فهرست کتاب


زندگانی امام علی الهادی علیه السلام

باقر شریف قرشی‏

بازداشت امام (ع)

طاغوت عباسی دستور داد را بازداشت کرده به زندان درآورند چند روز پس از بازداشت حضرت صقر بن ابی دلف برای دیدار ایشان آمد. حاجب که او را می شناخت و از تشیع او آگاه بود نزدش آمده گفت:
چه می خواهی؟ و برای چه آمده ای؟
- برای امر خیری آمده ام...
- شاید آمده ای از مولایت خبر بگیری.
- مولایم امیرالمؤمنین متوکل است.
- حاجب لبخندی زد و گفت.
- خاموش باش مولایت امام هادی - علیه السلام - حق است از من نهراس من نیز بر مذهب تو هستم.
- الحمدللَّه (که چنین است).
- دوست داری امام را ببینی؟
- آری.
- بنشین و اندکی درنگ کن تا صاحب برید خارج شود.
پس از آنکه صاحب برید خارج شد حاجب رو به غلام خود کرد و گفت: دست صقر را بگیر و او را به حجره ای که آن علوی در آن زندانی است راهنمایی کن و آن دو را تنها بگذار.
غلام نیز صقر را به در حجره امام رسانده به آنجا اشاره کرد و او نیز داخل شد و امام را دید بر حصیری نشسته و در برابرش قبری که به دستور متوکل برای ترساندن امام کنده شده قرار دارد. حضرت با مهر و محبت رو به صقر کرده و گفت:
ای صقر! چرا آمده ای؟
- آمدم تا از حالتان با خبر گردم. و ناگهان بخاطر دلسوزی و ترس بر امام گریه شدیدی او را فرا گرفت.
حضرت به او فرمود: ای صقر! نگران مباش آنها نمی توانند به ما گزندی برسانند.
صقر از پاسخ امام آرام گرفت و خدا را حمد گفت. سپس از امام پرسش هایی درباره احکام شرعی نمود و حضرت پاسخ داد. آنگاه با امام وداع کرد و خارج شد. (622) اندک زمانی از بازداشت امام نگذشته بود که حضرت را آزاد کردند.

تلاش نافرجام برای ترور امام (ع)

حضور امام بر متوکل سنگین شده بود و از موقعیت و احترام حضرت میان طبقات مختلف مردم قلبش فشرده می شد. همه جا سخن از علم، زهد، تقوا، گستردگی معارف و عظمت حضرت بود و شیعیان پروانه وار از هر طرف قصد ایشان می کردند و امامت ایشان را مسلّم و خلافت را حق ایشان می دانستند. همه این مسائل متوکل را بر آن داشت تا برای قتل امام تدبیری بیندیشد. لیکن توطئه اش نافرجام ماند و خودش سرافکنده گشت. ماجرای زیر را که فضل بن احمد کاتب از پدرش نقل می کند گویای مدعاست:
من و پدرم که کاتب معتزّ بود همگی نزد متوکل رفتیم او را دیدیم بر اریکه ای نشسته و از خشم بخود پیچیده و بر سر فتح بن خاقان فریاد می کشید: این هما است که این همه از او دفاع می کنی؟!
و فتح همچنان می کوشید تا از خشم او بکاهد و می گفت: یا امیرالمؤمنین! این گفته ها دروغ است و به او تهمت می زنند.
لیکن متوکل بدون توجه به گفته های او می گفت: به خدا او را می کشم... او ادعاهای دروغین دارد و حکومت مرا ناحق می داند.
سپس چهار تن از خزران زبان نفهم را فرا خواند و به هر یک شمشیری داد و گفت به مجرد ورود امام به داخل قصر او را به قتل برسانند و خود همچنان به تهدید و شاخ و شانه کشیدن پرداخته با صدایی که از خشم می لرزید می گفت:
به خدا سوگند پس از کشتن جسدش را آتش خواهم زد!.
در همان وقت امام در حالی که نگهبانان بگردش حلقه زده بودند و تکبیر می گفتند و با صدای بلند فریاد می زدند: این ابن الرضاست... وارد شد.
چشم متوکل که به حضرت افتاد هیبت امام او را گرفت و خداوند ترس و هراس در دلش انداخت و با سرعت از جایگاهش برخاسته به استقبال ایشان آمد و میان دو چشمان حضرت را بوسه زد و با فروتنی و نرمی گفت:
ای آقای من! ای فرزند رسول خدا، ای بهترین آفریده خدا ای پسر عمّ ای مولای من ای ابا الحسن!....
و امام به پند و نصیحت گویی و به برحذر داشتن او از عقاب الهی مشغول گشت.
متوکل گفت: آقایم! چه شده است که در این هنگام نزد ما آمده ای؟
- پیک تو آمد و گفت: متوکل شما را می خواهد.
- آن حرامزاده دروغ می گوید، آقایم از همان راه که آمده اید باز گردید.
سپس به وزیر و فرزندانش رو کرده گفت: ای فتح، ای معتز، ای عبداللَّه! آقایتان را بدرقه کنید.
و امام در میان هاله ای از احترام و بزرگداشت از قصر خارج شد و خزران که هیبت امام، محافظت نگهبانان و احترام متوکل را به حضرت دیده بودند از انجام مأموریت خود سر پیچیدند (623) و بدینگونه سوء قصد متوکل! ناکام ماند و او به خواسته اش دست نیافت و سرافکنده شد.

اهانت به امام (ع)

متوکل همواره در صدد آن بود تا شخصیت امام را خرد کند و مانع گسترش آوازه حضرت گردد و به هر طریق که شده نور خدا را خاموش کند یکی از ترفندهای وی آن بود که دستور داد تمامی سران و صاحب منصبان کشوری و لشکری از جمله امام پیشاپیش خلیفه پیاده براه افتند و بدین گونه هم حضرت را به زعم خود در ملأ عام تحقیر کرده باشد و هم امام متوجه قصد شوم او نگردد.
فتح بن خاقان این حرکت را نامناسب دانسته به متوکل گوشزد کرد که از آن خودداری کند لیکن حسد چشم او را کور کرده بود و در نیمروزی گرم طرح خود را اجرا کرد بزرگان، لشکریان و امام، پیاده به راه افتادند و مردم آنان را همراهی می کردند چندی نگذشت که گرما و پیاده روی - اجباری - کار خود را کرد و امام خیس عرق شد. زراقه حاجب متوکل ایشان را بدین حالت دیده پیش دوید و حضرت را در دهلیزی نشاند و با دستمالی عرق ایشان را پاک نمود و برای تسکین آلام امام گفت:
پسر عمویت تنها تو را مد نظر نداشته است (لذا دلگیر نباشید)....
حضرت او را نگریست و گفت: این سخنان را از خود دور کن سپس این آیه را تلاوت فرمودند:
تمتعوا فی دارکم ثلاثة ایام ذلک وعد غیر مکذوب؛ (624) (صالح پیامبر به مشرکان گفت:) سه روز از زندگی بهره مند شوید (که پس از این مدت عذاب الهی شما را نابود خواهد کرد) و این وعیدی است قطعی و تردیدناپذیر.
زراقه می گوید: نزدم معلمی شیعی بود که با او بسیار مزاح می کردم همینکه به خانه ام رفتم او را خواستم و آنچه را از امام شنیده بودم برایش نقل کردم، چهره اش دگرگون شد و به من گفت: بهوش باش و دارایی خود را در جایی امن نگهداری کن که متوکل پس از سه روز دیگر می میرد یا کشته خواهد شد - این استنتاج را از تلاوت آیه توسط امام به دست آورده بود.
من از گفته اش ناراحت شده او را از خانه ام بیرون کردم بعد با خود گفتم که ضرری ندارد حواسم را جمع کنم و هوشیار باشم اگر اتفاقی بیفتد دوراندیشی کرده ام و اگر خبری نشود زیانی نکرده ام، از جا برخاستم و رهسپار کاخ متوکل شدم و هر چه در آنجا داشتم خارج ساخته و نزد دوستان به امانت گذاشتم، سه روز موعود به پایان نرسیده بود که خلیفه هلاک شد و من بر اثر این کرامت امام به راه آمدم و به امامت حضرت معتقد گشتم.(625)