فهرست کتاب


زندگانی امام علی الهادی علیه السلام

باقر شریف قرشی‏

راهنمایی گمراهان

امام هادی اهمیت زیادی به هدایت گمراهان و منحرفان از راه حق می داد و در این راه کوشش خستگی ناپذیری را آغاز کرده بود، از جمله کسانی که به وسیله حضرت به حقیقت دست یافت و هدایت شد ابوالحسن بصری معروف به ملاّح را می توان نام برد. وی واقفی بود و پس از امام موسی کاظم امامت هیچ یک از فرزندان حضرت را نپذیرفته بود. روزی حضرت هادی بصری را دیده به او گفت:
این خواب غفلت تا کی؟ آیا وقت آن نرسیده است که به خود آیی... نفس قدسی حضرت آنچنان گرم و مؤثر بود که همین دو جمله او را دگرگون ساخته به راه صلاح باز آورد و به امامت حضرت معترف گشت.(52)

با صوفیان مجالست مکنید

امام هادی - علیه السلام - اصحاب خود و دیگر مسلمانان را از معاشرت و همنشینی با صوفیان بر حذر داشته بود زیرا آنان سرچشمه گمراهی و ضلالت هستند و با اظهار پارسایی و تقدس مآبی به فریب و گمراهی ساده لوحان بر می خیزند.
امام بر دوری و جدایی از صوفیان بشدت تأکید داشت. حسین بن ابی الخطاب نقل می کند: نزد امام هادی در مسجد النبی بودم که گروهی از اصحاب حضرت از جمله ابوهاشم جعفری که مردی سخندان و مورد احترام امام بود وارد شدند و در همان هنگام عده ای از صوفیان وارد مسجد شده گوشه ای نشستند و به گفتن اوراد خود و تکبیر و تهلیل پرداختند، حضرت رو به اصحاب کرده فرمودند:
به این فریبکاران و هم پیمانان شیطان و ویرانگران بنیادهای اسلام توجه نکنید آنان برای آسایش جسم، پارسایی می کنند و شب زنده داری آنان برای به دست آوردن طعام های چرب و شیرین است، عمری را به سختی می گذرانند تا آنکه فرصتی یافته به گناهکاری بپردازند، گرسنگی می کشند تا آنکه به خوان های رنگین دست یابند، ذکر آنان فقط برای فریب مردم است و جلب قلوب احمقان، سادگان را شیفته خود ساخته بار خود را بر دوش آنان می نهند و آنان را در چاه های گمراهی می اندازند، اوراد آن، رقص و کف زدن است و ذکرشان نغمه و آوازه خوانی، جز بی خردان و افراد گول خورده کسی از آنان پیروی نمی کند و متاع آنان جز در بازار احمقان فروشی ندارد، هر کسی به دیدار و زیارت زنده یا مرده آنان برود مانند آن است که به زیارت شیطان و بت پرستان رفته باشد و هر که به آنان یاری رساند در حقیقت به ابوسفیان، معاویه و یزید یاری کرده است....
یکی از حاضران پرسید: اگر چه به امامت شما معتقد و معترف باشد؟ امام او را از ادامه این گونه توهّمات بر حذر داشته با بیانی قاطع فرمود:
این تصوّرات را از خود دور کن، هر کس به امامت و حق ما معترف باشد بر خلاف رضای ما گام بر می دارد، آیا نمی دانی آنان پست ترین طایفه صوفیه هستند و همه فرق صوفیه مخالف ما می باشند و طریقت آنان با ما مغایر است، آنان نصاری یا مجوس این امت هستند و همیشه در تلاشند تا چراغ برافروخته خدایی را با دهان خود خاموش کنید هر چند خداوند پرتو افشانی چراغ توحید را علی رغم خواست کافران، تضمین کرده است....(53)
امام در سخنان خود بر بطلان روش صوفیان و بی دینی آنان با توجه به صفات و رفتارشان چند نکته را بیان می فرماید:
1 - آنان در فریفتن و گمراه کردن مردم هم پیمان شیطان هستند.
2 - با بدعت های خود و آوردن شیوه هایی مغایر روح اسلام و شریعت درصدد ویرانگری پایه های این دین مبین برآمدند.
3 - زهد آنان ریایی است و برای راحت طلبی و جلب منافع مادی می باشد.
4 - شب زنده داری و اظهار تقدّس آنان برای رضای خدا و انجام عبودیت حضرتش نیست بلکه دام نیرنگی است برای صید مردم و به دست آوردن اموال آنان.
5 - اوراد آنان، اوراد عبادی نیست بلکه رقص و پایکوبی است زیرا از قلبی که معتقد به خداست برنخاسته است و دعاهای آنان ترانه و آواز است زیرا از روح اخلاص و طاعت خداوند خالی است و کالبدی است بی جان.
6 - آنکه مهار خرد و اختیار خود را در دست دارد به دنبال این دغلان نمی رود، لیکن ساده لوحان، افراد نادان و بی خردان که قدرت تشخیص ندارند در زمره پیروان آنها قرار می گیرند.

امام و احترام به علما

امام هادی - علیه السلام - در بزرگداشت دانشمندان و اندیشمندان می کوشید و به آنها توجهی خاص داشت و آنان را بر دیگر مردم برتر می شمرد زیرا آنان سرچشمه نور و آگاهی در زمین هستند. از کسانی که مورد تجلیل امام قرار گرفت فقیهی بود که با یکی از نواصب و مبغضین اهل بیت به مناظره پرداخته و او را مغلوب ساخته بود، آن فقیه پس از چندی به زیارت امام آمد حضرت که از مناظره او با ناصبی خبردار بود از دیدن وی شادمان شده او را در صدر مجلس نشاند و به گرمی با وی به گفتگو پرداخت. مجلس مملو از علویان و عباسیان بود. بنی هاشم حاضر در آنجا از این توجه خاص امام رنجیده شدند و امام را مخاطب ساخته گفتند:
چگونه او را بر سادات و بزرگان بنی هاشم مقدم می داری؟...
حضرت در پاسخ فرمود: از کسانی نباشید که خداوند متعال درباره شان فرمود: الم تر الی الذین أوتوا نصیباً من الکتاب یدعون الی کتاب اللَّه لیحکم بینهم ثم یتولی فریق منهم و هم معرضون. (54)
آیا ندیدی کسانی را که بهره ای از کتاب آسمانی به آنها داده شده بود، فرا خوانده شدند تا کتاب خدا داور آنان باشد لیکن گروهی اعراض کرده روی گرداندند.
آیا کتاب خداوند متعال را به عنوان داور و حکم قبول دارید؟... همگی گفتند: آری، یابن رسول اللَّه. و امام روش خود را - به استناد آیات قرآن - چنین مدلّل ساخت: آیا خداوند نمی گوید: یا أیها الذین آمنوا اذا قیل لکم تفسحوا فی المجالس فافسحوا یفسح اللَّه لکم - الی قوله - و الذین اوتوا العلم درجات. (55)
ای کسانی که ایمان آورده اید هنگامی که در مجالسی به شما گفته می شود جای باز کنید شما نیز جای باز کنید تا خداوند برای شما گشایش دهد... تا آنجا که می گوید: و دانشمندان را درجاتی بالاتر می دهد.
خداوند متعال همانطور که مؤمن را بر غیر مؤمن مقدم می دارد، مؤمن عالم را بر مؤمن غیر عالم برتری داده است. و باز خداوند است که می فرماید: خداوند مؤمنان اهل علم را درجاتی، برتری می دهد آیا خداوند گفته است: خداوند نجیب زادگان و شریفان نسب دار را رفعت می دهد! لیکن حضرت باریتعالی با تأکید می گوید:
هل یستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون؛ (56) آیا آنان که می دانند و آنان که نمی دانند با هم برابرند؟.
پس چرا از احترام و تجلیل من نسبت به این عالم که مورد بزرگداشت خدا نیز هست رنجیده شده اید، شکستی که این مرد به آن ناصبی با دلایل و براهین خدا آموخته داد از هر شرافت مبنی بر نسب و تبار، بالاتر و برتر است.
دلایل و حجت های امام، حاضرین را خاموش کرد لیکن یکی از بنی عباس حاضر در جلسه همچنان بر موضع نادرست خویش پافشاری کرد و گفت:
یابن رسول اللَّه! شما این مرد را بر ما مقدم داشتی و ما را پایین تر از او به حساب آوردی در صورتی که او مانند ما نسبی چنین روشن و درخشان ندارد و از صدر اسلام تاکنون آن را که نسبی شریف تر داشته باشد بر دیگران مقدم می دارند...
منطق این عباسی، منطقی است سست و بی بنیاد که اسلام بدان کمترین بهایی نمی دهد، اسلام متوجه ارزش های والایی است که هرگز چنین افرادی تصور آن را هم ندارند و به گوششان نخورده است. لذا حضرت طبق اصل قرآنی: وجادلهم بالتی هم احسن (57) و دستور: کلموا الناس علی قدر عقولهم برای قانع کردن وی راه دیگری در پیش گرفت و گفت:
سبحان اللَّه! آیا عباس که از بنی هاشم بود با ابوبکر تیمی بیعت نکرد؟ آیا عبداللَّه بن عباس پدر خلفای عباسی و از خاندان بنی هاشم، کارگزار عمر بن خطاب از بنی عدی نبود؟ پس چرا عمر افراد خارج از خاندان قریش را وارد شورای شش نفره کرد ولی عباس را که هاشمی و قرشی بود وارد شورا ننمود؟!
پس اگر برتر شمردن غیر هاشمی بر هاشمیان نادرست است باید بیعت کردن عباس با ابوبکر و کارگزاری عبداللَّه بن عباس برای عمر را محکوم کنی و اگر آن کار اشکالی نداشت این مورد هم مانند آن روا خواهد بود....
معترض، تاب این استدلالات را نیاورد خاموش گشت و دیگر دم نزد.(58)
حضرت که دیده بود دلایل قرآنی او را قانع نکرد از بیعت جدش عباس با ابوبکر و کارگزاری عبداللَّه بن عباس برای عمر در حالی که این دو خلیفه از نظر نسب به پای عباس و فرزندش نمی رسیدند استفاده کرد و این نمونه کامل الزموهم بما التزموا به است.