فهرست کتاب


زندگانی امام علی الهادی علیه السلام

باقر شریف قرشی‏

متوکل به فتاوای امام تن می دهد

متوکل ناگزیر از آن بود که به امام در موارد مشکل مراجعه کند و فتوای ایشان را بر دیگران مقدم بدارد و در این مسائل نظر صائب ایشان را بر آرای دیگر فقهای عصر ترجیح دهد. در اینجا چند نمونه از مسائل مبتلا به متوکل و فتوای امام را در آن نقل می کنیم:
1 - متوکل کاتب و نویسنده ای نصرانی داشت که به او بسیار احترام می گذاشت و بخاطر علاقه ای که به او داشت او را با کنیه ابو نوح صدا می زد. عده ای از کاتبان دربار، این عمل را نادرست خوانده و گفتند: جایز نیست کافر را با کنیه صدا بزنیم. متوکل از فقها استفتا کرد و نتیجه آن دو قول بود: گروهی آن را جایز دانستند و گروهی منع کردند. متوکل ناچار از امام استفتا نمود و ماجرا را گفت. امام هادی در پاسخ نوشتند: بسم اللَّه الرحمن الرحیم تبت یدا ابی لهب و تب. (581)
این پاسخ بدیع از بی نظیرترین پاسخ های عالم فتوا بشمار می رود و حضرت با استفاده از این آیه نه تنها جواز کنیه گذاری کافر را ثابت می کند بلکه وقوع آن را نیز در قرآن یعنی معتبرترین مدرک فتوا نشان می دهد. متوکل نیز از پاسخ حضرت قانع شد و به آن عمل کرد.(582)
2 - متوکل بیمار گشت و نذر کرد اگر از این بیماری برهد دینارهای بسیاری صدقه بدهد. پس از آنکه او بهبود یافت و خواست نذر خود را ادا کند فقها را جمع نمود تا مقدار دقیق بسیار (کثیره) را تعیین کنند و آنان درباره تعیین واحد خاصی برای بسیار به جایی نرسیدند. ناچار متوکل از امام پرسش نمود و حضرت پاسخ داد: باید 83 دینار صدقه بدهی. فقها از این پاسخ تعجب کردند و به متوکل گفتند:
بپرس این فتوا را بر چه مبنایی می دهد و مدرک آن چیست؟.
متوکل خواسته آنان را برآورد و از حضرت دلیل فتوا را خواست.
حضرت پاسخ داد: خداوند متعال در قرآن می فرماید: خداوند شما را در مواطن و مواقف بسیاری یاری کرد. (583) و همه خاندان ما روایت کرده اند که مواطن و مواقفی که در جنگ ها و غزوات خداوند پیامبرش را در آنها یاری کرد 83 موطن بوده است.(584)
سپس حضرت در دنباله پاسخ افزود هر چه خلیفه بر این مقدار بیفزاید برایش سودمندتر خواهد بود و فایده دنیوی و اخروی خواهد داشت.(585)
3 - مردی نصرانی را که با زنی مسلمان زنا کرده بود نزد متوکل آوردند همینکه خلیفه خواست بر او حد شرعی جاری کند آن مرد مسلمان گشت. یحیی بن اکثم گفت: اسلام این مرد، شرک و عمل گذشته او را به یکسان از بین برد (و دیگر حدی بر او جاری نباید کرد).
یکی دیگر از فقها گفت: باید او را سه حد بزنند. و هر یک فتوایی داد تا آنکه متوکل تصمیم گرفت از امام استفتا کند. لذا طی نامه ای ماجرا را بیان کرد و از حضرت نظر خواست.
امام در پاسخ نوشت: باید آنقدر او را بزنند تا بمیرد.
این فتوا به مذاق یحیی و دیگر فقها خوش نیامد، زیر بار نرفتند و گفتند: نه کتاب خدا گواه این مدعاست و نه سنت پیامبر آن را تأیید می کند.
متوکل به امام نامه ای نوشت و در آن متذکر شد که فقهای مسلمین فتوای ایشان را نپذیرفته اند و آن را خلاف کتاب و سنت می دانند و افزود: پس برای ما بیان کن این فتوا از چه منبعی به دست آمده است و چرا باید او را آنقدر بزنند تا بمیرد؟.
امام پاسخ داد: بسم اللَّه الرحمن الرحیم خداوند متعال درباره کافران می فرماید:
فلما راؤا بأسنا قالو آمنا باللَّه وحده و کفرنا بما کنا به مشرکین، فلم یک ینفعهم ایمانهم لما راؤا بأسنا. (586)
پس آنگاه که شدت قهر و عقاب ما را به چشم دیدند در آن حال گفتند ما به خدای یکتا ایمان آوردیم و به همه بتهایی که شریک خدا می گرفتیم کفر ورزیدیم، امّا ایمانشان پس از دیدن مرگ و مشاهده عذاب آنها هیچ سودی نبخشید.
متوکل، این فتوا (و استنباط از آیه) را پذیرفت و دستور داد آن مرد را آنقدر زدند تا مرد.(587)

شاعرترین مردم کیست؟

روزی متوکل از علی بن الجهم درباره شاعرترین شاعران و بهترین آنان پرسش کرد، او نیز در پاسخ چند تن از شعرای دوره جاهلیت و اسلام را نام برد لیکن متوکل هیچیک را نپذیرفت و امام هادی - علیه السلام - را مخاطب ساخته مجدداً سؤال خود را تکرار کرد.
حضرت فرمود: حمانی (588) از همه شاعرتر است آنجا که می گوید:
لقد فاخرتنا فی قریش عصابة - بخط خدود و امتداد اصابع...
گروهی از قریش به داشتن نسب شریف و ریشه داری خود بر ما به تفاخر برخاستند و خویش را برتر شمردند.
در همین کشاکش بودیم که نداء صوامع علیه آنان و به نفع ما داوری کرد.
ما را ساکت و خاموش می بینی با وصف حال بانگ شاهد فضل و برتری ما در همه مساجد به گوش می رسد و آنان را خبر می کند.
احمد رسول خدا، جدّ ماست و ما همچون ستارگان درخشان فرزندان او هستیم.
متوکل متوجه امام گشته پرسید: ای ابا الحسن! نداء صوامع چیست؟
حضرت پاسخ داد: اشهد ان لا اله الا اللَّه و اشهد ان محمداً رسول اللَّه - صلی اللَّه علیه و آله -. (ای متوکل!) محمّد جد من است یا جد تو؟.
متوکل که از خشم بر افروخته شده و رگ های گردنش متورم شده بود با لحنی خشمگین و فریاد مانند گفت: او جد توست او را از تو نمی گیریم!(589)
امام نیز با آرامش از نزد او خارج شد و او را در حالی رها کرد که آتش خشم، درونش را می سوزاند زیرا متوکل نتوانسته بود راهی برای پاسخ گفتند به امام بیابد و اندوه در دلش همچنان سایه افکنده بود.

متوکّل ابن سکّیت را برای آزمون امام می خواند

متوکل از عالم بزرگ یعقوب بن اسحاق مشهور به ابن سکّیت درخواست کرد از امام سؤال مشکلی کند تا حضرت از پاسخ فرو ماند و بدین وسیله او بتواند از مقام و شوکت ایشان بکاهد. ابن سکّیت در اجابت خواسته متوکل پرسشی دشوار آماده کرد و در مجمعی که از بزرگان علما، متکلمین، فقها و در رأس آنان متوکل در دربار تشکیل شده بود امام را مخاطب ساخت و سؤال زیر را مطرح نمود:
چرا خداوند معجزات پیامبران را گوناگون قرار داد؟ چرا خدا موسی را با معجزه عصا و ید بیضاء فرستاد، عیسی را با معجزه بهبود بخشیدن به افراد مبتلا به مرض پیسی و نابینا و زنده کردن مردگان مبعوث ساخت و محمّد - صلی اللَّه علیه و آله - را با معجزه قرآن و شمشیر برانگیخت؟.
امام بلافاصله حکمت اختلاف معجزات را چنین بیان کرد:
خداوند موسی را با معجزه عصا و ید بیضا در زمانی مبعوث ساخت که سحر عنصر غالب جامعه بود لذا خداوند با همین معجزه او را برانگیخت تا سحر آنان را مقهور اعجاز خود کند و آنان را مبهوت و درمانده کند و حجت را بر آنان ثابت نماید.
بر همین اساس عیسی را با اعجاز درمان برص و کوری و زنده کردن مردگان به اذن خدا در زمانی مبعوث کرد که طب و پزشکی بر جامعه غالب بود. همچنین خداوند متعال محمّد را با قرآن و شمشیر در زمانی فرستاد که شعر و شمشیر بر جامعه مسلط بودند پیامبر نیز با قرآن تابان و شمشیر برّان، شاعران را مبهوت و شمشیرکشان را منکوب کرد و حجت حق را برایشان ثابت نمود.
خداوند متعال پیامبران خود را با معجزاتی هم سنخ و همخوان با جامعه تقویت و تأیید می کرد تا بدان وسیله عجز مخالفان و منکران نبوت را آشکار سازد و لسان صدیقی بر ادعای برگزیدگان حق باشد.
در همین راستا بود که موسی با معجزه عصا و ید بیضا در جامعه ای برانگیخته می شود که در زمینه سحر به بالاترین مرحله رسیده اند و دقایق این فن را به خوبی بکار می بندند. موسی با تبدیل عصای خود به اژدهای هولناکی که چشم بندی های آنان را خنثی می کند و ریسمان های به مار بدل شده را می خورد و دستی چون خورشید پرتو افکن، ناتوانی و عجز سحره را نمایان می سازد و ثابت می کند که معجزه او از جنس سحر نیست و الا مغلوب می شد و همین دلیلی است بر صدق موسی.
در زمان بعثت عیسی نیز مسأله از همین قرار است؛ جامعه در زمینه طب و پزشکی به قله کمال رسیده است و رازهای جسم یکایک آشکار می شود و سیطره بیماری ها به پایان می رسد و پزشکان، فعال ما یشاء جامعه می گردند. عیسی - علی نبینا و علیه السلام - نیز با حربه ای شبیه حربه آنان به میدان می آید امّا دست به درمان بیماری هایی می زند که درمان ناپذیر است و - به اذن پروردگار - بر مرگ چیره می شود و اینها کارهایی است نه از سنخ کار و حرفه پزشکان - تا آن زمان هرگز پزشکی موفق به درمان برص و کوری نشده است و هرگز کسی به کالبد مرده جان نداده است امّا عیسی همه آنها را انجام می دهد هر چند خرد و اندیشه حیران می گردد. و این دلیل آشکاری است بر نبوت عیسی و صدق مدعای او.
جامعه جاهلی نیز بر دور کردن استوار است و زندگی اعراب پیوندی گسست ناپذیر با این دو پدیده دارد: الف - شعر که عرب بر ره شعر دارد سواری. ب - شمشیر که جنگجو به دست پور خود شمشیر چوبی می دهد تا فردای کودک با شمشیری پولادین همراه باشد. عرب مراتع و غنائم را با شمشیر به دست می آورد و افتخارات خود را با شعر در یادها جاودانی می سازد چرا که الشعر دیوان العرب.
آری این جامعه نیاز به معجزه ای از نوع خود دارد لذا خداوند پیامبر امّی را با قرآن بر می انگیزد و به رسالت میان آنان می فرستد و سخن شناسان و ناقدان عرب در برابر این نوع سخن درمی مانند آنان را توان مقابله، معارضه، نقد، نقص و تحریف نیست. هرگز مانند آن را نشنیده اند و پاک طینتان تسلیم حق شده با طیب خاطر نبوت محمّد امین را تصدیق می کنند و معاندان، سرکشی پیشه ساخته راهی جز تکذیب و دروغپردازی نمی یابند و ناچار پس از شور و مشورت بجای مقابله که دعوی قرآن است بانگ بر می آورند که: ان هذا الا سحر یؤثر؛ این سخنان جز سحری که اثر می کند چیزی نیست و به جمع آوری احزاب، تحریک قبایل، محاصره اقتصادی و بالاخره به جنگی تمام عیار دست می زنند تا نور توحید را خاموش کنند.
و اینجاست که دومین معجزه پیامبر پای به میدان می گذارد شمشیر برّان امیرالمؤمنین است که باید پاسخگوی شمشیرها مشرکان باشد که: الحدید لا یفلح الا بالحدید گردنکشان مشرک که داعیه دلاوری دارند و فرار از جنگ را ننگی ابدی می دانند یک استثنا قائل می شوند و به قانون خود تبصره جدیدی می زنند و آن این است که: فرار ننگ است مگر از مقابل علی و شمشیر او لیکن این شمشیر طعمه های خود را از جگر گوشه های قریش می رباید و سران شرک را در خون خود غوطه ور می کنند. آنکه را منطق قرآن سود ندهد دارویش شمشیر علی - علیه السلام - است و بدین گونه خداوند احزاب را متفرق می کند و مسلمانان را رفعت و شوکت می بخشد.
در برابر پاسخ دندان شکن امام - علیه السلام - ابن سکّیت پرسید: پس الآن حجت چیست؟.
حضرت پاسخ داد: عقل است که دروغپرداز بر خداوند را می شناسد و او را تکذیب می کند. حجت باطنی و رسول درونی آدمی عقل است و به وسیله این هدیه الهی است که راست از دروغ مشخص می گردد و حکم عقل است که فصل الخطاب منازعات بشمار می رود.
ابن سکّیت اظهار درماندگی و ناتوانی کرد و از ادامه بحث خودداری نمود. یحیی بن اکثم شروع به توبیخ کردن او نمود و گفت: ابن سکّیت را چه به مناظره! او خداوندگار نحو، شعر و لغت است.