فهرست کتاب


زندگانی امام علی الهادی علیه السلام

باقر شریف قرشی‏

حکومت مستعین

پس از درگذشت منتصر در روز یکشنبه پنجم ربیع الآخر سال 248 ه مستعین به عنوان خلیفه زمام امور حکومت را ظاهراً به دست گرفت امّا در حقیقت او بازیچه ای بود در دست ترکان و عروسکی در دست خیمه شب بازان دوران بنی عباس و کمترین نفوذ سیاسی در دولت خود و اداره آن نداشت. شاعری موقعیت خلیفه جدید را چنین بیان کرده است:
خلیفة فی قفص - بین وصیف و بغا
یقول: ما قالا له - کما یقول الببغا (637)
خلیفه ای در قفسی میان وصیف و بغا قرار دارد مانند ببغاء (طوطی) هر چه آن دو به او بگویند می گوید.
خلیفه طوطی صفت در زندان طلایی دارالخلافه اسیر بود و هر چه به او دیکته می کردند بدون کمترین آگاهی و ادراکی تکرار می کرد و در حقیقت زمامداران اصلی، وصیف، بغا و دیگر ترکان بودند. دیگر جایی برای قدرت نمایی مستعین با افراد خانواده اش نبود و آنان کمترین سلطه و قدرتی نداشتند. در اینجا بد نیست به گوشه هایی از زندگی او بپردازیم:

اسراف و حاتم بخشی:

مستعین تمامی آنچه را خلفای پیشین طی سالیان متمادی گرد آورده بودند و خزانه ها را از آن انباشته بودند از طلا، نقره، پول رایج، فرش، جواهر آلات و ادوات جنگی به باد فنا داد و با اسراف و تبذیر خود اثری از آنها باقی نگذاشت. بغای بزرگ روش خلیفه را نپسندید و به او اعتراض کرد و گفت:
یا امیرالمؤمنین! این اندوخته ها مایه نیرومندی مسلمین است و خلفا آنها را فراهم ساخته اند تا حوادث غیر منتظره و ناخوشایند را به کمک آنها دفع کنند و اسلام را نجات دهند. لیکن مستعین را گوش شنوایی نبود و بلهوسانه به ولخرجی و اسراف خود ادامه می داد و اموال دولتی را تلف می کرد.

نمایشگاه شگفت انگیز

یکی از کارهای مستعین ایجاد نمایشگاهی بود متشکل از ماکت انواع حیوانات و انسان که از طلا ساخته شده و با جواهر گرانقیمت آرایش یافته بود. همچنین او دستور داده بود مشربه ها و قمقمه ها و آبپاش های طلایی بسازند و درون آنها را با عنبر و غالیه پر کنند و با صرف پانصد هزار دینار برای هر روستا، چندین روستای نمونه به وجود آورده بود که در آنها مدل های طلایی حیوانات اهلی، کارگران و میوه ها را که با جواهر آلات تزیین شده بود به نمایش گذاشته بود.
احمد بن حمدون تدیم می گوید: روزی نزد مستعین بودم و علویی ندیم او بود - که به او اترجه می گفتند - به خلیفه گفتم: یا امیرالمؤمنین! دلمان می خواهد نمایشگاه قلابه را ببینیم. گفت بروید بالا و بنگرید، ما نیز بالا رفتیم و منظره حیرت آوری مشاهده کردیم که گمان نمی کنیم خداوند مانند آن را جز در بهشت آفریده باشد. دستم را دراز کردم و غزالی عنبرین که از جواهر ساخته شده بود و زین و لگامی بسیار زیبا داشت برداشتم و آن را در آستینم گذاشتم و از آنجا خارج شدیم، همینکه نزد خلیفه باز گشتیم فوراً گفت: قلابه را چگونه دیدید؟.
گفتم: از دیدن آن هوش از سرم پرید و اترجه گفت: آقای من احمد، غزالی را از نمایشگاه دزدیده و در آستین خود نهاده است.
مستعین گفت: نکند فکر کرده اید شما را برای دیدن قلابه و دست خالی برگشتن و حسرت خوردن فرستاده ام؟! من شما را گسیل داشتم تا هر چه بپسندید برگیرید و تو ای اترجه چیزی برنداشتی؟
اترجه گفت: نه، خلیفه گفت: نه؟! اشتباه کردی برو هر چه می خواهی بردار.
سپس به من گفت: تو نیز برخیز و هر چه می خواهی برگیر.
احمد ادامه می دهد که: ما هم برخاستیم و وارد قلابه شدیم و آستین هایمان را پر کردیم و کیسه هایمان را گشودیم و هر چه جا داشت در آنها جواهرات گرانقیمت انباشتیم. بعد به اترجه گفتم: کی مانند همچنین روزی برایت پیش می آید که بتوانی دستاورد سالیان طولانی خلفا را آزادانه به یغما ببری؟!
پاسخ داد: چه کنم، دیگر ظرفی برای حمل جواهرات ندارم.
گفتم: پیراهن هایت را در آور، من هم همین کار را کردم و اطراف آنها را گره زدیم سپس هر چه ممکن بود اشیای بهادار و قیمتی در آنها ریختیم و بعد (گشاد گشاد) مانند زنان آبستن به راه افتاده خارج شدیم. همین که خلیفه ما را دید زد زیر خنده و جماعتی که در نبود ما نزد او آمده بودند فهمیدند که ما در قلابه بوده ایم لذا به مستعین گفتند: یا امیرالمؤمنین! ما چه گناهی کرده ایم که نباید به قلابه برویم؟!
خلیفه در پاسخ گفت: شما نیز بروید. مطرب ها و دلقک ها گفتند: آقای ما، پس ما چه؟
گفت: شما نیز بروید. و همگی مانند دیوانگان به قلابه ریختند و آنجا را غارت کردند. مستعین غرق در خنده، دست ها را بر شکم گذاشته بود و ما را نگاه می کرد!
احمد بن حمدون می گوید: وقتی دیدم مسأله به این صورت در آمده است بر در قصر رفته هر چه جمع کرده بودم به غلامانم دادم و به سرعت نزد خلیفه باز گشتم و دیوانه وار از او اجازه خواستم به قلابه بروم. او بر سرم فریاد کشید: وای بر تو به کجا چنین شتابان؟
گفتم: چیزی را فراموش کرده ای و خودم را به قلابه رساندم و سطلی از طلا را که مملو از مشک بود با خود برداشتم و با زحمت و کشان کشان راه افتادم. مستعین که مرا در این حالت دید گفت: به کجا؟
گفتم: آقایم به سوی حمام می روم و از قصر خارج شدم و سطل را به غلامانم که بر در ایستاده بودند سپردم تا همه آنها را به خانه ببرند.(638)