فهرست کتاب


زندگانی امام علی الهادی علیه السلام

باقر شریف قرشی‏

هیبت و وقار حضرت

امام هادی مانند پدران گرامی خود و انبیای الهی از آنچنان هیبت و نفوذ معنوی برخوردار بود که همگان را وادار به کرنش می کرد و این امر اختصاص به شیعیان حضرت نداشت. در این باره به نقل مورد زیر اکتفا می کنیم: محمّد بن حسن اشتر علوی می گوید:
همراه پدرم با جمعی از مردم عباسی، طالبی و جعفری بر درگاه متوکل عباسی بودیم که ناگهان ابوالحسن - امام هادی - وارد شد و آهنگ در قصر خلیفه را نمود تمامی حاضران بلا استثنا از مرکب هایشان فرود آمده احترامات لازمه را به عمل آوردند تا حضرت وارد کاخ شد، مردی از آن جمع از این تجلیل و گرامیداشت به خشم آمده لب به اعتراض گشود و گفت: این تشریفات برای کیست؟! چرا برای این جوان این همه احترام بگذاریم؟ او نه از ما بالاتر است و نه بزرگسال تر. به خدا قسم هنگام خارج شدن، دیگر برای او بپا نخواهیم خاست و از اسب فرود نخواهیم آمد...
ابوهاشم جعفری به او چنین پاسخ داد: به خدا سوگند با ذلت و کوچکی به او احترام خواهی گذاشت... لحظاتی بعد امام از قصر خارج شد و بانگ تکبیر و سرود توحید برخاست و همه مردم به احترام امام بپا خاستند، ابوهاشم مردم را مخاطب ساخته گفت:
مگر شما نبودید که تصمیم داشتید به حضرت احترام نگذارید!.
گروهی از آن میان پرده از حالت درونی خود برداشته گفتند: به خدا قسم نتوانستیم خودمان را کنترل می کنیم و بی اختیار از اسب فرود آمده به ایشان احترام گذاشتیم.(20)
هیبت امام آنچنان قوی و نفوذ ایشان آنقدر نیرومند بود که هنگام آمدن نزد متوکل تمامی درباریان و نگهبانان قصر بی اختیار به خدمت امام قیام می کردند و بدون کمترین بهانه جویی و به انتظار گذاشتن، درها را می گشودند و پرده ها را کنار می زدند. (21) نیرومندی و هیبت امام ناشی از سلطنت دنیوی یا اندوخته های مالی بود بلکه سرّ عظمت ایشان در اطاعت خداوند متعال، زهد در دنیا و پایبندی به دین بود. امام خواری و ذلت عصیان خدا را از خود دور ساخته و از طریق اطاعت پروردگار به اوج عزت و وقار دو جهان رسیده بود.

احترام علوی ها به امام (ع)

سادات و علوی ها در احترام و بزرگداشت امام همصدا بودند و متفقاً رهبری و فضل امام را پذیرفته بودند از جمله این علویان زید بن موسی بن جعفر - معرف به زید النار - بود که عموی پدر حضرت بشمار می رفت و در آن وقت مردی معمّر و کهنسال بود. روزی زید به قصد دیدار امام بر در خانه آمد و از عمر بن فرج که نگهبان در بود خواست تا برایش از امام اجازه ورود بگیرد، امام اجازه داد و زید وارد شد و در مقابل امام که در صدر مجلس بود با ادب تمام و احترام دو زانو نشست و بدینسان به امامت حضرت اعتراف کرد.
روز دیگر که زید به حضور امام شرفیاب شد ایشان در مجلس حاضر نبودند و زید در صدر مجلس نشست اندکی بعد امام وارد مجلس شد و همینکه زید حضرت را دید به سرعت از جای خود برخاسته امام را در مکان خویش جای داد و خود مؤدّبانه در مقابل ایشان نشست. در این زمان، امام بسیار جوان و زید مردی مسنّ بود لیکن حرکت زید به عنوان اعتراف به امامت حضرت و فضیلت ایشان بود و تمامی قائلین به امامت ایشان چنین می کردند.(22)

امام و اهل کتاب

تنها مسلمانان نبودند که منتهای احترام را نسبت به امام بجا می آوردند بلکه اهل کتاب نیز در بزرگداشت امام مانند مسلمانان حقیقی عمل می کردند و تحت تأثیر نفوذ معنوی حضرت بودند و موقعیت والای ایشان را نزد خداوند درک می کردند. آنان در گرفتاری ها و دشواری ها به امام متوسل می شدند و هدایایی به حضرت تقدیم می کردند و از ایشان می خواستند تا گره کار فرو بسته آنان را بگشاید. واقعه زیر به خوبی گویای مطلب است:
هبة اللَّه بن ابی منصور موصلی چنین نقل می کند: یوسف بن یعقوب مسیحی از دوستان پدرم بود و روزی به خانه ما در بغداد به عنوان میهمان آمد. پدرم از او انگیزه آمدنش را پرسید و یوسف پاسخ داد: متوکل عباسی مرا خواسته است ولی نمی دانم چرا، من نیز خودم را به صد دینار بیمه کرده ام که آنها را با خود آورده ام تا برای علی بن محمّد بن علی الرضا - علیه السلام - هدیه ببرم، پدرم او را تشویق کرد و او چندی بعد بغداد را ترک کرده متوجه سامرّا گشت، چند روز بعد یوسف با خوشحالی فراوان وارد خانه ما شد پدرم از آنچه بر او گذشته بود پرسید و او چنین پاسخ داد:
برای اولین باری بود که سامرّا را می دیدم و قبلاً به آن شهر نرفته بودم، دوست می داشتم قبل از رفتن نزد متوکل، صد دینار هدیه را به ابن الرضا - امام هادی - برسانم لذا از خانه ایشان سؤال کردم، به من گفتند: متوکل مانع خروج حضرت از خانه است و ایشان در خانه تحت نظر می باشد، من که دیگر از رفتن نزد امام ترسیده بودم پرسش از محل اقامت ایشان را هم ترک کردم ناگهان به ذهنم خطور کرد که بر مرکب خود بنشینم و در شهر گشتی بزنم شاید بدون پرسش منزل حضرت را بیابم پس بر مرکب سوار شده کوی ها و بازارها را یکی یکی پشت سر گذاشتم تا رسیدم به در خانه ای که حس کردم منزل امام است لذا به غلام همراه خود گفتم: بپرس این خانه از کیست؟ غلام پس از سؤال برایم پاسخ آورد: خانه ابن الرضا است و بعد کوبه در را به صدا درآورد و غلامی سیاه از خانه خارج شد و متوجه من گشت گفت: یوسف بن یعقوب تو هستی؟.
گفتم: آری.
گفت: پیاده شو، من هم از مرکب خود فرود آمده و او مرا وارد راهرو خانه کرد و خود داخل شده سپس بیرون آمد و گفت: آن صد دینار کجاست؟ سکه ها را به او دادم و او آنها را به امام رساند و بعد خارج شد و به من اجازه ورود داد، داخل شدم و امام را دیدم که تنها نشسته است با مهر و محبت نگاهی به من کرد و گفت:
آیا وقت آن نرسیده است که به راه راست بیایی و هدایت شوی؟.
گفتم: آقای من به اندازه کافی براهین و دلایل روشن برای اینکه هدایت شوم دیده ام. امّا امام فرمود: هیهات! تو اسلام نخواهی آورد ولی فرزندت بزودی مسلمان شده و یکی از شیعیان ما خواهد بود. ای یوسف! اقوامی گمان دارند دوستی و ولای ما سودی به حال کسانی مانند تو ندارد به دیدار متوکل برو که مرادت برآورده خواهد شد... یوسف از معجزاتی که در این مدت کوتاه دیده بود مبهوت گشت و نزد متوکّل رفته به مقصود خود رسید.
سپس هبة اللَّه می افزاید: پس از مرگ یوسف فرزندش را که مسلمانی درست اعتقاد و شیعه ای روشن ضمیر بود ملاقات کردم به من گفت پدرش بر کیش مسیحیت مرد و او پس از مرگ پدر مسلمان شد و از دوستان حقیقی اهل بیت گشت و مرتب تکرار می کرد: من بشارت آقایم - علی الهادی - هستم. (23) اهل کتاب زندگی امام را دنباله زندگانی پیامبران و قدیسان می دیدند و به حضرتش ایمان می آوردند.