فهرست کتاب


زندگانی امام علی الهادی علیه السلام

باقر شریف قرشی‏

هراس اهل مدینه

متوکل، نامه را به دست یحیی بن هرثمه داد و به او گفت به مدینه برو و امام را همراه خود به سامرّا بیاورد و درباره صحت و سقم ادعاهای عبداللَّه بن محمّد مبنی بر قصد خروج امام علیه حکومت تحقیق کند. یحیی نیز با سرعت و بی درنگ به مدینه رفت همینکه اهل مدینه از مأموریت یحیی آگاه شدند هراسان گردیدند که مبادا متوکل قصد سوئی به پناهگاه و امامشان داشته باشد زیر او را بشدت دوست داشتند و عالمان از علم و فقیران از صله اش بهره مند می شدند و او را اسلام مجسم می دیدند که کمترین گرایشی به دنیا ندارد.(574)
یحیی برایشان سوگند خورد که قصد کمترین بدی نسبت به حضرت را ندارد و با کوشش بسیار آنان را آرام ساخت تا آنکه به گفته اش اعتماد ورزیدند.

بازرسی خانه امام (ع)

یحیی به دقت خانه امام را بازرسی کرد و در آن جز قرآن و کتب ادعیه چیزی نیافت و نادرستی ادعاهای عبداللَّه را مبنی بر اینکه خانه ایشان مملو از اسلحه و دارایی است دانست (575) و دروغ او آشکار شد.

گسیل داشتن امام به سامرّا

امام را مجبور به ترک مدینه و حرکت به سوی سامرّا کردند و ایشان همراه افراد خانواده براه افتادند. یحیی خود خدمتگزاری امام را به عهده گرفت و از تقوا و ورع حضرت شگفت زده شد. کاروان، صحرا را درنوردید تا آنکه به بغداد رسید.
یعقوبی نقل می کند همینکه امام به یاسریّه رسید اسحاق بن ابراهیم حاکم بغداد به دیدار امام نائل شد و چون علاقه و شیفتگی مردم را به ایشان دید از حضرت خواست شب را در بغداد بسر برد.(576)
یحیی به دیدار اسحاق بن ابراهیم ظاهری شتافت و او را در جریان امر گذاشت، حاکم بغداد در پاسخ گفت: این مرد - امام هادی - زاده رسول خدا - صلی اللَّه علیه و آله - است و تو انحراف متوکل را از اهل بیت می دانی پس اگر به او کلمه ای علیه امام بگویی او را خواهد کشت و روز قیامت پیامبر اکرم خصم تو خواهد بود....
یحیی پاسخ داد: به خدا سوگند جز نیکی از او ندیدم و چیزی را که نپسندم از او نیافتم.... سپس بغداد را ترک کرده راه سامرّا را در پیش گرفتند. همینکه به مقصد رسیدند یحیی خود را شتابان به وصیف ترکی که از سران حکومت بشمار می رفت رساند و او را از رسیدن حضرت آگاه ساخت. وصیف نیز او را از نقل سخنانی که موجب رسیدن گزندی به امام گردد بر حذر داشت و گفت:
ای یحیی! به خدا سوگند اگر سر مویی از امام کم شود تنها تو مسؤول آن خواهی بود....
و یحیی (پس از ابراز موافقت) از یکدستی سخنان اسحاق و وصیف درباره محافظت از امام و سلامتی ایشان متحیر شد.(577)