فهرست کتاب


مردان علم در میدان عمل جلد 4

سید نعمت الله حسینی‏‏‏‏‏‏

داستان عریضه شیخ طالقانی به خدا

آیت الله سید هادی حسینی خراسانی در کتاب معجزات و کرامات نوشته است: خبر داد مرا سید سند آقا سید عبدالله کدخدای قزوینی، گفت: خواندم در پشت کتاب مطبوع از مؤلفات عالم ربانی (شیخ طالقانی) صاحب تألیفات. همان شیخ مذکور در طهران مدرسه خان مروی سکنی داشت امر معیشت بر وی سخت می گذشت کارش به جائی رسیده بود که پوست خربزه خشک می کرد و می کوبید و می خورد.
شبی فکر کرد که عریضه ای به شاه بنویسد و حال خود را بیان کند از طرفی فکر کرد که وسیله ای ندارد که عریضه را به شاه برساند دوباره به این فکر افتاد که عریضه به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بنویسد ولی دید آن هم باید کسی را پیدا کند و به وسیله او به نجف اشرف فرستد زحمت دارد و طول می کشد بالاخره فکرش به اینجا رسید که عریضه را مستقیم به خود خدا بنویسد، پس عریضه ای نوشت و خواسته های خود را در آن بیان کرد، خانه عالی، زن خوب و زیبا و یک قطعه ملک که درآمد آن بقدر کافی باشد و همه لوازم زندگی دنیا را خواسته بود. در آخر نامه امضا و آدرس مدرسه خان مروی حجره چندمی را نوشت و در پاکت گذاشت و روی پاکت نوشت: حق سبحانه و تعالی.
صبح زود نامه را به مسجد شاه برد و لای دیواری گذاشت و رفت. اتفاقاً همان روز ناصرالدین شاه بقصد شکار بیرون رفت در وسط بیابان گردبادی سخت از سمت طهران رو به جانب شاه آمد و پاکتی را بر روی زانوی شاه انداخت شاه فهمید که در این سری هست، فوراً امر به نزول کرد، چون قرار گرفتند شاه سر پاکت را باز کرد وو دید عریضه ای است که به خدا نوشته اند، شاه برخاست و دستور مراجعت داد و در بین راه به مأمورین دستور داد: به این نام و نشانی آن شیخ را پیدا کرده بنزد شاه بیاورند شاه به منزل امین الدوله وارد شد و دستور داد ارکان دولت همه حاضر شدند و کاغذ را به همه نشان داد.
از آن طرف مأمورین شیخ را پیدا کرده و با احترام به نزد شاه آوردند، شاه از نام و نشان وی پرسید و جواب را مطابق آدرس پاکت شنید و چون شیخ را کاملاً شناخت که نویسنده عریضه است و خواسته های او را فهمید و از حقیقت حال او مطلع شد و رو به حاضرین کرده فرمود: خواسته های شیخ را تهیه نمائید.
امین الدوله یک باغچه و سر طویله و اسب داد و اعضاء دولت هر کدام چیزی دادند و یک قطعه ملک برای معاش او تهیه کردند و بالاخره دختر یکی از رجال دولتی که در نهایت حسن و جمال بود به وی تزویج کردند و چیزی نگذشت که صاحب زن و بچه و مال و خدم و حشم و جلال و جمال گردید.(132)
لله فی کل آن غرائب الاکوان - له تعالی شئون فی حین و آن
- ناصرالدین شاه

داستان عریضه شیخ طالقانی به خدا

آیت الله سید هادی حسینی خراسانی در کتاب معجزات و کرامات نوشته است: خبر داد مرا سید سند آقا سید عبدالله کدخدای قزوینی، گفت: خواندم در پشت کتاب مطبوع از مؤلفات عالم ربانی (شیخ طالقانی) صاحب تألیفات. همان شیخ مذکور در طهران مدرسه خان مروی سکنی داشت امر معیشت بر وی سخت می گذشت کارش به جائی رسیده بود که پوست خربزه خشک می کرد و می کوبید و می خورد.
شبی فکر کرد که عریضه ای به شاه بنویسد و حال خود را بیان کند از طرفی فکر کرد که وسیله ای ندارد که عریضه را به شاه برساند دوباره به این فکر افتاد که عریضه به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بنویسد ولی دید آن هم باید کسی را پیدا کند و به وسیله او به نجف اشرف فرستد زحمت دارد و طول می کشد بالاخره فکرش به اینجا رسید که عریضه را مستقیم به خود خدا بنویسد، پس عریضه ای نوشت و خواسته های خود را در آن بیان کرد، خانه عالی، زن خوب و زیبا و یک قطعه ملک که درآمد آن بقدر کافی باشد و همه لوازم زندگی دنیا را خواسته بود. در آخر نامه امضا و آدرس مدرسه خان مروی حجره چندمی را نوشت و در پاکت گذاشت و روی پاکت نوشت: حق سبحانه و تعالی.
صبح زود نامه را به مسجد شاه برد و لای دیواری گذاشت و رفت. اتفاقاً همان روز ناصرالدین شاه بقصد شکار بیرون رفت در وسط بیابان گردبادی سخت از سمت طهران رو به جانب شاه آمد و پاکتی را بر روی زانوی شاه انداخت شاه فهمید که در این سری هست، فوراً امر به نزول کرد، چون قرار گرفتند شاه سر پاکت را باز کرد وو دید عریضه ای است که به خدا نوشته اند، شاه برخاست و دستور مراجعت داد و در بین راه به مأمورین دستور داد: به این نام و نشانی آن شیخ را پیدا کرده بنزد شاه بیاورند شاه به منزل امین الدوله وارد شد و دستور داد ارکان دولت همه حاضر شدند و کاغذ را به همه نشان داد.
از آن طرف مأمورین شیخ را پیدا کرده و با احترام به نزد شاه آوردند، شاه از نام و نشان وی پرسید و جواب را مطابق آدرس پاکت شنید و چون شیخ را کاملاً شناخت که نویسنده عریضه است و خواسته های او را فهمید و از حقیقت حال او مطلع شد و رو به حاضرین کرده فرمود: خواسته های شیخ را تهیه نمائید.
امین الدوله یک باغچه و سر طویله و اسب داد و اعضاء دولت هر کدام چیزی دادند و یک قطعه ملک برای معاش او تهیه کردند و بالاخره دختر یکی از رجال دولتی که در نهایت حسن و جمال بود به وی تزویج کردند و چیزی نگذشت که صاحب زن و بچه و مال و خدم و حشم و جلال و جمال گردید.(133)
لله فی کل آن غرائب الاکوان - له تعالی شئون فی حین و آن
- طبابت

با خواندن کتاب طب خیال می کرد سفلیس گرفته

نویسنده کتاب کوکب نیز نوشته است یکی از علمای جامع علوم جدیده و قدیمه و ناطق بی نظیر و به اعلمیت شهیر که یک دوره وکالت مجلس شورای ملی را قبول نمود مرحوم حاجی آقا معروف به اسکر و شیرازی بود و آن وقت مصادف با خاتمه جنگ بین الملل اول بود.
ایشان برای من نقل کردند که: قشون انگلیس که اغلب هندی بودند برای ایران سوغاتی که آوردند چندین مرض ساری بود که مهمترین آنها سفلیس بود، این مرض در تهران شایع شد و من از این مرض وحشت داشتم یک کتاب طب به زبان فرانسه که اختصاص به این مرض داشت خریدم و همه روزه مطالعه می کردم تا کم کم دیدم آثار و علائمی که مقدمه آن بیماری است در من ظاهر شده بی تابانه به دکتر مراجعه کردم، دکتر خون مرا گرفت و تجزیه کرد و گفت شما سالمید و سفلیس ندارید.
من گفتم: تو نمی فهمی من سفلیس دارم بالاخره پیش چند دکتر رفتم، همه گفتند: تو سالمی و بیماری نداری و من گفتم: شما نمی دانید من خودم می دانم که بیمارم، تا اینکه رفتم نزد دکتر اعلم الملک گفتم دکتر به دادم برس من بیمارم سفلیس گرفته ام و دکترها نمی توانند تشخیص بدهند، دکتر اعلم خون مرا گرفت گفت: فردا بیا جواب بگیر، فردا رفتم گفت: خیلی شکر کنید که دیر مراجعه نکردید، بلی شما سفلیس گرفته اید و باید دستوری که می دهم با دقت انجام بدهید، قلب من آرام گرفت گفتم دکتر مرا امیدوار کردید دکتر چند شیشه آبهای رنگارنگ آورد و نوشت که این یکی روزی سه فقره رأس هر چهار ساعت یک قاشق و آن یکی صبح ناشتا فلان قدر، آن یکی در شب هر دو ساعت و نیم بقدر دو مثقال باید مصرف گردد این دستور یک هفته شما است.
کار من شب و روز نظر به ساعت بود که از وقت تجاوز نکند و دیگر غذا و همه چیز از یادم رفته بود فقط ریاضت می کشیدم که دستور دکتر را خوب انجام دهم تا این هفته تمام شد. رفتم پیش دکتر باز خونم را گرفت برای تجزیه و فردا که رفتم جواب بگیرم گفت: قدری امیدواری حاصل گردید ولی برای اطمینان کامل باید پانزده روز دیگر به دستوری که می دهم عمل کنید، باز چند شیشه دواهای رنگارنگ داد و اوقات و دستور انجام آنها را توصیه کرد سخت تر از اول و من دو هفته دیگر با دقت تمام دستورها را انجام دادم تا اینکه دکتر اعلام صحت کامل مرا نمود. یک دنیا از حذاقت و معالجات او تشکر کردم آمدم منزل صد تومان پول با یک تکه نامه بالا بلند معذرت و تشکر در پاکت گذاشته برایش فرستادم دکتر پول را پس فرستاده و پیغام داده بود که فردا برای نهار به منزل شما می آیم چون فردا آمد البته صحبت ما همه اش در اطراف شیوع این مرض و ابتلاء مردم به این مرض بود، بعد گفت: جناب آقا شما از کجا فهمیدید که به این مرض مبتلا شده اید گفتم از فلان کتاب، گفت: بیاورید ببینم، آوردم گذاشت در کیفش گفت: خیال نکنید که من این کتاب را ندارم بلکه می خواهم شما این کتاب را نداشته باشید جناب آقا به شما گفته اند عالم خوب، ناطق خوب، وکیل خوب باشید نه دکتر خوبی. شما اصلا مریض نبودید بلکه وسواس مرض شما بود، اگر من اینطور شما را مطالعه نمی کردم حتماً مبتلا می شدید و من آنچه به شما دادم همه آب بود هیچ دوائی نداشت.(134)
مرحوم سید علیرضا ریحان مؤلف آئینه دانشوران در صفحه 302 گفته است:
انگشت به لب گرفت انگشت(135) - کآتش چه نکوی و من چنین زشت
خندید و جواب گفتش آتش - آورد ورا به رقص و رامش
خواهی بشوی اگر چو من نور - نزدیک به من شو و ز خود دور
انگشت به پای آتش افتاد - انگشت ز لب به دیده بنهاد
آنگاه بسوز و ساز آمد - با قلب پر از فراز آمد
چون سوخت و چین به چهره ناورد - پس مغبچه ای به معبد آورد
ریحان تو مگر کم از جمادی - کز زشتی خود نکرده یادی
در آتش عشق محترق شو - پس مکتب عشق را سبق شو
- خیال