فهرست کتاب


مردان علم در میدان عمل جلد 4

سید نعمت الله حسینی‏‏‏‏‏‏

با خواندن کتاب طب خیال می کرد سفلیس گرفته

نویسنده کتاب کوکب نیز نوشته است یکی از علمای جامع علوم جدیده و قدیمه و ناطق بی نظیر و به اعلمیت شهیر که یک دوره وکالت مجلس شورای ملی را قبول نمود مرحوم حاجی آقا معروف به اسکر و شیرازی بود و آن وقت مصادف با خاتمه جنگ بین الملل اول بود.
ایشان برای من نقل کردند که: قشون انگلیس که اغلب هندی بودند برای ایران سوغاتی که آوردند چندین مرض ساری بود که مهمترین آنها سفلیس بود، این مرض در تهران شایع شد و من از این مرض وحشت داشتم یک کتاب طب به زبان فرانسه که اختصاص به این مرض داشت خریدم و همه روزه مطالعه می کردم تا کم کم دیدم آثار و علائمی که مقدمه آن بیماری است در من ظاهر شده بی تابانه به دکتر مراجعه کردم، دکتر خون مرا گرفت و تجزیه کرد و گفت شما سالمید و سفلیس ندارید.
من گفتم: تو نمی فهمی من سفلیس دارم بالاخره پیش چند دکتر رفتم، همه گفتند: تو سالمی و بیماری نداری و من گفتم: شما نمی دانید من خودم می دانم که بیمارم، تا اینکه رفتم نزد دکتر اعلم الملک گفتم دکتر به دادم برس من بیمارم سفلیس گرفته ام و دکترها نمی توانند تشخیص بدهند، دکتر اعلم خون مرا گرفت گفت: فردا بیا جواب بگیر، فردا رفتم گفت: خیلی شکر کنید که دیر مراجعه نکردید، بلی شما سفلیس گرفته اید و باید دستوری که می دهم با دقت انجام بدهید، قلب من آرام گرفت گفتم دکتر مرا امیدوار کردید دکتر چند شیشه آبهای رنگارنگ آورد و نوشت که این یکی روزی سه فقره رأس هر چهار ساعت یک قاشق و آن یکی صبح ناشتا فلان قدر، آن یکی در شب هر دو ساعت و نیم بقدر دو مثقال باید مصرف گردد این دستور یک هفته شما است.
کار من شب و روز نظر به ساعت بود که از وقت تجاوز نکند و دیگر غذا و همه چیز از یادم رفته بود فقط ریاضت می کشیدم که دستور دکتر را خوب انجام دهم تا این هفته تمام شد. رفتم پیش دکتر باز خونم را گرفت برای تجزیه و فردا که رفتم جواب بگیرم گفت: قدری امیدواری حاصل گردید ولی برای اطمینان کامل باید پانزده روز دیگر به دستوری که می دهم عمل کنید، باز چند شیشه دواهای رنگارنگ داد و اوقات و دستور انجام آنها را توصیه کرد سخت تر از اول و من دو هفته دیگر با دقت تمام دستورها را انجام دادم تا اینکه دکتر اعلام صحت کامل مرا نمود. یک دنیا از حذاقت و معالجات او تشکر کردم آمدم منزل صد تومان پول با یک تکه نامه بالا بلند معذرت و تشکر در پاکت گذاشته برایش فرستادم دکتر پول را پس فرستاده و پیغام داده بود که فردا برای نهار به منزل شما می آیم چون فردا آمد البته صحبت ما همه اش در اطراف شیوع این مرض و ابتلاء مردم به این مرض بود، بعد گفت: جناب آقا شما از کجا فهمیدید که به این مرض مبتلا شده اید گفتم از فلان کتاب، گفت: بیاورید ببینم، آوردم گذاشت در کیفش گفت: خیال نکنید که من این کتاب را ندارم بلکه می خواهم شما این کتاب را نداشته باشید جناب آقا به شما گفته اند عالم خوب، ناطق خوب، وکیل خوب باشید نه دکتر خوبی. شما اصلا مریض نبودید بلکه وسواس مرض شما بود، اگر من اینطور شما را مطالعه نمی کردم حتماً مبتلا می شدید و من آنچه به شما دادم همه آب بود هیچ دوائی نداشت.(134)
مرحوم سید علیرضا ریحان مؤلف آئینه دانشوران در صفحه 302 گفته است:
انگشت به لب گرفت انگشت(135) - کآتش چه نکوی و من چنین زشت
خندید و جواب گفتش آتش - آورد ورا به رقص و رامش
خواهی بشوی اگر چو من نور - نزدیک به من شو و ز خود دور
انگشت به پای آتش افتاد - انگشت ز لب به دیده بنهاد
آنگاه بسوز و ساز آمد - با قلب پر از فراز آمد
چون سوخت و چین به چهره ناورد - پس مغبچه ای به معبد آورد
ریحان تو مگر کم از جمادی - کز زشتی خود نکرده یادی
در آتش عشق محترق شو - پس مکتب عشق را سبق شو
- خیال

با خواندن کتاب طب خیال می کرد سفلیس گرفته

نویسنده کتاب کوکب نیز نوشته است یکی از علمای جامع علوم جدیده و قدیمه و ناطق بی نظیر و به اعلمیت شهیر که یک دوره وکالت مجلس شورای ملی را قبول نمود مرحوم حاجی آقا معروف به اسکر و شیرازی بود و آن وقت مصادف با خاتمه جنگ بین الملل اول بود.
ایشان برای من نقل کردند که: قشون انگلیس که اغلب هندی بودند برای ایران سوغاتی که آوردند چندین مرض ساری بود که مهمترین آنها سفلیس بود، این مرض در تهران شایع شد و من از این مرض وحشت داشتم یک کتاب طب به زبان فرانسه که اختصاص به این مرض داشت خریدم و همه روزه مطالعه می کردم تا کم کم دیدم آثار و علائمی که مقدمه آن بیماری است در من ظاهر شده بی تابانه به دکتر مراجعه کردم، دکتر خون مرا گرفت و تجزیه کرد و گفت شما سالمید و سفلیس ندارید.
من گفتم: تو نمی فهمی من سفلیس دارم بالاخره پیش چند دکتر رفتم، همه گفتند: تو سالمی و بیماری نداری و من گفتم: شما نمی دانید من خودم می دانم که بیمارم، تا اینکه رفتم نزد دکتر اعلم الملک گفتم دکتر به دادم برس من بیمارم سفلیس گرفته ام و دکترها نمی توانند تشخیص بدهند، دکتر اعلم خون مرا گرفت گفت: فردا بیا جواب بگیر، فردا رفتم گفت: خیلی شکر کنید که دیر مراجعه نکردید، بلی شما سفلیس گرفته اید و باید دستوری که می دهم با دقت انجام بدهید، قلب من آرام گرفت گفتم دکتر مرا امیدوار کردید دکتر چند شیشه آبهای رنگارنگ آورد و نوشت که این یکی روزی سه فقره رأس هر چهار ساعت یک قاشق و آن یکی صبح ناشتا فلان قدر، آن یکی در شب هر دو ساعت و نیم بقدر دو مثقال باید مصرف گردد این دستور یک هفته شما است.
کار من شب و روز نظر به ساعت بود که از وقت تجاوز نکند و دیگر غذا و همه چیز از یادم رفته بود فقط ریاضت می کشیدم که دستور دکتر را خوب انجام دهم تا این هفته تمام شد. رفتم پیش دکتر باز خونم را گرفت برای تجزیه و فردا که رفتم جواب بگیرم گفت: قدری امیدواری حاصل گردید ولی برای اطمینان کامل باید پانزده روز دیگر به دستوری که می دهم عمل کنید، باز چند شیشه دواهای رنگارنگ داد و اوقات و دستور انجام آنها را توصیه کرد سخت تر از اول و من دو هفته دیگر با دقت تمام دستورها را انجام دادم تا اینکه دکتر اعلام صحت کامل مرا نمود. یک دنیا از حذاقت و معالجات او تشکر کردم آمدم منزل صد تومان پول با یک تکه نامه بالا بلند معذرت و تشکر در پاکت گذاشته برایش فرستادم دکتر پول را پس فرستاده و پیغام داده بود که فردا برای نهار به منزل شما می آیم چون فردا آمد البته صحبت ما همه اش در اطراف شیوع این مرض و ابتلاء مردم به این مرض بود، بعد گفت: جناب آقا شما از کجا فهمیدید که به این مرض مبتلا شده اید گفتم از فلان کتاب، گفت: بیاورید ببینم، آوردم گذاشت در کیفش گفت: خیال نکنید که من این کتاب را ندارم بلکه می خواهم شما این کتاب را نداشته باشید جناب آقا به شما گفته اند عالم خوب، ناطق خوب، وکیل خوب باشید نه دکتر خوبی. شما اصلا مریض نبودید بلکه وسواس مرض شما بود، اگر من اینطور شما را مطالعه نمی کردم حتماً مبتلا می شدید و من آنچه به شما دادم همه آب بود هیچ دوائی نداشت.(136)
مرحوم سید علیرضا ریحان مؤلف آئینه دانشوران در صفحه 302 گفته است:
انگشت به لب گرفت انگشت(137) - کآتش چه نکوی و من چنین زشت
خندید و جواب گفتش آتش - آورد ورا به رقص و رامش
خواهی بشوی اگر چو من نور - نزدیک به من شو و ز خود دور
انگشت به پای آتش افتاد - انگشت ز لب به دیده بنهاد
آنگاه بسوز و ساز آمد - با قلب پر از فراز آمد
چون سوخت و چین به چهره ناورد - پس مغبچه ای به معبد آورد
ریحان تو مگر کم از جمادی - کز زشتی خود نکرده یادی
در آتش عشق محترق شو - پس مکتب عشق را سبق شو
- استقامت

ابوجعرانه عالم بزرگ استقامت را از یک حشره یاد گرفت

ابوجعرانه که یکی از دانشمندان اسلامی است می گوید: من درس استقامت و پایداری را از یک حشره آموختم. این حشره جعرانه نام دارد. روزی در مسجد جامع دمشق و در کنار ستون صافی نشسته بودم، دیدم که این حیوان قصد دارد از ستون سنگی بالا رفته و در کنار چراغی که بر ستون نصب است بنشیند، من از سر شب تا نزدیک صبح در تلاش آن حشره دقت می کردم، شمارش کردم که هفتصد بار کار آن حیوان تکرار گردید که از روی زمین تا میانه ستون بالا می رفت اما در میان راه شکست می خورد و روی زمین می افتاد. سطح صاف ستون نمی گذاشت که حشره به مقصود خویش برسد. من که از تصمیم و اراده پولادین این حشره کوچک در تعجب و حیرت مانده بودم از جای برخاسته و به نماز ایستادم.
پس از پایان نماز نگاهی به حشره کردم و دیدم که بر اثر استقامت و پایداری خودش شاهد مقصود را در آغوش کشیده و در کنار آن چراغ نشسته است.(138)
- اراده