهد، من به او گفتم: تو که نمی توانی این ها را جواب بدهی پس این بار گران را برای چه بر سر گرفته ای پس حاضران خندیدند و آن شخص برخاست و رفت و این کار مرا بر آن داشت که در صیغ و صرف کوشش کنم و من اکنون به نزد خدا استغفار می کنم از آن سؤالی که از آن مرد کردم ولی خدا را شکر می کنم که این کار را قبل از رسیدن بحد تکلیف اتفاق افتاد.
تا آنکه می گوید: به هویزه رفتیم و در آن جا نزد شخص فاضلی شرح جامی و شافیه را خواندیم و این استاد از ما خدمت بسیاری گرفت او به شاگردانش دستور داده بود که هر وقت برای قضای حاجت به سوی شط می رویم دو سنگ یا دو آجر از نزدیک قلعه ترک همراه خود بیاوریم و ما روزی چند مرتبه می رفتیم و آنها را می آوردیم و چون سنگ و آجر فراوان جمع شد بنائی را آورد و ما را نیز عمله قرار داد بدین وسیله ساختمانی ساخته شد.
و ما هر وقت می خواستیم به هویزه عتیقه برویم به ما می گفت: فرزندان من موقع مراجعت دست خالی برنگردید، پس اشیاء و اجناسی که در آنجا داشت به دوش گرفته برای او می آوردیم، با این حال هر وقت می خواستیم مطلبی را از کتاب او بنویسم نمی داد و ما گاهی به دزدی از آن کتاب چیزی می نوشتیم با این حال ما راضی بودیم که به او خدمت کنیم و او نیز در مقابل به ما درس بدهد.
خلاصه این حال ما بود در خواندن درس و اما حال ما بالنسبه به خورد و خوراک این بود که ما در خانه یکی از اکابر آنجا منزل داشتیم و اکثر اوقات تا بعد از ظهر مشغول درس و مباحثه می شدیم و چون به منزل می آمدیم می دیدیم که آنها از غذا فارغ شده اند و ما تا شب بی غذا می ماندیم و رفیق من به پوست خربزه ای که روی زمین ریخته بود قناعت می کرد و از من پنهان می داشت و من هم همان کار را می کردم و هر دو پنهانی از یکدیگر پوست خربزه می خوردیم.
روزی ناگهانی از در وارد شدم رفیقم را دیدم که در زیرا در نشسته و پوست خربزه ها را با آنکه آلوده به خاک بودند می خورد چون من آن را دیدم خندیدم و به او گفتم: خجالت نکش من هم همین حال تو را دارم، پس حال که چنین است بیا پوست خربزه ها را بشوئیم و پاک کنیم و با هم بخوریم، پس مدتی بر این حال بودیم و مطالعه را به روشنائی ماه می نمودیم و در شبهای بدون ماه من متون کتابها را حفظ کرده بودم مانند الفیه ابن مالک و کافیه و مانند آنها را مکرر می خواندم تا فراموشم نشوند، و اگر در مجلسی بودم به بهانه اینکه سرم درد می کند سرم را بر سر زانو می گذاشتم و آن متون را حفظ می کردم و مدتی با این حال در آن شهر ماندیم و درس خواندیم.
سپس از آن شهر حرکت کرده با زحمات فراوانی... به شیراز آمده به مدرسه منصوریه وارد شدیم و هر کس به حال و وضع ما نگاه می کرد بر ما رقت می نمود.
روز دیگر به زیارت مرد فاضلی بحرانی رفتیم که الفیه ابن مالک را درس می گفت و چون از درس فارغ شد از ما احوالپرسی کرد پس ما حکایت خود را به او گفتیم پس برخاست و مرا پشت ستونی برده و گوشم را گرفت و به شدت فشار داد و گفت: ای فرزند مبادا نفس خود را شیخ عرب بگردانی و ریاست را دوست بداری، وقت خود را ضایع مکن اگر گوش به سخن من دادی مرد فاضلی خواهی شد، من سخن او را فراگرفتم و از دوستان عزلت گزیدم.
آن وقت آن مرد فاضل ما را آورد نزد متولی مدرسهم و چیز قلیلی بریا ما معین کرد که به هیج وجه کفایت حال ما را نمی کرد و مدتی در نزد آن شیخ و غیر او درس خواندیم و من در ضمن تحصیل برای دیگران کتابت می کردم و می نوشتم و از اجرت و مزد آن امراش معاش می کردم و با این حال روزی چهار درس می خواندم و آنرا می نوشتم و تصحیح می کردم، و در وقت گرمای تابستان طلاب بر بالای بام مدرسه می خوابیدند و من در حجره را می بستم و به مطالعه مشغول می شدم تا موقعی که مؤذن مشغول مناجات می شد، نزدیک صبح سرم را روی کتاب نهاده یک لحظه می خوابیدم و چون صبح طلوع می کرد پس از ادای نماز به تدریس اشتغال داشتم، چون مؤذن اذان ظهر می گفت آنوقت به درس می رفتم و درس می خواندم، بسا بود قطعه ای نان از نانوائی می گرفتم و در راه آن را می خوردم و راه می رفتم و در اغلب اوقات نان نمی یافتم تا شب داخل می شد و اکثر اوقات شب، شک می کردم که نان خورده ام یا نه چون درست فکر می کردم به یادم می آمد که نان نخورده ام.
برای مطالعه چراغ نداشتم غرفه بلندی را گرفته بودم که درهای متعدد داشت پس هرگاه ماه روشنائی داشت کتاب را می گشودم و مطالعه می نمودم و هرگاه ماه دور می زد و از آن امکان انتقال می یافت در دیگر را باز می کردم و تا مدت دو سال به این حال اشتغال داشتم، سپس چشمم ضعیف شد و تا این زمان به ضعف خود باقی است، و یک درسی داشتم که حواشی آنرا پس از نماز صبح می نوشتم و از شدت سرما خون از دستم جاری می شد و من ملتفت نبودم تا سه سال بر این منوال گذشت، آنوقت شروع کردم به تألیف کتابها... و من در نزد شیخ جلیل شیخ جعفر بحرانی درس می خواندم...
اتفاق افتاد که خبر فوت جماعتی از اعمام و اقارب ما به ما رسید و من آنروز در عزای ایشان نشستم و به درس نرفتم، استاد از حال ما سؤال کرده بود، به او گفته بودند که ایشان مصیبت زده هستند چون روز دیگر به درس رفتم استاد راضی نشد به ما درس بگوید و گفت بر پدر و مادر من لعنت اگر به شما درس بگویم. چرا شما سه روز به درس نیامدید، پس ما قضیه را برای ایشان نقل کردیم، گفت: سزاوار آن بود که شما به درس بیائید و پس از خواندن درس بروید و مشغول عزاداری شوید، ممکن است هر روز یک خبری به شما برسد با این حال نمی شود درس خواند آنوقت ما قسم یاد کردیم که دیگر درس را تعطیل نکنیم هر چند مصیبتی واقع شده باشد، آنوقت راضی شد و درس را شروع کرد.
و من در شیراز قریب به نه سال ماندم و در آن جا از گرسنگی و مشقت چنان بر من سخت گذشت که فقط خدا می داند و در خاطر من است که روز چهارشنبه و پنجشنبه ای را بسر بردم که هیچ چیز جز آب به دست من نیامد و چون شب جمعه شد دیدم دنیا بر سر من دور می زند و در چشمم تاریک شد پس رفتم کنار قبه سید احمد بن موسی کاظم - علیهماالسلام - و قبر را در بغل گرفته گفتم آقا من مهمان تو هستم پس همان جا ایستاده بودم که شخص سیدی قوت و غذای آن شب را به من داد پس خدا را شکر کردم، با این حال هیچوقت از تحصیل غفلت نمی کردم و خداوند در شیراز بر من منت نهاد که در حضور صلحا و بزرگان علما موفق بودم.(156)
- تنگدستی

گوشه هائی از مجاهدات و مشقات ایام تحصیل مرحوم سید نعمت الله جزائری(ره)

مرحوم سید نعمت الله جزائری نوشته است که مولد من در سال یکهزار و پنجاه است و اکنون سی و نه سال از عمرم گذشته است و در این عمر قلیل چقدر از مصائب به من رخ داده است، چون پنج سال از عمرم گذشت پدرم مرا به مکتب گذاشت و چون به بازی با کودکان علاقه شدیدی داشتم کوشش زیادی کردم که بلکه کار مکتب تمام شود و من به بازی مشغول شوم لذا در مدت کمی قرآن را ختم کردم و بسیاری از قصاید و اشعار را خواندم در حالیکه پنج سال و شش ماه از عمرم گذشته بود به مادرم گفتم: مرا رها کنید تا با کودکان بازی کنم.
پدرم مرا رها نکرد بلکه دوباره مرا آورد نزد مردی که به من درس امثله گوید و آن مرد نابینا بود و او به من درس می گفت و من نیز برای او عصاکشی می کردم و چون امثله و بصرویه را نزد او تمام کردم آنوقت رفتم نزد سیدی که از خویشان بود و در نزد او تصریف و کافیه خواندم و او نیز در این مدت هر روز مرا با خود به باغ می برد و دستور می داد که علف می چیدم و در حال چیدن علف به درس او گوش می دادم و او هم در حالی که نشسته بود برای من درس می گفت آن وقت آن علفها را پشته بزرگ می بستم و بر بالای سرم نهاده به خانه او می بردم و او به من می گفت علف چیدن خود را به کسی اظهار نکن، بسکه بار علف بر سرم نهاده عاقبت موی سرم ریخته و کچل شدم، روزی پدرم پرسید چرا سرت چنین شده است؟
گفتم نمی دانم پس مرا مداوا کرد تا اینکه موی سرم به حال اول برگشت و چون از خواندن تصریف فارغ شدم به قریه دیگری رفته در نزد مرد فاضلی کافیه را خواندم پس روزی در مسجد بودم که مردی با لباس سفید و عمامه بزرگ مانند گنبد کوچکی وارد شد پس من نزد او رفته چند صیغه صرف از او سؤال کردم و او نتوانست جواب دهد، من به او گفتم: تو که نمی توانی این ها را جواب بدهی پس این بار گران را برای چه بر سر گرفته ای پس حاضران خندیدند و آن شخص برخاست و رفت و این کار مرا بر آن داشت که در صیغ و صرف کوشش کنم و من اکنون به نزد خدا استغفار می کنم از آن سؤالی که از آن مرد کردم ولی خدا را شکر می کنم که این کار را قبل از رسیدن بحد تکلیف اتفاق افتاد.
تا آنکه می گوید: به هویزه رفتیم و در آن جا نزد شخص فاضلی شرح جامی و شافیه را خواندیم و این استاد از ما خدمت بسیاری گرفت او به شاگردانش دستور داده بود که هر وقت برای قضای حاجت به سوی شط می رویم دو سنگ یا دو آجر از نزدیک قلعه ترک همراه خود بیاوریم و ما روزی چند مرتبه می رفتیم و آنها را می آوردیم و چون سنگ و آجر فراوان جمع شد بنائی را آورد و ما را نیز عمله قرار داد بدین وسیله ساختمانی ساخته شد.
و ما هر وقت می خواستیم به هویزه عتیقه برویم به ما می گفت: فرزندان من موقع مراجعت دست خالی برنگردید، پس اشیاء و اجناسی که در آنجا داشت به دوش گرفته برای او می آوردیم، با این حال هر وقت می خواستیم مطلبی را از کتاب او بنویسم نمی داد و ما گاهی به دزدی از آن کتاب چیزی می نوشتیم با این حال ما راضی بودیم که به او خدمت کنیم و او نیز در مقابل به ما درس بدهد.
خلاصه این حال ما بود در خواندن درس و اما حال ما بالنسبه به خورد و خوراک این بود که ما در خانه یکی از اکابر آنجا منزل داشتیم و اکثر اوقات تا بعد از ظهر مشغول درس و مباحثه می شدیم و چون به منزل می آمدیم می دیدیم که آنها از غذا فارغ شده اند و ما تا شب بی غذا می ماندیم و رفیق من به پوست خربزه ای که روی زمین ریخته بود قناعت می کرد و از من پنهان می داشت و من هم همان کار را می کردم و هر دو پنهانی از یکدیگر پوست خربزه می خوردیم.
روزی ناگهانی از در وارد شدم رفیقم را دیدم که در زیرا در نشسته و پوست خربزه ها را با آنکه آلوده به خاک بودند می خورد چون من آن را دیدم خندیدم و به او گفتم: خجالت نکش من هم همین حال تو را دارم، پس حال که چنین است بیا پوست خربزه ها را بشوئیم و پاک کنیم و با هم بخوریم، پس مدتی بر این حال بودیم و مطالعه را به روشنائی ماه می نمودیم و در شبهای بدون ماه من متون کتابها را حفظ کرده بودم مانند الفیه ابن مالک و کافیه و مانند آنها را مکرر می خواندم تا فراموشم نشوند، و اگر در مجلسی بودم به بهانه اینکه سرم درد می کند سرم را بر سر زانو می گذاشتم و آن متون را حفظ می کردم و مدتی با این حال در آن شهر ماندیم و درس خواندیم.
سپس از آن شهر حرکت کرده با زحمات فراوانی... به شیراز آمده به مدرسه منصوریه وارد شدیم و هر کس به حال و وضع ما نگاه می کرد بر ما رقت می نمود.
روز دیگر به زیارت مرد فاضلی بحرانی رفتیم که الفیه ابن مالک را درس می گفت و چون از درس فارغ شد از ما احوالپرسی کرد پس ما حکایت خود را به او گفتیم پس برخاست و مرا پشت ستونی برده و گوشم را گرفت و به شدت فشار داد و گفت: ای فرزند مبادا نفس خود را شیخ عرب بگردانی و ریاست را دوست بداری، وقت خود را ضایع مکن اگر گوش به سخن من دادی مرد فاضلی خواهی شد، من سخن او را فراگرفتم و از دوستان عزلت گزیدم.
آن وقت آن مرد فاضل ما را آورد نزد متولی مدرسهم و چیز قلیلی بریا ما معین کرد که به هیج وجه کفایت حال ما را نمی کرد و مدتی در نزد آن شیخ و غیر او درس خواندیم و من در ضمن تحصیل برای دیگران کتابت می کردم و می نوشتم و از اجرت و مزد آن امراش معاش می کردم و با این حال روزی چهار درس می خواندم و آنرا می نوشتم و تصحیح می کردم، و در وقت گرمای تابستان طلاب بر بالای بام مدرسه می خوابیدند و من در حجره را می بستم و به مطالعه مشغول می شدم تا موقعی که مؤذن مشغول مناجات می شد، نزدیک صبح سرم را روی کتاب نهاده یک لحظه می خوابیدم و چون صبح طلوع می کرد پس از ادای نماز به تدریس اشتغال داشتم، چون مؤذن اذان ظهر می گفت آنوقت به درس می رفتم و درس می خواندم، بسا بود قطعه ای نان از نانوائی می گرفتم و در راه آن را می خوردم و راه می رفتم و در اغلب اوقات نان نمی یافتم تا شب داخل می شد و اکثر اوقات شب، شک می کردم که نان خورده ام یا نه چون درست فکر می کردم به یادم می آمد که نان نخورده ام.
برای مطالعه چراغ نداشتم غرفه بلندی را گرفته بودم که درهای متعدد داشت پس هرگاه ماه روشنائی داشت کتاب را می گشودم و مطالعه می نمودم و هرگاه ماه دور می زد و از آن امکان انتقال می یافت در دیگر را باز می کردم و تا مدت دو سال به این حال اشتغال داشتم، سپس چشمم ضعیف شد و تا این زمان به ضعف خود باقی است، و یک درسی داشتم که حواشی آنرا پس از نماز صبح می نوشتم و از شدت سرما خون از دستم جاری می شد و من ملتفت نبودم تا سه سال بر این منوال گذشت، آنوقت شروع کردم به تألیف کتابها... و من در نزد شیخ جلیل شیخ جعفر بحرانی درس می خواندم...
اتفاق افتاد که خبر فوت جماعتی از اعمام و اقارب ما به ما رسید و من آنروز در عزای ایشان نشستم و به درس نرفتم، استاد از حال ما سؤال کرده بود، به او گفته بودند که ایشان مصیبت زده هستند چون روز دیگر به درس رفتم استاد راضی نشد به ما درس بگوید و گفت بر پدر و مادر من لعنت اگر به شما درس بگویم. چرا شما سه روز به درس نیامدید، پس ما قضیه را برای ایشان نقل کردیم، گفت: سزاوار آن بود که شما به درس بیائید و پس از خواندن درس بروید و مشغول عزاداری شوید، ممکن است هر روز یک خبری به شما برسد با این حال نمی شود درس خواند آنوقت ما قسم یاد کردیم که دیگر درس را تعطیل نکنیم هر چند مصیبتی واقع شده باشد، آنوقت راضی شد و درس را شروع کرد.
و من در شیراز قریب به نه سال ماندم و در آن جا از گرسنگی و مشقت چنان بر من سخت گذشت که فقط خدا می داند و در خاطر من است که روز چهارشنبه و پنجشنبه ای را بسر بردم که هیچ چیز جز آب به دست من نیامد و چون شب جمعه شد دیدم دنیا بر سر من دور می زند و در چشمم تاریک شد پس رفتم کنار قبه سید احمد بن موسی کاظم - علیهماالسلام - و قبر را در بغل گرفته گفتم آقا من مهمان تو هستم پس همان جا ایستاده بودم که شخص سیدی قوت و غذای آن شب را به من داد پس خدا را شکر کردم، با این حال هیچوقت از تحصیل غفلت نمی کردم و خداوند در شیراز بر من منت نهاد که در حضور صلحا و بزرگان علما موفق بودم.(157)
- قرض