فهرست کتاب


زندگانی امام علی الهادی علیه السلام

باقر شریف قرشی‏

سخن چینی از امام (ع)

مورخان نقل می کنند که متوکل را دمل های چرکینی بیمار ساخت و تا مرحله هلاکت نزدیک کرد فتح بن خاقان وزیر، به توصیه کرد پیکی نزد امام هادی - علیه السلام - بفرستد و بیماریش را بگوید شاید حضرت دارویی تجویز کنند که مفید باشد. متوکل نیز پیکی فرستاد و حضرت نسخه دادند که متوکل را از آن دمل ها شفا داد و بهبود یافت. مادر خلیفه که از بهبودی فرزندش شاد شده بود ده هزار دینار در همیانی گذاشت و سر آن را با خاتم خود مهر کرده برای حضرت فرستاد.
محمّد بن قاسم بطحاوی به سعایت نزد متوکل رفت و گفت که اموال و سلاح هایی به سوی امام روان است خلیفه ترسید و به سعید حاجب فرمان داد تا شبانه به خانه امام یورش برده و هر چه پول و سلاح می یابد با خود بیاورد. او نیز بسرعت خود را به در خانه حضرت رسانده به وسیله نردبانی بر بام رفت امّا به دلیل تیرگی بسیار نتوانست از آنجا پایین بیاید و خود را به حیاط خانه برساند. در حیرت بود که صدای امام را شنید که می گفت: ای سعید! بر جایت باش تا شمعی برایت بیاورند، شمعی آوردند و او فرود آمده داخل اتاق شد و حضرت را دید جبه ای و کلاهی پشمین بر تن و سر دارد و بر سجاده ای از حصیر نشسته است. همه جا را جستجو کرد لیکن جز همیان زر چیزی نیافت و مصلی را کنار زد و در زیر آن شمشیر دید آنها را برداشته نزد متوکل برد. همینکه خلیفه نشان خاتم مادرش را بر همیان دید او را خوانده ماجرا را پرسید. مادر پاسخ داد که نذر کرده که اگر فرزندش بهبود یابد برای امام هدیه ای بفرستد و اینک نذر خود را ادا کرده است. خلیفه شرمنده شد و بر همیان مادر کیسه ای دیگر افزود و دستور داد آنها را نزد امام ببرد. سعید هدایا را نزد حضرت برد و از او عذرخواهی کرد لیکن حضرت در پاسخ، به تلاوت این آیه اکتفا فرمود:
و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون؛ (620) بزودی ستمگران درخواهند یافت که به چه فرجام شومی گرفتار می شوند.(621)

محاصره اقتصادی امام (ع)

متوکل عباسی امام را در شدیدترین محاصره اقتصادی قرار داده بود و مجازات های سنگینی برای شیعیانی که به دیدار امام می رفتند یا هدایا و حقوق شرعیه برای ایشان می آوردند تعیین کرده بود و امام بدین ترتیب در دوره حکومت ستمگرانه متوکل در تنگنا و سختی هولناکی بسر می برد.

بازداشت امام (ع)

طاغوت عباسی دستور داد را بازداشت کرده به زندان درآورند چند روز پس از بازداشت حضرت صقر بن ابی دلف برای دیدار ایشان آمد. حاجب که او را می شناخت و از تشیع او آگاه بود نزدش آمده گفت:
چه می خواهی؟ و برای چه آمده ای؟
- برای امر خیری آمده ام...
- شاید آمده ای از مولایت خبر بگیری.
- مولایم امیرالمؤمنین متوکل است.
- حاجب لبخندی زد و گفت.
- خاموش باش مولایت امام هادی - علیه السلام - حق است از من نهراس من نیز بر مذهب تو هستم.
- الحمدللَّه (که چنین است).
- دوست داری امام را ببینی؟
- آری.
- بنشین و اندکی درنگ کن تا صاحب برید خارج شود.
پس از آنکه صاحب برید خارج شد حاجب رو به غلام خود کرد و گفت: دست صقر را بگیر و او را به حجره ای که آن علوی در آن زندانی است راهنمایی کن و آن دو را تنها بگذار.
غلام نیز صقر را به در حجره امام رسانده به آنجا اشاره کرد و او نیز داخل شد و امام را دید بر حصیری نشسته و در برابرش قبری که به دستور متوکل برای ترساندن امام کنده شده قرار دارد. حضرت با مهر و محبت رو به صقر کرده و گفت:
ای صقر! چرا آمده ای؟
- آمدم تا از حالتان با خبر گردم. و ناگهان بخاطر دلسوزی و ترس بر امام گریه شدیدی او را فرا گرفت.
حضرت به او فرمود: ای صقر! نگران مباش آنها نمی توانند به ما گزندی برسانند.
صقر از پاسخ امام آرام گرفت و خدا را حمد گفت. سپس از امام پرسش هایی درباره احکام شرعی نمود و حضرت پاسخ داد. آنگاه با امام وداع کرد و خارج شد. (622) اندک زمانی از بازداشت امام نگذشته بود که حضرت را آزاد کردند.