فهرست کتاب


مردان علم در میدان عمل جلد 4

سید نعمت الله حسینی‏‏‏‏‏‏

علت شدت علاقه به یک قلمتراش

مرحوم آیت الله آقا میرزا زین العابدین را قلمتراشی بود چهار سره که علاقه زیادی به آن داشت روزی فرزندش علت شدت علاقه را سؤال کرد؟ فرمود: این قلمتراش قصه ای دارد: در ایام طلبگی و تشرفم در نجف اشرف من و آقای شیخ العراقین آقا شیخ عبدالحسین تهرانی و آخوند ملاعلی کنی در مدرسه در یک حجره زندگی می کردیم و همگی در نهایت فقر و فاقه بودیم و افقر از همه مرحوم آخوند ملا علی کنی بود او هر هفته یک شب به مسجد سهله می رفت و از گوشه و کنار مسجد بدون اینکه کسی بداند نان خشک جمع می کرد و به مدرسه می آورد و گذران هفته را از آنها می کرد.
در میان ما سه نفر، یک قلمتراش یک تیغه، مشترک بود که هر سه قلم های خود را با آن می تراشیدیم تا درس شیخ صاحب جواهر را بنویسیم، شبی خواستم قلم نی خود را بتراشم ناگاه تیغه چاقو شکست و کارم معطل ماند و چون سایر امور زندگی هم لنگ بود شکستن قلمتراش بهانه ای شد دیوانگیم گل کرد و کاسه صبرم لبریز گردید از دریچه ای گوشه آسمان را نگاه می کردم با یک حالتی که مخصوص همان ساعت و دقیقه بود گفتم: خدایا این چه زندگانی است، مردن بهتر از این وضع است.
در دریای فکر فرو رفتم و هر آن منتظر آمدن سحر بودم و می خواستم سحر شود برخیزم و به حرم مشرف شوم و هر چه می خواهم و توانم با حضرت بگویم تا اینکه سحر شد با عجله و شتاب بی اذن دخول وارد رواق شدم قبل از اینکه نزدیک درب حرم محترم شوم و دهان به سخن باز کنم شخصی به من رسید و این قلم تراش چهار سره را به من داد و در میان دستم گذاشت. به مجرد مشاهده چاقو آن انقلاب خاطر و تغییر حال از من زائل شد گوئی کاسه آب سردی بود که بر آتش سینه من ریخته شد و مرا از خیال عرض حال منصرف کرد. آقا سید رضا گوید به جناب والد گفتم: اگر به همان حال عرض احوال کرده بودید انجام همه امور دنیا و عقبی را داده بودید.(130)
- تنگدستی

داستان عریضه شیخ طالقانی به خدا

آیت الله سید هادی حسینی خراسانی در کتاب معجزات و کرامات نوشته است: خبر داد مرا سید سند آقا سید عبدالله کدخدای قزوینی، گفت: خواندم در پشت کتاب مطبوع از مؤلفات عالم ربانی (شیخ طالقانی) صاحب تألیفات. همان شیخ مذکور در طهران مدرسه خان مروی سکنی داشت امر معیشت بر وی سخت می گذشت کارش به جائی رسیده بود که پوست خربزه خشک می کرد و می کوبید و می خورد.
شبی فکر کرد که عریضه ای به شاه بنویسد و حال خود را بیان کند از طرفی فکر کرد که وسیله ای ندارد که عریضه را به شاه برساند دوباره به این فکر افتاد که عریضه به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بنویسد ولی دید آن هم باید کسی را پیدا کند و به وسیله او به نجف اشرف فرستد زحمت دارد و طول می کشد بالاخره فکرش به اینجا رسید که عریضه را مستقیم به خود خدا بنویسد، پس عریضه ای نوشت و خواسته های خود را در آن بیان کرد، خانه عالی، زن خوب و زیبا و یک قطعه ملک که درآمد آن بقدر کافی باشد و همه لوازم زندگی دنیا را خواسته بود. در آخر نامه امضا و آدرس مدرسه خان مروی حجره چندمی را نوشت و در پاکت گذاشت و روی پاکت نوشت: حق سبحانه و تعالی.
صبح زود نامه را به مسجد شاه برد و لای دیواری گذاشت و رفت. اتفاقاً همان روز ناصرالدین شاه بقصد شکار بیرون رفت در وسط بیابان گردبادی سخت از سمت طهران رو به جانب شاه آمد و پاکتی را بر روی زانوی شاه انداخت شاه فهمید که در این سری هست، فوراً امر به نزول کرد، چون قرار گرفتند شاه سر پاکت را باز کرد وو دید عریضه ای است که به خدا نوشته اند، شاه برخاست و دستور مراجعت داد و در بین راه به مأمورین دستور داد: به این نام و نشانی آن شیخ را پیدا کرده بنزد شاه بیاورند شاه به منزل امین الدوله وارد شد و دستور داد ارکان دولت همه حاضر شدند و کاغذ را به همه نشان داد.
از آن طرف مأمورین شیخ را پیدا کرده و با احترام به نزد شاه آوردند، شاه از نام و نشان وی پرسید و جواب را مطابق آدرس پاکت شنید و چون شیخ را کاملاً شناخت که نویسنده عریضه است و خواسته های او را فهمید و از حقیقت حال او مطلع شد و رو به حاضرین کرده فرمود: خواسته های شیخ را تهیه نمائید.
امین الدوله یک باغچه و سر طویله و اسب داد و اعضاء دولت هر کدام چیزی دادند و یک قطعه ملک برای معاش او تهیه کردند و بالاخره دختر یکی از رجال دولتی که در نهایت حسن و جمال بود به وی تزویج کردند و چیزی نگذشت که صاحب زن و بچه و مال و خدم و حشم و جلال و جمال گردید.(131)
لله فی کل آن غرائب الاکوان - له تعالی شئون فی حین و آن
- لطف الهی

داستان عریضه شیخ طالقانی به خدا

آیت الله سید هادی حسینی خراسانی در کتاب معجزات و کرامات نوشته است: خبر داد مرا سید سند آقا سید عبدالله کدخدای قزوینی، گفت: خواندم در پشت کتاب مطبوع از مؤلفات عالم ربانی (شیخ طالقانی) صاحب تألیفات. همان شیخ مذکور در طهران مدرسه خان مروی سکنی داشت امر معیشت بر وی سخت می گذشت کارش به جائی رسیده بود که پوست خربزه خشک می کرد و می کوبید و می خورد.
شبی فکر کرد که عریضه ای به شاه بنویسد و حال خود را بیان کند از طرفی فکر کرد که وسیله ای ندارد که عریضه را به شاه برساند دوباره به این فکر افتاد که عریضه به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بنویسد ولی دید آن هم باید کسی را پیدا کند و به وسیله او به نجف اشرف فرستد زحمت دارد و طول می کشد بالاخره فکرش به اینجا رسید که عریضه را مستقیم به خود خدا بنویسد، پس عریضه ای نوشت و خواسته های خود را در آن بیان کرد، خانه عالی، زن خوب و زیبا و یک قطعه ملک که درآمد آن بقدر کافی باشد و همه لوازم زندگی دنیا را خواسته بود. در آخر نامه امضا و آدرس مدرسه خان مروی حجره چندمی را نوشت و در پاکت گذاشت و روی پاکت نوشت: حق سبحانه و تعالی.
صبح زود نامه را به مسجد شاه برد و لای دیواری گذاشت و رفت. اتفاقاً همان روز ناصرالدین شاه بقصد شکار بیرون رفت در وسط بیابان گردبادی سخت از سمت طهران رو به جانب شاه آمد و پاکتی را بر روی زانوی شاه انداخت شاه فهمید که در این سری هست، فوراً امر به نزول کرد، چون قرار گرفتند شاه سر پاکت را باز کرد وو دید عریضه ای است که به خدا نوشته اند، شاه برخاست و دستور مراجعت داد و در بین راه به مأمورین دستور داد: به این نام و نشانی آن شیخ را پیدا کرده بنزد شاه بیاورند شاه به منزل امین الدوله وارد شد و دستور داد ارکان دولت همه حاضر شدند و کاغذ را به همه نشان داد.
از آن طرف مأمورین شیخ را پیدا کرده و با احترام به نزد شاه آوردند، شاه از نام و نشان وی پرسید و جواب را مطابق آدرس پاکت شنید و چون شیخ را کاملاً شناخت که نویسنده عریضه است و خواسته های او را فهمید و از حقیقت حال او مطلع شد و رو به حاضرین کرده فرمود: خواسته های شیخ را تهیه نمائید.
امین الدوله یک باغچه و سر طویله و اسب داد و اعضاء دولت هر کدام چیزی دادند و یک قطعه ملک برای معاش او تهیه کردند و بالاخره دختر یکی از رجال دولتی که در نهایت حسن و جمال بود به وی تزویج کردند و چیزی نگذشت که صاحب زن و بچه و مال و خدم و حشم و جلال و جمال گردید.(132)
لله فی کل آن غرائب الاکوان - له تعالی شئون فی حین و آن
- ناصرالدین شاه