فهرست کتاب


مردان علم در میدان عمل جلد 4

سید نعمت الله حسینی‏‏‏‏‏‏

تاریخ عمامه گذاری سادات به رنگ سیاه

شاه اسماعیل از حسرت جنگ چالدران و اسارت همسرش مسلول شد و درگذشت. گویند به عزای این جنگ بود که شاه اسماعیل عمامه سیاه پوشید و تا دم مرگ از سر برنداشت پس از آن سادات نیز عمامه سیاه را انتخاب کردند.
جنگ چالدران شجاعت ایرانیان را در جنگهای کورش کوچک و شاه منصور تجدید کرد، جنگی که فداکارانش تا پای جان ایستادند و با زنجیر توپ نیز با شمشیر هم نبرد شدند، گفته اند که سلطان سلیم به افسران خود گفت: افسران اسیر ایرانی را بیاورید. گفتند: اسیر نداریم زیرا همه کشته شدند و بعد اجساد آنان را نشان دادند، سلطان سلیم با دیدن جسد صدها افسر رشید با لحن طعنه آمیز گفت: حیف از این افسران لایق که چنان فرماندهی نالایق داشتند.(120)
- تاریخ صفویه

تاریخ عمامه گذاری سادات به رنگ سیاه

شاه اسماعیل از حسرت جنگ چالدران و اسارت همسرش مسلول شد و درگذشت. گویند به عزای این جنگ بود که شاه اسماعیل عمامه سیاه پوشید و تا دم مرگ از سر برنداشت پس از آن سادات نیز عمامه سیاه را انتخاب کردند.
جنگ چالدران شجاعت ایرانیان را در جنگهای کورش کوچک و شاه منصور تجدید کرد، جنگی که فداکارانش تا پای جان ایستادند و با زنجیر توپ نیز با شمشیر هم نبرد شدند، گفته اند که سلطان سلیم به افسران خود گفت: افسران اسیر ایرانی را بیاورید. گفتند: اسیر نداریم زیرا همه کشته شدند و بعد اجساد آنان را نشان دادند، سلطان سلیم با دیدن جسد صدها افسر رشید با لحن طعنه آمیز گفت: حیف از این افسران لایق که چنان فرماندهی نالایق داشتند.(121)
- تورات

داستان طلبه تازه مسلمان

حکایت فرمود عالم جناب آقای حاج سید یحیی طهرانی از عالم ربانی آقای حاج میرزا ابوالحسن طالقانی که از اصحاب میرزای بزرگ بود که گفت: با جمعی از رفقا از زیارت کربلا مراجعت به سامراء می کردیم در قریه دجیل هنگام ظهر رحل انداخته و استراحت کردیم، آقا شیخ محمد حسن که از طلاب سامره بود با یک طلبه دیگری مشغول خریدن وسائل نهار بودند ولی آن طلبه در این بین چیزی می خواند چون خوب گوش دادم دیدم تورات است که به زبان عبرانی می خواند تعجب کردم پیش رفته از شیخ محمد حسن پرسیدم: این شیخ کیست؟ گفت: این شخص جدیدالاسلام است و قبلاً یهودی بوده، گفتم: لابد قصه ای دارد باید بگوئید.
شیخ تازه مسلمان گفت: قضیه من طولانی است در بین راه برایت می گویم. چون به راه افتادیم گفت: من از یهود خیبر که در سه منزلی مدینه است بودم و درب خیبر اکنون موجود است ولی زیر خاک رفته بطوری که اگر قدری خاک را برداری نمایان می شود، گفت: در چند ده و قریه هائی که در حوالی خیبر است یهودیان از زمان حضرت رسول - صلی الله علیه و آله - تاکنون هستند در یکی از همین قراء محلی است که کتابخانه ای دارد و در آن اتاقی است قدیمی و در آن اتاقی توراتی قدیمی است که بر پوست نوشته شده است و همیشه در آن اتاق بسته و قفل است و از پیشینیان سفارش شده که در را باز نکنند و کسی آن تورات را مطالعه نکند و مشهور است که هر کس به آن تورات نظر کند مغزش عیب کند و دیوانه شود، مخصوصاً جوانها، ما دو برادر بودیم به این فکر افتادیم که آن تورات قدیمی را زیارت کنیم، نزد کلیددار آن حجره مخصوص رفتیم و خواهش کردیم که در آن اتاق را برای ما باز کند ولی او به شدت امتناع کرد، ما پول قابلی به او دادیم راضی شد که پنهانی ما را راه دهد، وعده گذاشتیم در ساعت معین داخل اتاق شویم و با کمال آرامی تورات قدیمی را زیارت و مطالعه کردیم در میان آن، یک صفحه بطور مخصوصی نوشته شده بود که جلب نظر می کرد چون دقت نمودیم دیدیم نوشته است پیغمبری در آخرالزمان در میان اعراب مبعوث می شود و تمام خصوصیات و اوصاف او را با ذکر نام و نشان و نسب و حسب بیان نموده بود و نیز اوصیاء آن پیغمبر را با ذکر نام و نشان و نسب و حسب نوشته بود.
من به برادرم گفتم: خوب است این یک صفحه را رو نوشت کنیم و جستجوی حال این پیغمبر کنیم، رونویس کردیم و فریفته آن پیغمبر شدیم و فقط فکر و خیالمان پیدا کردن این فرستاده خدا بود ولی چون سرزمین ما از راه عبور و مرور مردم دور و با خارج کمتر تماس داشتیم، چندی بدین منوال گذشت تا آنکه چند نفر از تاجران مسلمان از مدینه برای خرید و فروش به شهر ما وارد شدند، از نزدیک با یکی دو نفر آنها محرمانه پرسشهائی نمودیم و آنچه از احوالات و نشانیهای حضرت رسول بیان کردند همگی را مطابق با نوشته آن تورات سابق الذکر می دیدیم و رفته رفته به حقانیت دین اسلام یقین کردیم ولی جرأت بر اظهار آن نداشتیم، فقط یگانه امیدمان فرار از آن دیار بود.
با برادرم در این جهت گفتگو کردیم و گفتم مدینه نزدیک است ممکن است ما را بگیرند بهتر است به یکی دیگر از شهرهای مسلمان نشین فرار کنیم، اسم موصل و بغداد را شنیده بودیم پدرمان تازه مرده بود و برای اولاد خود وکیل و وصی معین کرده بود نزد وکیل رفتیم و دو مادیان و مقداری پول نقد از او گرفتیم سوار شده به سرعت بسوی عراق رفتیم، خلاصه وارد بغداد شدیم و در کاروانسرائی منزل گرفتیم، پیرمردی که بعداً معلوم شد صاحب کاروانسرا است وارد منزل ما شد و از جریان ما سؤال کرد قصه را مختصر برای او تعریف کردیم و گفتیم از یهود خیبر هستیم و اسلام را اختیار کرده ایم ما را ببر نزد عالمی تا ما را به آئین اسلام هدایت کند پیرمرد از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شد و ما را برداشت همراه خود برد نزد قاضی بغداد و سه نفری وارد بر قاضی که پیرمرد خوش سیمائی بود شدیم، پس از تعارف معمولی قصه خود را گفتیم پس قاضی شروع کرد مقداری از توحید و صفات خداوند را بیان کردم و پس از نبوت ختمی مآب سخن گفت و سپس شرح حال خلفا و اصحاب آن سرور را بیان کرد و گفت: بعد از پیغمبر، عبد الله بن ابی قحافه ابوبکر خلیفه رسول الله است.
من گفتم عبدالله کیست؟ این مطابق با آنچه ما در تورات دیده ایم نیست، قاضی گفت: او کسی است که دخترش همسر پیغمبر است، من گفتم: نباید چنین باشد آنچه ما در تورات دیده ایم خلیفه پیغمبر کسی است که دختر پیغمبر همسر او است.
به مجرد شنیدم این سخن رنگ صورت قاضی تغییر کرده با خشم و غضب برخاست و گفت: این رافضی را بیرون کنید، من و برادرم را بیرون کردند، برگشتیم به کاروانسرا صاحب منزل هم از این ماجرا دلگیر شده به ما کم اعتنائی می کرد.
ما هم از این ملاقات و برخورد قاضی متحیر و سرگردان ماندیم بعلاوه نمی دانستیم کلمه رافضی یعنی چه؟ و به چه کسی خطاب می کنند و چرا قاضی ما را به این کلمه نامید، این گفتگوها و چرا چراها بین من و برادرم تا نیمه های شب طول کشید چند ساعتی با اندوه خوابیدیم بامداد صاحب کاروانسرا را صدا کردیم و گفتیم: ما را دوباره نزد قاضی ببر شاید ما درست مطلب را نفهمیدیم یا او مطلب ما را درست ملتفت نشده است ما برای اسلام از خویشان و مال و زندگی دست کشیده این همه راه آمده ایم بلکه ما را از این سرگردانی نجات بدهید گفت: بیائید برویم دوباره آمدیم نزد قاضی صاحب منزل شفاعت ما را کرد تا قاضی راضی شد و به ما نصیحت زیادی کرد، من گفتم: ما دو برادر از همان دهکده خودمان مسلمان شدیم و از دیار دور به اینجا آمده ایم برای دانستن احکام اسلام و اگر اجازه بدهید ما چند سؤالی داریم، قاضی گفت: بپرسید هر چه می خواهید. گفتم: ما تورات صحیح قدیمی خواندیم و نام و نشان پیغمبر آخرالزمان و خلفاء و جانشینان آن حضرت را یادداشت کرده ایم و همراه داریم ولی نام عبدالله بن ابی قحافه در آنها نیست قاضی گفت: پس چه اشخاصی در آن تورات نوشته است؟
گفتم: خلیفه اول داماد و پسرعموی پیغمبر است هنوز حرفم تمام نشده بود که طبل بدبختی ما را زدند و قاضی از شنیدن این کلام از جای خود برخاست و کفش از پای درآورد و تا می توانست بر سر و صورت من زد، به زحمت خودم را از دست او خلاص کرده فرار کردم و برادرم جلوتر از من فرار کرده بود و من در کوچه های بغداد راه را گم کردم و با سر و صورت خونین خود نمی دانستم کجا می روم ساعتی راه رفتم تا به کنار نهر دجله رسیدم، لختی آنجا استراحت نمودم دیدم پاهایم قوت ایستادن ندارد، نشستم و بر گرفتاری و غربت و ترس و سرگردانی خود گریه می کردم، ناگاه دیدم جوانی که عمامه سفید بر سر و دو کوزه خالی در دست داشت و می خواست از نهر آب بردارد نزدیک من بر لب آب نشست، وضع مرا دید پرسید تو را چه می شود؟ من قصه خود را گفتم و گفتم آمده بودم اسلام اختیار کنم به این روز گرفتار شدم فرمود از تو می پرسم: یهود چند فرقه هستند؟ گفتم: فرقه های بسیار، فرمود: هفتاد و یک فرقه شدند، آیا هم بر حق هستند؟ گفتم: نه. فرمود نصارا چند فرقه اند؟ گفتم: آری آنها هم فرقه های زیادند، فرمود: هفتاد و دو فرقه اند، آیا همه بر حق می باشند؟ گفتم: نه. فرمود: ملت اسلام نیز فرق مختلفه هستند و هفتاد و دو سه فرقه شده اند اما فقط یک فرقه حق است.
گفتم: من در جستجوی همین یک فرقه هستم چکار باید بکنم؟ فرمود: از این طرف برو به کاظمین و اشاره فرمود به طرف غربی سپس فرمود: برو خدمت شیخ محمد حسن آل یسن حاجت تو برآورده خواهد شد.
حرکت کردم و در همان اثنا جوان هم از نظرم غائب شد هرچه این طرف و آن طرف نگاه کردم ابداً اثری از او ندیدم، تعجب من بیشتر شد با خود گفتم: این جوان کی بود و چه شد زیرا در ضمن صحبت و حکایت حال خویش و اینکه در تورات اوصاف پیغمبر و خلفای آن سرور را دیدم و نوشتم می فرمود: می خواهی من برای تو بخوانم؟ عرض کردم بخوانید شروع به خواندن فرمود طوری می خواند که من گمان کردم آن تورات خطی که من در خیبر دیدم گویا این حضرت نوشته است خلاصه کوشش کردم برادرم را پیدا کرده و برای اینکه نام کاظمین و شیخ محمد حسن آل یس از یادم نرود مکرر بر زبان می راندم.
برادرم گفت: این چه دعائی است می خوانی؟ گفتم: دعا نیست چنین و چنان است او هم خوشحال شد پس از سؤال و پرسش به کاظمین رسیدیم و به منزل شیخ وارد شدیم، قصه را از اول تا آخر برای او شرح دادیم شیخ برخاست ایستاد و با شدت گریه کرد و مرا نزدیک طلبید و مرتب بر چشم من بوسه زد یک ساعت همی گریه می کرد و چشم مرا می بوسید و می گفت: با این چشم نظر به جمال مبارک ولی عصر ارواحنا فدا نموده ای، مدتی مهمان شیخ بودیم خبر ما منتشر شد خویشان ما از خیبر به دائی ما که در بغداد بود نوشتند، او در جستجوی ما آمد شیخ ما را به سامره فرستاد.
آقای حاج میرزا ابوالحسن طالقانی فرمودند مدتی این دو برادر در سامره بودند تا اینکه دائی آنها ملتفت شده به حکومت شکایت کرده که دو پسر از خانواده ما اموال پدر را دزدیده به سامره رفته اند حکومت تعقیب می نمود. مرحوم میرزای بزرگ به آن دو برادر فرمود: دائی شما خیلی اسباب زحمت فراهم کرده می ترسم به شما صدمه بزنند خوب است شما به حله بروید و خود را مخفی کنید و مخارج برای ما معین کرد ما به حله رفتیم.
میرزای طالقانی گفت: من آن دو برادر را در نجف دیدم گفتند ساکن حله شدیم.(122)
- حق و باطل