فهرست کتاب


زندگانی امام علی الهادی علیه السلام

باقر شریف قرشی‏

گردآوری خراج

جمع آوری خراج پیوندی استوار با زندگی اقتصادی دارد و حکومت عباسیان تحصیل آن را به گروهی فاسد و سنگدل واگذار کرده بود آنان نیز با وضع مالیات های خلاف شرع به شدیدترین وجه و با شکنجه و عذاب، اموال مردم را به اسم خراج و مالیات از آنان می گرفتند. ابن معتزّ در قصیده بلند خود تصویر دقیقی از مأموران نشان می دهد:
فکم و کم من رجل نبیل - ذی هیبة و مرکب جلیل...
چه بسیار مردمان شریف، دولتمند و باوقاری دیدم که عوانان و مأموران او را گرفته به زندان ها و دیوان می بردند سپس دستانش را با طناب هایی از لیف - که اعضا را پاره می کرد. بسته و او را مانند کوزه آبی به دیوار آویخته و با کینه و خشم او را فرو می کوفتند و مانند طبل او را می زدند. پس از آن زندانبان بر او روغن گداخته می ریخت و تنش را سرخ می کرد....
این ابیات به خوبی شکنجه هایی را که زندانی بدبخت متحمل می شد نشان می دهد. ابن المعتز همچنان حالت او را وصف کرده می گوید:
حتّی اذا مل الحیاة و ضجر - و قال: لیت المال جمعا فی سقر
اعطاهم ما طلبوا فأطلقا - یستعمل المشی و یمشی العنقا
تا آنکه بجان آمده و خسته می گفت: ای کاش! همه داراییم در دوزخ بود و آنچه را آنان می خواستند داده تا آنکه آزادش می کردند و او شتابان از آنجا دور می گردید.
شاعر به کتک هایی که زندانی از آن بهره مند می شد پرداخته می گوید:
و اسرفوا فی لکمه و دفعه - و انطلقت اکفهم فی صفعه
و لم یزل فی اضیق الحبوس - حتّی رمی الیهم بالکیس (762)
او را بشدت زده و دستان خود را در زدنش می گشودند و آنقدر در زندان های تنگ می ماند تا آنکه کیسه های زر را به آنان دهد.

بیچارگی همگانی

در دوره های مختلف حکومت عباسیان، اکثریت قریب به اتفاق مردم مسلمان با فقر و بینوایی دست به گریبان بودند و ادبا، اندیشمندان و عالمان از وضع نابسامان اقتصادی آن روزگار و زندگی پر مشقت خود گلایه ها داشتند. عطوی شاعر بزرگ طی ابیات حزن آور زیر وضع رقت بار خود را ترسیم کرده است:
هجم البرد مسرعا، و یدی صفر و جسمی عار بغیر دثار - فتسترت منه طیلة التشارین الی ان تهتکت استاری...
سرما، شتابان هجوم آورد و من دستم تهی و تنم عریان بود. به سختی ماه های تشرین (763) از سرما خودم را پوشاندم تا آنکه پوشش هایم پاره پاره گشت. پیراهن هایم را آنقدر با نخ و سوزن وصله کردم تا آنکه آنها را نیز از دست دادم و شپش های ریز و درشت در کناره های پیراهنم به راه افتادند و قطاری از آنها به دنبال قطار دیگری و دسته ای راه سرم را پیش گرفتند. بالاخره ماه کانون فرا رسید و سرمای سخت زمستان چهره ام را سیاه کرد و چیزی که از آن پرهیز داشتم بسرم آمد.
شاعر همچنان درماندگی و فقر خود را تصویر کرده چنین می گوید:
لو تاملت صورتی و رجوعی - حین امسی الی ربوع قفار... (764)
اگر به چهره غمبارم آن هنگام که به بیابان های بی آب و علف پناهنده می شوم نگریسته باشی من در آنجا تنها هستم و اساساً ارزشی و امتیازی ندارد که دیگری به دیدارم آید یا مسکن گزیند. من حتّی به دستشویی نیاز ندارم زیرا لقمه ای نان نخورده ام و هنگامی که آدمی غذا نخورد زحمت بنایی را ندارد و از دستشویی بی نیاز خواهد بود.
درویشی و تهیدستی این شاعر به جایی می رسد که او چیزی نمی یابد تا بدن خود را بپوشاند و از سرما حفظ کند و جز پیراهن های پوسیده که قطارهای شپش در آنها در جولان هستند پوششی ندارد. ابیات آخر، نهایت درماندگی او را نشان می دهد به ویرانه های دور دست پناه می برد و درد دل می کند و بخاطر گرسنگی و نخوردن غذا به دستشویی نیز احتیاجی ندارد! و این زشت ترین و پلیدترین نوع بیچارگی و فقر است که آدمی با آن دست در پنجه می شود.
یکی دیگر از شاعرانی که فقر عمومی آن روزگار را تصویر می کند و تهیدستی خود را بیان می کند ابوالعیناء است که می گوید:
الحمد للَّه لیس لی فرس - و لا علی باب منزلی حرس... (765)
الحمدللَّه که مرا نه اسبی است و نه بر در خانه ام نگهبانی، غلامی نیز ندارم که اگر او را بخوانم مانند برق به سویم بشتابد. فرزندم غلام من است و همسرم کنیزکم که مالک و همسر او هستم لذا از همگان نومیدم و نیاز به دیدن چهره های عبوس ندارم. نه خوش رو و نه بداخم مرا بر در خانه خود نمی بینند.
ابوالعیناء از کالاهای دنیوی بهره ای ندارد نه اسبی، نه غلامی و نه کنیزی، فرزندش غلام اوست و همسرش کنیزش، و به همین اکتفا کرده کرامت نفس را بالاتر از مال و منال می داند.
حمداوی نیز یکی از شاعران فقیر امّا بلند طبع آن دوره است که زیر بار حکومت نمی رود و از فقر خود چنین پرده بر می دارد:
تسامی الرجال علی خیلهم - و رجلی من بینهم حافیة
فان کنت حاملنا ربنا - و الا فارجل بنی الزانیة (766)
بزرگان هر یک بر اسبی سوارند و از آن میان این من هستم که پیاده راه می روم. پروردگارا! یا مرا نیز مرکبی عطا کن یا آنکه زنازادگان را از مرکب های خویش فرود آر.
سعید بن وهب نیز از ادیبان آن دوره است و از شدت فقر دادش به آسمان بلند شده چنین می گوید:
من کان فی الدنیا له شارة - فنحن من نظارة الدنیا... (767)
هر کس در دنیا بهره ای از زیبایی و دارایی و کمال دارد ولی ما از تماشاچیان دنیا هستیم از دور با حسرت آن را نظاره می کنیم گویی الفاظی بی معنی هستیم، دیگران از نردبان ترقی بالا می روند امّا روزگار ما در میان پستان و اراذل سپری می گردد.
شاعر ما زندگی خود را پوچ و واژه ای بی معنی معرفی کرده و زندگی خود را تباه شده میان اراذل و اوباش می داند و دیگر کمترین خوشی و لذتی در زندگی خود نمی بیند.
ادیبان آن روزگار به آنجا می رسند که ادعا می کنند اساساً پرداختن به دانش و فرهنگ نتیجه ای جز فقر و حرمان و تهیدستی ندارد. عطوی می گوید:
یا ایها الجامع علما جما - امض الی الحرفة قدما قدما... (768)
ای کسی که دانش بسیاری فرا گرفته است شتابان به سوی حرفه ای روی آور، از ثروت محروم و فهمی به تو داده شده است پس سوگند به روزی دهنده و قسمت کننده آن که دانش دشمن تو خواهد بود.
دانش پژوهی در آن روزگار بازار خوابی نداشت و متاع علم بی مشتری بود و هر که به دنبال آن می رفت از پول و ثروت محروم می شد. عالمان رنج های گوناگونی متحمل می شدند و با فقر و درویشی دمساز بودند. جاحظ طی اشعاری بیچارگی و تهیدستی خود را چنین تصویر می کند:
اقام بدار الخفض راض بحظه - و ذوالحرص یسری حیث لا احد یدری... (769)
دانشمند در خانه ای پست زیست می کند و از بهره خود خشنود است لیکن آزمند همچنان در وادی حرص پیش می رود و خرسندی به قسمت را عملی توهین آمیز می شمارد در حالی که بدون رضایت زهر در کام آدم است و جامی تلخ تر از صبر زرد در دستش.
بی تابی کردم امّا پاسخی نگرفتم و اگر خردمند بودم به مال اندک قناعت می کردم. می پندارم ابلهان قوم زندگی بهتری دارند و در خوشی و ناخوشی نیرمندترند. حوادث تلخ و شیرین بر آنان می گذرد لیکن بی خبر از آنها کار خود را می کنند.
از نظر زمانه، آدم مجرّب و کار دیده با گوسفند صفتان بی شعور یکسان است. اگر پروردگارم نمی خواست مرا پایبند شرف و جویای قله های کرامت او افتخار قرار نمی داد.
من که مرگ را بر خفت ترجیح می دادم ناچار شدم برای دریافت عطا و بخشش در برابر بعضی از آنان گردن کج کنم. همین که دیدم آنان برخورد خوب و چهره خندان را وسیله نگهداشتن و حفظ دارایی خود می کنند روی گرداندم و راه منزل پیش گرفتم. اینک مجدداً هم پیمان درس و اندیشه هستم.
جاحظ که از مفاخر عصر خود بود اینگونه اسیر چنگال فقر حرمان می شود، در حالی که بی خردان و دولتمندان از همه گونه امکانات رفاهی بهره مند هستند و او ناچار می شود برای دریافت مقداری از خوراک گردن خم کند. امّا پس از آنکه در می یابد با این کار شرافت و کرامت انسانی خود را از دست می دهد خودداری کرده و مجدداً به دامان اندیشه و علم پناهنده می شود.
جاحظ که از بزرگان است وقتی چنین محتاج و فقیر باشد تکلیف فرهنگیان، دانشمندان و توده های بی پشتیبان روشن است.
یکی از ادیبان آن دوره به نام یعقوب بن یزید تمار در خانه ای متعلق به حکومت زندگی می کرد و هر دو ماه بایستی هفتاد درهم می پرداخت لیکن به دلیل تنگدستی امکان پرداخت اجاره را نداشت و احوال رقت انگیز خود را در ابیات زیر چنین بیان کرد:
یا رب لا فرج مما اکابده - بسر من رأی علی عسری و اقتاری... (770)
پروردگارا! مرا گشایشی از مصائبی که بر اثر فقر و بی چیزی در سامرا می کشم نیست. قبل از مرگ آسایشی ندارم تا دل کم صبرم اندکی آرامش یابد.
هفتاد درهم - از آنها که صیرفی درست و خالص می داند - بدهی، مویم را سپید کرده است. اجاره گیرندگان قبل از رسیدن موعد آماده اند تا یکایک دراهم را وصول کنند. همین که زمان پرداخت فرا می رسد غم و اندوهم زیاد شده و اشک هایم مانند فرو می ریزند. هر روز می میرم و زنده می شوم و با پیدایش ماه نو بدنم پاره پاره می گردد.
مغز بیان سیاه چرده که گویی چهره های خود را با قبر و زفت پوشانده اند به سراغم می آیند و اگر لحظه ای درنگ کنم در خانه ای را با پتک و تیشه می شکنند و اگر آشکار گردم کمترین پیامد آن کندن در و زندانی شدن است - در صورتی که همسایه بر من ترحم نکند.
پس اگر با وامی مرا کمک کنند آنان پول خود را گرفته می روند وگرنه فردا برهنه خواهم بود. از حراجی بپرسید که پیراهن هایم را در بازار به چند فروخته است؟ اگر هنگام مرگم بگویند: وصیت کن، به آنان خواهم گفت: شهادت می دهم که خدایم خالق و آفریننده است و احمد، بنده خدا و فرستاده اوست و هفتاد درهم بدهی اجاره خانه ام می باشد.
شاعر نهایت تهیدستی خود را طی ابیات فوق نشان می دهد. او را پولی نیست تا اجاره بها بپردازد ناچار هر روز از هول مستوفیان حکومتی می میرد و زنده می شود. سر موعد نیز اگر پولی نداشته باشد سیاه پوستانی که گویی چهره شان با قبر پوشانده شده در خانه را شکسته و دارایی او را حراج می کنند تا اجاره را دریافت کنند. اگر از شاعر بخواهند وصیت کند، پس از ادای شهادتین خواهد گفت که هفتاد درهم وامدار حکومت است.
در زمانی که اندیشمندان و عالمان جامعه این چنین در چنگال هیولای فقر، له می شوند ثروت های جهان اسلام به سوی دربار سرازیر است تا خرج خنیاگران، رقاصگان، دلقک ها و شوخ چشمان شود و شب های گناه آلوده عباسیان پر رونق گردد.
نکته جالب آنکه در نتیجه این فقر و حرمان بسیاری از شاعران تهیدست و درویش در اشعار خود به زهد و تصوف دعوت می کردند. عطوی می گوید:
یأمل المرء ابعد الآمال - و هو رهن بأقرب الآجال... (771)
آدمی آرزوهای دو در سر می پرواند لیکن در بند نزدیکترین سرآمدهاست. اگر چشمان او می دید که چگونه اجل بر امل یورش می برد و چگونه مرگ، آرزوها را بر باد می دهد، دست نگه می داشت و کمتر به دنبال تباهکاری می رفت و فریفته خانه گذران نمی شد.
ما به سرگرمی دل می بندیم لیکن تمامی حرکات ما را برایمان حساب می کنند و از آنها بازخواست می شویم و هنگامی که ساعت مرگ معین می شود از اینکه یاوه هایی به هم بافته ایم پشیمان می شویم.
ای کسی که به سوی خدا می روی برای نابخردان و جاهلان چه بجا گذاشته ای؟ کارهایی انجام می دهی که تنها گمراهان مرتکب می گردند. تو میهمان هستی و هر چند درنگ بطول انجامد باید روزی خانه را ترک کنی.
ای دولتمندی که نمی دانی وارثانت با میراثت چه خواهند کرد، در مرگ، برانگیخته شدن و مواقف روز قیامت، دولتمند و تهیدست یکسان می باشند و پس از آن بهشت و دوزخ را تنها بر اساس اعمال پیشین قسمت می کنند.
در اینجا سخن از زندگی اقتصادی هولناک دوران امام علی هادی - علیه السلام - را به پایان می بریم.

حیات دینی

دشمنان و مخالفان اسلام در زمان خلفای عباسی و به کمک آنها بدعت های زیادی در دین مبین اسلام ایجاد کردند و اندیشه ها و عقاید مردم را مضطرب ساختند. تزلزل اعتقادات مذهبی در زمان امام هادی بسیار شدید بود و معاندان فرصت را برای اغوای ساده لوحان فراهم می دیدند لیکن علمای دین و در رأسشان امام دهم با کوششی خستگی ناپذیر غبار اوهام دشمنان را فرو می نشاندند و آنان را رسوا می کردند و ما در مباحث کلامی به گوشه هایی از استدلالات امام نگاهی داشتیم.