فهرست کتاب


داستان راستان

متفکر شهید استاد مرتضی مطهری‏‏‏‏‏‏‏‏

123اذان نیمه شب

در دوره خلافت امویان، تنها نژادی که بر سراسر کشور پهناور اسلامی آن روز حکومت می کرد و قدرت را در دست داشت نژاد اعراب بود، اما در زمان خلفای عباسی ایرانیان تدریجاً قدرتها را قبضه کردند و پستها و منصبها را در اختیار خود گرفتند.
خلفای عباسی با آنکه خودشان عرب بودند از مردم عرب دل خوشی نداشتند؛ سیاست آنها بر این بود که عرب را کنار بزنند و ایرانیان را به قدرت برسانند، حتی از اشاعه زبان عربی در بعضی از بلاد ایران جلوگیری می کردند. این سیاست تا زمان مأمون ادامه داشت(164).
پس از مرگ مأمون، برادرش معتصم بر مسند خلافت نشست. مأمون و معتصم از دو مادر بودند: مادر مأمون ایرانی بود و مادر معتصم از نژاد ترک. به همین سبب خلافت معتصم موافق میل ایرانیان - که پستهای عمده را در دست داشتند - نبود، ایرانیان مایل بودند عباس پسر مأمون را به خلافت برسانند. معتصم این مطلب را درک کرده بود و همواره بیم آن داشت که برادرزاده اش عباس بن مأمون، به کمک ایرانیان، قیام کند و کار را یکسره نماید. از این رو، به فکر افتاد هم خود عباس را از بین ببرد و هم جلو نفوذ ایرانیان را که طرفدار عباس بودند بگیرد. عباس را به زندان انداخت و او در همان زندان مرد. برای جلوگیری از نفوذ ایرانیان، نقشه کشید پای قدرت دیگری را در کارها باز کند که جانشین ایرانیان گردد. برای این منظور گروه زیادی از مردم ترکستان و ماوراءالنهر را که هم نژاد مادرش بودند به بغداد و مرکز خلافت کوچ داد و کارها را به آنان سپرد. طولی نکشید که ترکها زمام کارها را در دست گرفتند و قدرتشان بر ایرانیان و اعراب فزونی یافت.
معتصم از آن نظر که به ترکها نسبت به خود اعتماد و اطمینان داشت، روز به روز میدان را برای آنان بازتر می کرد، از این رو در مدت کمی اینان یکّه تاز میدان حکومت اسلامی شدند. ترکها همه مسلمان بودند و زبان عربی آموخته بودند و نسبت به اسلام وفادار بودند. اما چون از آغاز ورودشان به عاصمه تمدن اسلامی تا قدرت یافتنشان فاصله زیادی نبود، به معارف و آداب و تمدن اسلامی آشنایی زیادی نداشتند و خلق و خوی اسلامی نیافته بودند، برخلاف ایرانیان که هم سابقه تمدن داشتند و هم علاقه مندانه معارف و اخلاق و آداب اسلامی را آموخته بودند و خلق و خوی اسلامی داشتند و خود پیشقدم خدمتگذاران اسلامی به شمار می رفتند. در مدتی که ایرانیان زمام امور را در دست داشتند، عامه مسلمین راضی بودند اما ترکها در مدت نفوذ و در دست گرفتن قدرت آنچنان وحشیانه رفتار کردند که عامه مردم را ناراضی و خشمگین ساختند.
سربازان ترک هنگامی که بر اسبهای خود سوار می شدند و در خیابانها و کوچه ها بغداد به جولان می پرداختند، ملاحظه نمی کردند که انسانی هم در جلو راه آنها هست؛ از این رو بسیار اتفاق می افتاد که زنان و کودکان و پیران سالخورده و افراد عاجز در زیر دست و پای اسبهای آنها لگدمال می شدند.
مردم آنچنان به ستوه آمدند که از معتصم تقاضا کردند پایتخت را از بغداد به جای دیگر منتقل کند. مردم در تقاضای خود یادآوری کردند که اگر مرکز را منتقل نکند با او خواهند جنگید.
معتصم گفت: با چه نیروی می توانند با من بجنگند، من هشتادهزار سرباز مسلح آماده دارم.
گفتند: با تیرهای شب؛ یعنی با نفرینهای نیمه شب به جنگ تو خواهیم آمد.
معتصم پس از این گفتگو با تقاضای مردم موافقت کرد و مرکز را از بغداد به سامرا منتقل کرد.
پس از معتصم، در دوره واثق و متوکل و منتصر و چند خلیفه دیگر نیز ترکها عملاً زمام امور را در دست داشتند و خلیفه دست نشانده آنها بود. بعضی از خلفای عباسی در صدد کوتاه کردن دست ترکها برآمدند، اما شکست خوردند. یکی از خلفای عباسی که به کارها سر و صورتی داد و تا حدی از نفوذ ترکها کاست «المعتضد» بود.
در زمان معتضد، بازرگان پیری از یکی از سران سپاه مبلغ زیادی طلبکار بود و به هیچ وجه نمی توانست وصول کند، ناچار تصمیم گرفت به خود خلیفه متوسل شود، اما هر وقت به دربار می آمد دستش به دامان خلیفه نمی رسید؛ زیرا دربانان و مستخدمین درباری به او راه نمی دادند.
بازرگان بیچاره از همه جا مأیوس شد و راه چاره ای به نظرش نرسید، تا اینکه شخصی او را به یک نفر خیاط در «سه شنبه بازار» راهنمایی کرد و گفت این خیاط می تواند گره از کار تو باز کند. بازرگان پیر نزد خیاط رفت. خیاط نیز به آن مرد سپاهی دستور داد که دین خود را بپردازد و او هم بدون معطلی پرداخت.
این جریان، بازرگان پیر را سخت در شگفتی فرو برد، با اصرار زیاد از خیاط پرسید:«چطور است که اینها که به احدی اعتنا ندارند فرمان تو را اطاعت می کنند؟».
خیاط گفت: من داستانی دارم که باید برای تو حکایت کنم: روزی از خیابان عبور می کردم، زنی زیبا نیز همان وقت از خیابان می گذشت، اتفاقاً یکی از افسران ترک در حالی که مست باده بود از خانه خود بیرون آمده جلو در خانه ایستاده بود و مردم را تماشا می کرد، تا چشمش به آن زن افتاد دیوانه وار در مقابل چشم مردم او را بغل کرد و به طرف خانه خود کشید. فریاد استغاثه زن بیچاره بلند شد، داد می کشید: ایهالناس به فریادم برسید، من این کاره نیستم، آبرو دارم، شوهرم قسم خورده اگر یک شب در خارج خانه به سر برم مرا طلاق دهد، خانه خراب می شوم! اما هیچ کس از ترس جرأت نمی کرد جلو بیاید.
من جلو رفتم و با نرمی و التماس از آن افسر خواهش کردم که این زن را رها کند، اما او با چماقی که در دست داشت محکم به سرم کوبید که سرم شکست و زن را به داخل خانه برد. من رفتم عده ای را جمع کردم و اجتماعاً به در خانه آن افسر رفتیم و آزادی زن را تقاضا کردیم، ناگهان خودش با گروهی از خدمتکاران و نوکران از خانه بیرون آمدند و بر سر ما ریختند و همه ما را کتک زدند.
جمعیت متفرق شدند، من هم به خانه خود رفتم. اما لحظه ای از فکر زن بیچاره بیرون نمی رفتم؛ با خود می اندیشیدم که اگر این زن تا صبح پیش این مرد بماند زندگیش تا آخر عمر تباه خواهد شد و دیگر به خانه و آشیانه خود راه نخواهد داشت. تا نیمه شب بیدار نشستم و فکر کردم. ناگهان نقشه ای در ذهنم مجسم شد؛ با خود گفتم این مرد امشب مست است و متوجه وقت نیست، اگر الآن آواز اذان را بشنود خیال می کند صبح است و زن را رها خواهد کرد. و زن قبل از آنکه شب به آخر برسد می تواند به خانه خود برگردد.
فوراً رفتم به مسجد و از بالای مناره فریاد اذان را بلند کردم. ضمناً مراقب کوچه و خیابان بودم ببینم آن زن آزاد می شود یا نه؛ ناگهان دیدم فوج سربازهای سواره و پیاده به خیابانها ریختند و همه پرسیدند این کسی که در این وقت شب اذان گفت کیست؟ من ضمن اینکه سخت وحشت کردم خودم را معرفی کردم و گفتم من بودم که اذان گفتم. گفتند زود بیا پایین که خلیفه تو را خواسته است.
مرا نزد خلیفه بردند. دیدم خلیفه نشسته منتظر من است، از من پرسید چرا این وقت شب اذان گفتی؟ جریان را از اول تا آخر برایش نقل کردم. همانجا دستور داد آن افسر را با آن زن حاضر کنند آنها را حاضر کردند، پس از بازپرسی مختصری دستور قتل آن افسر را داد. آن زن را هم به خانه نزد شوهرش فرستاد و تأکید کرد که شوهر او را مؤاخذه نکند و از او به خوبی نگهداری کند؛ زیرا نزد خلیفه مسلم شده که زن بی تقصیر بوده است.
آنگاه معتضد به من دستور داد، هر موقع به چنین مظالمی برخوردی همین برنامه ابتکاری را اجرا کن، من رسیدگی می کنم، این خبر در میان مردم منتشر شد. از آن به بعد اینها از من کاملاً حساب می برند. این بود که تا من به این افسر مدیون فرمان، دادم فوراً اطاعت کرد(165).

124 شکایت از شوهر

علی - علیه السلام - در زمان خلافت خود کار رسیدگی به شکایات را شخصاً به عهده می گرفت و به کس دیگر واگذار نمی کرد. روزهای بسیار گرم که معمولاً مردم، نیمروز در خانه های خود استراحت می کردند او در بیرون دارالاماره در سایه دیوار می نشست که اگر احیاناً کسی شکایتی داشته باشد بدون واسطه و مانع شکایت خود را تسلیم کند. گاهی در کوچه ها و خیابانها راه می افتاد، تجسس می کرد و اوضاع عمومی را از نزدیک تحت نظر می گرفت.
یکی از روزهای بسیار گرم، خسته و عرق کرده به مقر حکومت مراجعت کرد، زنی را جلو در ایستاده دید، همینکه چشم زن به علی افتاد جلو آمد و گفت شکایتی دارم:
شوهرم به من ظلم کرده، مرا از خانه بیرون نموده، به علاوه مرا تهدید به کتک کرده و اگر به خانه بروم مرا کتک خواهد زد. اکنون به دادخواهی نزد تو آمده ام.
«بنده خدا! الآن هوا خیلی گرم است. صبر کن عصر هوا قدری بهتر بشود. خودم به خواست خدا با تو خواهم آمد و ترتیبی به کار تو خواهم داد».
اگر توقف من در بیرون خانه طول بکشد، بیم آن است که خشم او افزون گردد و بیشتر مرا اذیت کند.
علی لحظه ای سر را پایین انداخت، سپس سر را بلند کرد در حالی که با خود زمزمه می کرد و می گفت:«نه به خدا قسم! نباید رسیدگی به دادخواهی مظلوم را تأخیر انداخت، حق مظلوم را حتماً باید از ظالم گرفت و رعب ظالم را باید از دل مظلوم بیرون کرد تا به کمال شهامت و ترس و بیم در مقابل ظالم بایستد و حق خود را مطالبه کند»(166).
«بگو ببینم خانه شما کجاست؟»
فلان جاست.
«برویم».
علی به اتفاق آن زن به در خانه شان رفت، پشت در ایستاد و به آواز بلند فریاد کرد:«اهل خانه! سَلامٌ عَلَیْکُمْ».
جوانی بیرون آمد که شوهر همین زن بود. جوان علی را نشناخت، دید پیرمردی که در حدود شصت سال دارد، به اتفاق زنش آمده است. فهمید که زنش این مرد را برای حمایت و شفاعت با خود آورده است، اما حرفی نزد. علی - علیه السلام - فرمود:«این بانو که زن تو است از تو شکایت دارد، می گوید: تو به او ظلم و او را از خانه بیرون کرده ای. به علاوه تهدید به کتک نموده ای من آمده ام به تو بگویم از خدا بترس و با زن خود نیکی و مهربانی کن».
به تو چه مربوط که من با زنم خوب رفتار کرده ام یا بد! بلی من او را تهدید به کتک کرده ام، اما حالا که رفته تو را آورده و تو از جانب او حرف می زنی او را زنده زنده آتش خواهم زد.
علی از گستاخی جوان برآشفت، دست به قبضه شمشیر برد و از غلاف بیرون کشید، آنگاه گفت:«من تو را اندرز می دهم و امر به معروف و نهی از منکر می کنم، تو این طور جواب مرا می دهی، صریحاً می گویی من این زن را خواهم سوزاند، خیال کرده ای دنیا این قدر بی حساب است».
فریاد علی که بلند شد مردم عابر از گوشه و کنار جمع شدند، هرکس که می آمد در مقابل علی تعظیمی می کرد و می گفت:«اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَمیَرالْمُؤْمِنینَ!»
جوان مغرور، تازه متوجه شد با چه کسی روبرو است، خود را باخت و به التماس افتاد. یا امیرالمؤمنین مرا ببخش، به خطای خود اعتراف می کنم. از این ساعت قول می دهم مطیع و فرمانبردار زنم باشم، هرچه فرمان دهد اطاعت کنم.
علی رو کرد به آن زن و فرمود:«اکنون برو به خانه خود، اما تو هم مواظب باش که طوری رفتار نکنی که او را به این چنین اعمالی وادار کنی!»(167).

125کارهای خانه

علی بن ابیطالب - علیه السلام - و زهرای مرضیه - سلام اللَّه علیها - پس از آنکه با هم ازدواج کردند و زندگی مشترک تشکیل دادند، ترتیب و تقسیم کارهای خانه را به نظر و مشورت رسول اکرم واگذاشتند، به آن حضرت گفتند:«یا رسول اللَّه! ما دوست داریم ترتیب و تقسیم کارهای خانه با نظر شما باشد».
پیامبر، کارهای بیرون خانه را به عهده علی و کارهای داخلی را به عهده زهرای مرضیه گذاشت. علی و زهرا از اینکه نظر رسول خدا را در زندگی خصوصی خود دخالت دادند و رسول خدا با مهربانی و محبت خاص از پیشنهاد آنها استقبال کرد و نظر داد، راضی و خرسند بودند. مخصوصاً زهرای مرضیه از اینکه رسول خدا او را از کار بیرون معاف کرد خیلی اظهار خرسندی می کرد، می گفت:«یک دنیا خوشحال شدم که رسول خدا مرا از سر و کار پیدا کردن با مردان معاف کرده است».
از آن تاریخ کارهایی از قبیل آوردن آب و آذوقه و سوخت و خرید بازار را علی انجام می داد و کارهایی از قبیل آرد کردن گندم و جو به وسیله آسیا دستی و پختن نان و آشپزی و شستشو و تنظیف خانه به وسیله زهرا صورت می گرفت.
در عین حال علی - علیه السلام - هروقت فراغتی می یافت در کارهای داخلی به کمک زهرا می پرداخت. یک روز پیامبر به خانه آنان آمد و آنان را دید که با هم کار می کنند. پرسید کدامیک از شما خسته تر هستید تا من به جای او کار کنم، علی عرض کرد:«یا رسول اللَّه! زهرا خسته است».
رسول اکرم به زهرا استراحت داد و لختی خود به کار پرداخت. از آن طرف هروقت برای علی گرفتاری یا مسافرتی یا جهادی پیش می آمد، زهرای مرضیه کار بیرون را نیز انجام می داد.
این روش همچنان ادامه داشت، علی و زهرا کارهای خانه خود را خودشان انجام می دادند و خود را به خدمتکار نیازمند نمی دیدند. تا آنکه صاحب فرزندانی شدند و کودکانی عزیز در کلبه محقر ولی روشن و با صفای آنها چشم گشودند. در این هنگام طبعاً کار داخلی خانه زیادتر و زحمت زهرا افزون گشت.
یک روز علی - علیه السلام - دلش به حال همسر عزیزش سوخت، دید رفت و روب خانه و کارهای آشپزی جامه های او را غبارآلود و دودی کرده، به علاوه از بس که با دستهای خود آسیا دستی را چرخانیده دستهایش آبله کرده و بند مشک آب که در مواقعی به دوش کشیده و از راه دور آورده روی سینه اش اثر گذاشته است. به همسر عزیزش پیشنهاد کرد، به حضور رسول اکرم برود و از آن حضرت خدمتکاری برای کمک خودش بگیرد.
زهرا پیشنهاد را پذیرفت و به خانه رسول اکرم رفت. اتفاقاً در آن وقت گروهی در محضر رسول اکرم نشسته و مشغول صحبت بودند. زهرا شرم کرد در حضور آن جمعیت تقاضای خود را عرضه بدارد، به خانه برگشت. رسول اکرم متوجه آمد و رفت زهرا شد، فهمید که دخترش با او کار داشته و چون موقع مقتضی نبود مراجعت کرده است.
صبح روز بعد رسول اکرم به خانه آنها رفت، اتفاقاً علی و زهرا در آن وقت پهلوی یکدیگر آرمیده و یک روپوش روی خود کشیده بودند. رسول خدا از بیرون اطاق با آواز بلند گفت:«اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ».
علی و زهرا از شرم جواب ندادند،
بار دوم گفت:«اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ».
باز هم سکوت کردند.
سومین بار فرمود:«اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ».
رسول اکرم رسمش این بود که هرگاه به خانه کسی می رفت، از پشت در خانه یا در اطاق با آواز بلند سلام می کرد، اگر جواب می دادند، اجازه ورود می خواست و اگر جواب نمی دادند تا سه بار سلام خود را تکرار می کرد، اگر باز هم جواب نمی شنید مراجعت می کرد.
علی - علیه السلام - دید اگر جواب سلام پیغمبر را ندهند، پیغمبر مراجعت خواهد کرد و از فیض زیارت آن حضرت محروم خواهند ماند، از این رو با آواز بلند گفت:«وعَلَیْکَ السَّلامُ یا رَسُولَ اللَّهِ، بفرمایید»:
پیغمبر وارد شد و بالای سر آنها نشست، به زهرا گفت:«تو دیروز پیش من آمدی و برگشتی، حتماً کاری داشتی، کارت را بگو!».
علی عرض کرد:«یا رسول اللَّه! اجازه بدهید من به شما بگویم که زهرا برای چه کاری آمده بود. من زهرا را پیش شما فرستادم. علتش این بود من دیدم کارهای داخلی خانه زیاد شده و زهرا به زحمت افتاده است. دلم به حالش سوخت. دیدم رفت و روب خانه و پای اجاق رفتن، جامه های زهرا را غبارآلود و دودی کرده، دستهایش در اثر گرداندن آسیا دستی آبله کرده، بند مشک آب روی سینه اش اثر گذاشته است. گفتم بیاید به حضور شما تا مقرر فرمایید از این پس ما خدمتکاری داشته باشیم که کمک زهرا باشد».
رسول اکرم نمی خواست که زندگی خودش یا عزیزانش از حد فقرای امت - که امکانات خیلی کمی داشتند - بالاتر باشد، زیرا مدینه در آن ایام در فقر و احتیاج به سر می برد. مخصوصاً عده ای از فقرای مهاجرین با نهایت سختی زندگی می کردند. از آن طرف با روحیه دخترش زهرا آشنایی داشت و می دانست زهرا چقدر شیفته عبادت و معنویت است و ذکر خدا چقدر به او نیرو و نشاط می دهد، از این جهت فرمود:«میل دارید چیزی به شما یاد بدهم که از همه اینها بهتر باشد؟»
«بفرمایید یا رسول اللَّه!»
«هر وقت خواستید بخوابید، 33 مرتبه ذکر سُبْحانَ اللَّه و 33 مرتبه ذکر اَلْحَمْدُللَّهِ ِ و 34 مرتبه ذکر اَللَّهُ اَکْبَرْ را فراموش نکنید. اثری که این عمل در روح شما می بخشد، از اثری که یک خدمتکار در زندگی شما می بخشد بسی افزونتر است».
زهرا که تا این وقت هنوز سر را از زیر روپوش بیرون نیاورده بود، سر را بیرون آورد و با خوشحالی و نشاط سه بار پشت سر هم گفت:«به آنچه خدا و پیغمبر خشنود باشند، خشنودم»(168)


...................) Anotates (.................
1) مسجد مدینه» در صدر اسلام، تنها برای ادای فریضه نماز نبود بلکه مرکز جنب وجوش و فعالیتهای دینی و اجتماعی مسلمانان همان «مسجد» بود. هر وقت لازم می شد اجتماعی صورت بگیرد، مردم را به حضور در مسجد دعوت می کردند و مردم از هر خبر مهمی در آنجا آگاه می شدند. و هر تصمیم جدیدی گرفته می شد در آنجا به مردم اعلام می شد.
مسلمانان تا در مکه بودند از هرگونه آزادی و فعالیت اجتماعی محروم بودند. نه می توانستند اعمال و فرایض مذهبی خود را آزادانه انجام دهند و نه می توانستند تعلیمات دینی خود را آزادانه فراگیرند. این وضع ادامه داشت تا وقتی که اسلام در نقطه حساس دیگری از عربستان نفوذ کرد که نامش «یثرب» بود و بعدها به نام «مدینةالنبی» یعنی شهر پیغمبر معروف شد. پیغمبراکرم بنا به پیشنهاد مردم آن شهر و طبق عهد و پیمانی که آنها با آن حضرت بستند، به این شهر هجرت فرمود. سایر مسلمانان نیز تدریجاً به این شهر هجرت کردند. آزادی فعالیت مسلمانان نیز از این وقت آغاز شد. اولین کاری که رسول اکرم بعد از مهاجرت به این شهر کرد. این بود که زمینی را در نظر گرفت و با کمک یاران و اصحاب، این مسجد را در آنجا ساخت.
2) منیةالمرید (چاپ بمبئی) ص 10.
3) اصول کافی، ج 2، ص 139 (باب القناعة) و سفینةالبحار، ماده «قنع»
4) وسائل (چاپ امیر بهادر) ج 2، ص 529.
5) لا یَسْتَعِنْ اَحَدُکُمْ مِنْ غَیْرِهِ وَلَوْ بِقَضْمَةٍ مِنْ سِواکٍ»؛ (کحل البصر، محدث قمی، ص 69)
6) اِنَّ اللَّهَ یَکْرَهُ مِنْ عَبْدِهِ اَنْ یَراهُ مُتَمَیِّزاً بَیْنَ اَصْحابِهِ».
7) کحل البصر، ص 68.
8) بحار، ج 11 (چاپ کمپانی) ص 21 و در صفحه 27 بحار، جمله هایی هست که امام می فرماید:«اُکْرِهُ اَنْ آخُذَ بِرَسُولِ اللَّهِ مالا اُعْطِی مِثْلَهُ» و در روایتی هست که فرمود:«ما اَکَلْتُ بِقَرابَتی مِنْ رَسُولِ اللَّهِ قَطُّ».
9) اصول کافی، ج 2، (باب: حسن الصحابة و حق الصاحب فی السفر) ص 670.
10) نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره 37.
11) بحارالانوار، ج 11 (حالات امام باقر) ص، 83.
12) کحل البصر، ص 70.
13) شام در زمان خلافت عمر فتح شد. اول کسی که امارت و حکومت شام را در اسلام به او دادند، یزید بن ابوسفیان بود. یزید دو سال حکومت کرد و مرد. بعد از او حکومت این استان پرنعمت به برادر یزید، معاویة ابن ابوسفیان واگذار شد. معاویه بیست سال تمام در آنجا با کمال نفوذ و اقتدار حکومت کرد، حتی در زمان عمر که زود به زود حکام عزل و نصب می شدند و به کسی اجازه داده نمی شد که چند سال حکومت یک نقطه را در دست داشته باشد و جای خود را گرم کند، معاویه در مقر حکومت خویش ثابت ماند و کسی مزاحمش نشد. به قدری جای خود را محکم کرد که بعدها به خیال خلافت افتاد. پس از بیست سال حکومت - بعد از صحنه های خونینی که به وجود آورد به آرزوی خود رسید و بیست سال دیگر به عنوان خلیفه مسلمین بر شام و سایر قسمتهای قلمرو کشور وسیع اسلامی آن روز حکومت کرد.
به این جهات، مردم شام از اولین روزی که چشم به جهان اسلامی گشودند، در زیر دست امویان بزرگ شدند. و همچنانکه می دانیم امویها از قدیم با هاشمیان خصومت داشتند. در دوران اسلام و با ظهور اسلام، خصومت امویان با هاشمیان شدیدتر و قویتر شد و در آل علی تمرکز پیدا کرد بنابراین، مردم شام از اول که نام اسلام را شنیدند و به دل سپردند، دشمنی آل علی را نیز بدل سپردند. و روی تبلیغات سوء امویها دشمنی آل علی را از ارکان دین می شمردند. این بود که این خلق و خوی از آنها معروف بود.
14) نفثةالمصدور، محدث قمی، ص 4.
15) اصول کافی، ج 2، ص 404.
16) اَلأِْمامُ عَلیّ صوتُ العَدالَةِ اْلاَنْسانِیَّةِ، ص 63 نیز بحار، ج 9 (چاپ تبریز) ص 598 (با اختلافی)
17) در حدود اوایل قرن دوم هجری، دسته ای در میان مسلمین به وجود آمدند که خود را «زاهد و صوفی» می نامیدند. این دسته روش خاصی در زندگی داشتند و دیگران را هم به همان روش دعوت می کردند. و چنین وانمود می کردند که راه دین هم همین است. مدعی بودند که از نعمتهای دنیا باید دوری جست، آدم مؤمن نباید جامه خوب بپوشد، یا غذای مطبوع بخورد، یا در مسکن عالی بنشیند. اینها دیگران را که می دیدند، احیاناً این مواهب را مورد استفاده قرار می دهند سخت تحقیر و ملامت می کردند. و آنان را اهل دنیا و دور از خدا می خواندند. ایراد سفیان بر امام صادق روی همین طرز تفکر بود.
این روش و مسلک در جهان سابقه داشت. در یونان و در هند بلکه در همه جای دنیا این مسلک کم و بیش وجود داشته، در میان مسلمین هم پیدا شد و به آن رنگ دینی دادند. این روش و این مسلک در نسلهای بعد ادامه یافت و نفوذ عجیبی پیدا کرد و می توان گفت مکتب مخصوصی در میان مسلمین به وجود آمد که اثر مستقیمش محترم نشمردن اصول زندگی و لاقیدی در کارها بود و ثمره اش انحطاط و تأخر کشورهای اسلام شد.
نفوذ این مکتب و این فلسفه، تنها در میان طبقاتی که رسماً به نام «صوفی» نامیده شده اند نبوده، شیوع این طرز تفکر مخصوص - به نام زهد و تقوا و ترک دنیا - در میان سایر طبقات و گروههای مذهبی اسلامی که احیاناً خود را ضد صوفی قلمداد کرده و می کنند، کمتر از صوفیه نبوده است. و هم می توان گفت تمام کسانی که صوفی نامیده شده اند، دارای این طرز تفکر نبوده اند. شک نیست که این طرز تفکر را باید یک نوع بیماری اجتماعی تلقی کرد، یک بیماری خطرناک که موجب فلج روحی اجتماع می گردد. و باید با این بیماری مبارزه کرد و این طرز تفکر را از بین برد. متأسفانه مبارزه هایی که به این نام شده و می شود، هیچیک مبارزه با این بیماری یعنی با این طرز تفکر نیست. مبارزه با اسما و الفاظ و افراد و اشخاص است و احیاناً مبارزه برای ربودن مناصب دنیوی و بسا هست که مبارزه کنندگان با تصوف، خودشان به آن بیماری بیشتر مبتلا هستند و عامل شیوع آن بیماری می باشند. یا آنکه به علت جهل و قصور درک مبارزه کنندگان، یک سلسله افکار عالی و لطیف که شاهکار انسانیت است و دست کمتر کسی به آنها می رسد، مورد حمله قرار می گیرد. مبارزه با تصوف باید به صورت مبارزه با آن بیماری و آن طرز تفکر باشد که در حدیث متن، در سخن بیان امام صادق - علیه السلام - آمده باید با آن مبارزه شود، در هرجا که باشد و از طرف هر جمعیت که ابراز شود، به هر نام که خوانده شود.
به هر حال، بیان امام در این داستان جامعترین بیانی است در رد این طرز تفکر که متأسفانه شیوع عظیمی پیدا کرده و خوشبختانه این بیان جامع، در کتب حدیث محفوظ و مضبوط مانده است.
18) وَالَّذینَ تَبَوَّؤُ الدَّارَ وَاْلأیمانَ مِنْ قَبْلِهِمْ یُحِبُّونَ مَنْ هاجَرَ اِلَیْهِمْ وَلا یَجِدُونَ فی صُدُورِهِمْ حاجَةً مِمَّا اُوتُوا وَیُؤْثِرُونّ عَلی اَنْفُسِهِمْ وَلَوْ کانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ وَمَنْ یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَاوُلئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» (سوره حشر، آیه 9)
19) وَیُطْعِمُونَ الَّطعامَ عَلی حُبِّهِ مِسْکیناً وَیَتیماً وَاَسیراً»، (سوره دهر، آیه 8)
20) وَالَّذین اِذا اَنْفقُوا لَمْ یُسْرِفُوا وَلَمْ یَقْتُرُوا وَکانَ بَیْنَ ذلِکَ قَواماً» (سوره فرقان، آیه 67)
21) وَلا تَجْعَلْ یَدَکَ مَغْلُولَةً اِلی عُنْقِکَ وَلا تَبْسُطْها کُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلَوْماً مَحْسُوراً»، (سوره اسراء، آیه 29)
22) وَهَبْ لی مُلْکاً لا یَنْبَغی لِاَحَدٍ مِنْ بَعْدی»، (سوره ص، آیه 35)
23) قالَ اجْعَلْنی عَلی خَزائِنِ اْلأَرْضِ اِنّی حَفیظٌ عَلیمٌ»، (سوره یوسف، آیه 57)
24) تحف العقول، ص 348 - 354. و کافی ج 5 (باب المعیشه) ص 65 - 71.
25) جنگ جمل در نزدیکی بصره بین امیرالمؤمنین علی - علیه السلام - از یک طرف و عایشه و طلحه و زبیر از طرف دیگر واقع شد، به این مناسبت «جنگ جمل» نامیده شد که عایشه در حالی که سوار بر شتر بود، سپاه را رهبری می کرد (جمل در عربی یعنی شتر). این جنگ را عایشه و طلحه و زبیر بلافاصله بعد از استقرار خلافت بر علی - علیه السلام - و دیدن سیرت عادلانه آن حضرت که امتیازی برای طبقات اشراف قائل نمی شد بپا کردند. و پیروزی با سپاه علی - علیه السلام - شد.
26) این داستان را ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 19 (چاپ بیروت) نقل می کند ولی به نام ربیع بن زیاد نه علاء بن زیاد. و ربیع را معرفی می کند در مواطنی و بعد می گوید:«وَاَمَّا الْعَلاءُ بْنُ زِیادٍ اَلَّذی ذَکَرَهُ الرَّضی فَلا اَعْرفُهُ وَلَعَلَّ غَیْری یَعْرفُهُ».
27) نهج البلاغه، خطبه 208.
28) اصول کافی، ج 2 (باب فضل فقراءالمسلمین) ص 260.
29) سفینةالبحار، ماده «شتر»، نقل از مجموعه ورام.
30) غزالی نامه، ص 116.
31) تاریخ علوم عقلی در اسلام، ص 211.
32) بحارالانوار (چاپ کمپانی) ج 11، حالات امام باقر، ص 82.
33) باتُوا عَلی قُلَلِ اْلاَجْبالِ تَحْرِسُهُمْ
غُلْبُ الّرِجالِ فَلَمْ تَنْفَعْهُمُ القُلَل
وَاسْتُنْزِلُوا بَعْدَ عِزٍّ عَنْ مَعاقِلِهِمْ
وَاُسْکِنُوا حُفّراًیابِئْسَ ما نْزِلَوا
نادهُمْ صارِخٌ مِنْ بَعْدِ دَفْنِهِمْ
اَیْنَ اْلأَساوِرُ وَالتّیجانُ وَاْلحُلَلُ
اَیْنَ اْلوُجُوهُ الَّتی کانَتْ مُنَعَّمَةً
مِنْ دُونِها تُضْرَبُ اْلاَسْتارُ وَاْلکُلَلُ
فَاَفْصَحَ الْقَبْر عَنْهُمْ حینَ سائَلَهُمْ
تِلْکَ اْلوُجُوهُ عَلَیْهاَ الدُّودُ تَنْتَقِلُ
قَدْ طالَ ما اَکَلُوا دَهْراً وَما شَرَبُوا
فَاَصْبَحُوا اْلیَوْمَ بَعْدَ اْلاَکْلِ قَدْ اُکِلُوا
34) بحارالانوار، ج 2، احوال امام هادی، ص 149.
35) بحارالانوار، ج 12، حالات حضرت رضا ص 39.
36) یا بُنَیَّ! اَلْجارُ ثُمَّ الدَّارُ»، (بحارالانوار، ج 10، ص 25)
37) اَلأِمامُ عَلیّ صَوْتُ الْعَدالَةِ اْلأِنْسانِیَّةِ، ص 49. و ر.ک: شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید (چاپ بیروت) ج 4، ص 185.
38) بحارالانوار، ج 11، حالات امام صادق، ص 116.
39) وسائل، ج 2، ص 469.
40) وسائل ج 2، ص 494 (باب استحباب الرفق علی المؤمنین) حدیث 3 و 9.
41) مروج الذهب مسعودی، ج 2، حالات مهدی عباسی.
42) اصول کافی، ج 2 (باب حق الجوار) ص 668.
43) اَنَّکَ رَجُلٌ مُضارٌّ وَلا ضَرَرَ وَلا ضِرار»
44) وسائل ج 3، کتاب الشفعه (باب: عدم جوازالأضرار بالمسلم) ص 329، حدیث 1، 3 و 4.
45) بحار، ج 6، (باب: مکارم اخلاقه و سیره و سننه)
46) یا مُصادِفُ مُجالِدَةُ السُّیُوفِ اَهْوَنُ مِنْ طَلَبِ الْحَلالِ»، (بحارالانوار، ج 11، ص 121)
47) بحار، ج 6 (باب: مکارم اخلاقه و سیره و سننه)
48) بحارالانوار، ج 11. ص 117.
49) هذَالّذی تَعْرِفُ الْبَطْحاءُ وَطْاَتَهُ
وَالْبَیْتُ یَعْرِفُهُ وَالْحِلَّ وَالْحَرَم
ُهذَا ابْنُ خَیْرِ عِبادِاللَّهِ کُلِّهِمْ
هذَا التَّقِیُّ النَّقِیُّ الطَّاهِرُ الْعَلَمُ
وَلَیْسَ قُولُکَ مَنْ هذا بِضائِرِهِ
اَلْعُرْبُ تَعْرِفُ مَنْ اَنْکَرْتَ وَالْعَجَمُ
50) بحار، ج 11، ص 36.
51) بحار،ج 12، ص 14.
52) بحارالانوار، ج 9 (چاپ تبریز) ص، 613.
53) وسائل ج 2، ص 582.
54) بحارالانوار، ج 11 (چاپ کمپانی) ص 110. وسائل ج 2. (چاپ امیربهادر) ص 49.
55) وسائل، ج 2، ص 212.
56) ارشاد دیلمی.
57) بحارالانوار، ج 12، ص 31.
58) الکنی والالقاب، محدث قمی، ج 2، ذیل عنوان: الحافی، ص 153، به نقل از علامه در منهاج الکرامه.
59) مالک بن انس مالک بن ابی عامر، یکی از امامهای چهارگانه اهل سنت و جماعت است و مذهب معروف مالکی منسوب به اوست. عصر وی مقارن است با عصر ابوحنیفه. شافعی شاگر مالک بود و احمد بن حنبل شاگرد شافعی.
مکتب فقهی مالک، نقطه مقابل مکتب فقهی ابوحنیفه به شمار می رفت؛ زیرا مکتب ابوحنیفه بیشتر متکی بر رأی و قیاس بود، برخلاف مکتب فقهی مالک که بیشتر متکی بر سنت و حدیث بود، در عین حال، مطابق نقل ابن خلکان در وفیات الاعیان (ج 3، ص 286) مالک در نزدیکی مردن سخت می گریست و از اینکه در برخی موارد به رأی خویش فتوا داده است نگران و وحشتناک بود، می گفت:«ای کاش به رأی فتوا نداده بودم و راضیم به جای هر یک از آن فتواها تازیانه ای بخورم و از تبعه آن گناهان آزاد باشم».
از مفاخر مالک، این مطلب شمرده شده که معتقد بود:«بیعت محمد بن عبداللَّه محض» که شهید شد صحیح است و بیعت بنی العباس چون مبنی بر زور بوده صحیح نیست. مالک از اظهار این عقیده خویش امتناع نمی کرد و از سطوت بنی العباس پروا نمی نمود. همین امر سبب شد که به دستور جعفر بن سلیمان عباسی، عموی سفاح و منصور، تازیانه سختی به وی زدند. و اتفاقاً همین تازیانه خوردن سبب شد که مالک احترام و شهرت و محبوبیت زیادتری پیدا کند. ر.ک: وفیات الاعیان ج 3، ص 285)
مالک چون در مدینه بود، به محضر امام صادق زیاد رفت و آمد می کرد و از کسانی بود که از آن حضرت حدیث روایت کرده اند. و مطابق نقل بحار (ج 11، ص 109) از کتابهای خصال و علل الشرایع و امالی صدوق، هنگامی که مالک به محضر امام صادق می رفت، امام به او محبت می فرمود و گاه به او می فرمود:«من تو را دوست می دارم» و مالک از اینکه مورد تفقد امام قرار می گرفت، سخت شاد می گشت.
مالک به نقل کتاب الامام الصادق (ص 3) می گفت:«من مدتی به حضور امام صادق آمد و شد داشتم، او را همیشه در حال نماز یا روزه یا تلاوت قرآن می دیدم. فاضلتر از جعفر بن محمد در علم و تقوا و عبادت، چشمی ندیده و گوشی نشنیده و به قلبی خطور نکرده است»
و هم مالک است که به نقل بحار در باره امام صادق می گوید:«او از بزرگان عبّاد و زهّاد بود که از خدا می ترسید و بسیار حدیث می دانست. خوش مجلس و خوش معاشرت بود. مجلسش پرفیض بود. نام رسول خدا را که می شنید، رنگ صورتش تغییر می کرد».
60) بحارالانوار، ج 11. ص 109.
61) وسائل، ج 2 ص 531، و بحار، ج 9، ص 599.
62) بحارالانوار، ج 11، ص 266 و وسائل، ج 2 ص 531.
63) کافی ج 2 (باب البذاء) ص 24 و وسائل، ج 2، ص 477.
64) شرح ابن ابی الحدید بر نهج البلاغه (چاپ بیروت) ج 4، ص 389.
65) تتمةالمنتهی، محدث قمی، ج 2، ص 400 و تاریخ ابن خلکان، ج 3، ص 44.
66) اباضیه» یکی از فرق ششگانه خوارجند. خوارج چنانکه می دانیم نخست در حادثة صفین پیدا شدند و آنها جمعی از اصحاب علی - علیه السلام - بودند که یاغی شدند و بر آن حضرت شوریدند. این دسته چون از طرفی بر مبنای عقیده کار می کردند و از طرف دیگر جاهل و متعصب بودند، از خطرناکترین جمعیتهایی بودند که در میان مسلمین پیدا شدند و همیشه مزاحم حکومتهای وقت بودند.
خوارج عموماً در تبری از علی - علیه السلام - و عثمان اتفاق داشتند و غالباً سایر مسلمین را که در عقیده با آنها متفق نبودند کافر و مشرک می دانستند، ازدواج با دیگر مسلمین را جایز نمی دانستند و به آنها ارث نمی دادند و اساساً خون و مال آنها را مباح می دانستند، ولی فرقه اباضیه از سایر فرق خوارج ملایمتر بودند، ازدواج و حتی شهادت آنان را صحیح می دانستند و مال و خون آنها را نیز محترم می شمردند.
رئیس اباضیه مردی است به نام عبداللَّه بن اباض که در اواخر عهد خلفای اموی خروج کرد (ر.ک: ملل و نحل شهرستانی، ج 1، چاپ مصر، ص 172 و 212)
67) مروج الذهب، مسعودی (چاپ مصر) ج 2، ص 174، ذیل احوال عمر بن عبدالعزیز.
68) الانوار البهیه، محدث قمی، ص 76، به نقل از ربیع الابرار زمخشری.
69) مقدمه ترجمه کتاب «نیایش»، تألیف آلکسیس کارل، به قلم آقای محمد تقی شریعتی، از نشریات شرکت انتشار.
70) کافی، ج 2 (باب: حقیقةالایمان والیقین) ص 53.
71) سیره ابن هشام، ج 1، ص 321 - 338 و شرح ابن ابی الحدید، ج 4 (چاپ بیروت) ص 175 - 177. و ناسخ التواریخ، وقایع قبل از هجرت.
72) اِنّی اَحِبُّ اَنْ یَتَأَذَّی الرَّجُلُ بِحَرِّالشَّمْسِ فی طَلَبِ الْمَعیَشةِ»،(بحارالانوار،ج 11،ص 120)
73) کافی ج 2 (باب: حق الجوار) ص 666.
74) بحارالانوار، ج 11، ص 105.
75) شرح ابن ابی الحدید، ج 3، ص 568 - 570 نقل از مغازی واقدی.
76) وسائل، ج 2، ص 457.
77) وسائل، ج 2، ص 462.
78) بحارالانوار، ج 21، ص 115.
79) کحل البصر، محدث قمی، ص 79.
80) سوره انعام، آیه 160.
81) سوره مائده، آیه 27.
82) وسائل، ج 2، ص 57.
83) سیره ابن هشام، ج 1، ص 265.
84) روضات الجنات، (چاپ حاج سید سعید،) ص 747.
85) تاریخ علوم پی یر روسو، ص 382 و 383.
86) آیین سخنوری، تألیف مرحوم محمد علی فروغی، ج 2، ص 5 و 6.
87) سیره ابن هشام، ج 1، ص 419 - 421.
88) اَرَأَیْتَ مَنْ حَمَلُوا عَلَی اْلأَعْوادِ
اَرَأَیْتَ کَیْفَ خَبا ضِیاءُ النّادِی
جَبَلٌ هَوی لَوْ خَرَّ 4فیِ الْبَحْرِاعْتَدی
مِنْ ثِقْلِهِ مُتَتابِعُ اْلاَزْبادِ
ما کُنْتُ اَعْلَمُ قَبْلَ حَطِّکَ فیِ الثَّری
اِنَّ الثَّری تَعْلُو عَلَی اْلأَطْوادِ
89) وفیات الاعیان، ابن خلکان، ج 1، ص 36، الکنی والالقاب، محدث قمی، ج 2، ص 365 ذیل عنوان «الصابی».
90) الکنی والالقاب، ج 2، ذیل کلمه «البصری». بحار، ج 1، ص 224، حدیث 17.
91) ترجمه المنقذ من الضلال (اعترافات غزالی) و تاریخ ابن خلکان، ج 5، ص 351 - 352 و غزالی نامه.
92) ابوذر غفاری، تألیف عبدالحمید جودةالسحار، ترجمه (با اضافات) علی شریعتی.
93) بحارالانوار، ج 11، ص 17 و 27. الامام الصادق، ج 1، ص 111. الامام زین العابدین، تألیف عبدالعزیز سیدالاهل، ترجمه حسین وجدانی، ص 92.
94) بحارالانوار، ج 7 (باب 103) ص 597.
95) مذهب رکوسی» یکی از رشته های نصرانیت بوده است (سیره ابن هشام)
96) سیره ابن هشام، ج 2، وقایع سال دهم هجرت، ص 578 - 580.
97) کافی، ج 2 (باب الحب فی اللَّه والبغض فی اللَّه) ص 25. وسائل، ج 2 (چاپ امیربهادر) ص 497.
98) کافی، ج 5، ص 34.
99) اِذا هَمَمْتَ بِاَمْرٍ فَتَدَبَّرْ عاقِبَتَهُ، اِنْ یَکُ رُشْداً فَامْضِهِ وَاِنْ یَکُ غَیّاً فَانْتَهْ عَنْهُ».(وسائل، ج 2، ص 457).
100) سفینةالبحار، ج 2، ماده «ظلم».
101) بحارالانوار، ج 6 (باب: مکارم اخلاقه و سیره و سننه)
102) اُحِبُّ یَرانِی اللَّهُ قَدْ اَحْسَنْتُ تَقْدیَر الْمَعیشةِ»، (بحارالانوار، ج 11، چاپ کمپانی، ص 121)
103) اَلَّمُؤْمِنُ اَخَفُّ مؤُونَةً مِنْ ذلِکَ»، (بحارالانوار، ج 11، ص 117)
104) قَدِ اسَتطْعَمُوکُمُ الْقِتالَ فَاَقِرُّوا عَلی مَذَلَّةٍ وَتَأْخیرِ مَحَلَّةٍ، اَوْ رَوُّوْا السّیُوُفَ مِنَ الّدِماءِ تَرْوَوْا مِنَ الْماءِ، فَاْلمَوْتُ فی حَیاتِکُمْ مَقْهُورینَ وَالْحَیاةُ فی مَوْتِکُمْ قاهِرینَ. الا وَاِنَّ مُعاوِیَةَ قادلمةً مِنَ الْغُواةِ وَعَمَسَ عَلَیْهِمْ الْخَبَرَ، حَتَّی جَعَلُوا نُحُورَهُمْ اَغْراضَ الْمَنِیَّةِ» (نهج البلاغه، خطبه 51)
105) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، خطبه 51 ج 1 (چاپ بیروت) ص 419 - 428.
106) لا تُخْبِرُ النَّاسَ بِکْلِ ّ ما اَنْتَ فیهِ فَتَهُونُ عَلَیْهِمْ»، (بحارالانوار، ج 11، ص 114)
107) الکنی والالقاب، محدث قمی ج 2، ص 62.
108) کحل البصر، محدث قمی، ص 67.
109) الکنی والالقاب، ج 1، ص 313.
110) وسائل، ج 2، ص 181.
111) نهج البلاغه، خطبه 77 وسائل، ج 2 ص 181.
112) کافی، ج 2 (باب السعی فی حاجة المؤمن) ص 198.
113) وسائل،ج 2، ص 529.
114) تاریخ علم، تألیف جرج سارتن، ترجمه آقای احمد آرام، ص 525.
115) ریحانة الادب، ج 2، ص 157 و 158 (ذیل عنوان سبزواری)
116) بحارالانوار، چاپ جدید) ج 3، ص 57 - 151.
117) وسائل ج 2، ص 472.
118) وسائل ج 2، ص 50.
119) بحارالانوار، ج 9 (چاپ تبریز) ص 598.
120) وسائل، ج 2، ص 457.
121) سفینةالبحار، ج 2، ماده «عبد».
122) وسائل، ج 3، ص 395.
123) سوره هود، آیه 46.
124) یعنی:«این فرزند تو، فرزندی است ناصالح».
125) یعنی:«او فرزند آدم بدی است، فرزند تو نیست».
126) بحارالانوار، ج 10، ص 65.
127) بحارالانوار، ج 10، ص 89.
128) شرح ابن الحدید، ج 3 (چاپ بیروت) ص 574. سیره ابن هشام، ج 2،ص 94.
129) لَیْسَ عَلَی اْلأَعْمی حَرَجٌ وَلا عَلَی اْلأَعْرَجِ حَرَجٌ وَلا عَلَی الْمَریضِ حَرَجٌ» (سوره فتح، آیه 18)
130) شرح ابن ابی الحدید ج 3 (چاپ بیروت) ص 566.
131) اسدالغابه، ج 3، ص 385 و 386. سیره ابن هشام، ج 1، ص 364 - 370.
132) اسدالغابة، ج 1، ص 301 و ج 5، ص 186. الغدیر، ج 8، ص 314 (چاپ بیروت)
133) وَاِخراجُ الْعبادِ مِنْ عِبادَةِ الْعِبادِ اِلی عِبادَةِ اللَّهِ».
134) النَّاسُ بَنُو آدَمٍ وَحَوَّاءٍ اِخَوةٌ لأَِبٍ وَاُمّ ٍ».
135) نَحْنُ خَیْرُ النَّاسِ لِلنَّاسِ».
136) اللَّهُ جاءَ بِنا وَبَعَثَنا لِنُخْرجَ مَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ مِنْ ضَیْقِ الدُّنْیا اِلی سِعَتِها وَمِنْ جَوْرِ اْلأَدْیانِ اِلی عَدْلِ اْلأَسْلامِ.
137) عبارت ربعی این است:«وَلکِنَّ اْلمُسْلِمینَ کَالْجَسَدِ الْواحِدِ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ یُجیرُ اَدْناهُمْ عَلی اَعْلاهُمْ».این مرد مضمون این جمله را مجموعاً از دو حدیث نبوی ذیل اقتباس کرده است:
الف - «مَثَلُ الْمُؤْمِنینَ فی تَوادِّهِمْ وَتَراحُمِهِمْ کَمَثَلِ الْجَسَدِ اِذا اشْتَکی بَعْضٌ تَداعی لَهُ سائِرُ اَعْضاءِ جَسَدِهِ بِالْجَمی وَالسَّهَرِ»
یعنی:«اهل ایمان از نظر عواطف و علایق و پیوندهای دوستانه مانند یک پیکرند؛ چون عضوی به درد آید، سایر عضوها به وسیله تب و بی خوابی با او همدردی می کنند»
سعدی اشاره به مضمون این حدیث می کند، آنجا که می گوید:
بنی آدم اعضای یک پیکرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چه عضوی بدرد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
در خطبه ای که خود عمر هنگام فرستادن سپاه به ایران ایراد کرد نیز به مضمون این حدیث اشاره کرد و گفت:«اِنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ قَدْ جَمَعَ عَلَی اْلأسْلامِ اَهْلَهُ فَاَلَّفَ بَیْنَ الْقُلُوبِ وَجَعَلَهُمْ فیهِ اِخْواناً وَالْمُسْلِمُونَ فیما بَیْنَهُمْ کَالْجَسَدِ لا یَخْلُو مِنْهُ شَیْ ءٌ مِنْ شَیْ ءٍ اَصابَ غَیْرَهُ وَکَذالِکَ یَحِقُّ عَلَی الْمُسْلِمینَ اَنْ یَکُونُوا اَمْرَهُمْ شُوری بَیْنَهمْ بَیْنَ ذَوِی الَّراْیِ مِنْهُمْ»
یعنی:«خداوند اهل اسلام را گرد محور اسلام جمع کرده است. دلهای آنها را به هم الفت داده و آنها را برادر یکدیگر قرار داده است. مسلمانان با خودشان مانند یک پیکرند، آنچه به عضوی اصابت کند به همه عضوها اصابت می کند. شایسته مسلمانان این است که این چنین باشد، کار خود را با مشورت و رأی اهل رأی و نظر اداره می کنند (یا شایسته مسلمین این است که امور خود را با مشورت اداره کنند»، (ابن اثیر، ج 2، ص 310)
ب - «اَلْمُسْلِمُونَ تَتَکافَؤُ دِمائُهُمْ یَسْعی بِذِمَّتِهِمْ اَدْناهُمْ، وَهُمْ یَدٌ عَلی مَنْ سِواهُمْ»
یعنی:«مسلمانان خونشان برابر است، کوچکترین آنها قراردادشان را محترم می شمارد، آنها در برابر دشمن مانند یک دست می باشند».
138) کامل ابن اثیر، ج 2، ص 319 - 321، وقایع سال 14 هجری.
139) اِنَّ رَبَّکَ یَعْلَمُ اَنَّکَ تَقُومُ اَدْنی مِنْ ثُلُثَیِ اللَّیْلِ وَنِصْفَهُ وَثُلثَهُ وَطائِفَةٌ مِنَ الَّذینَ مَعَکَ وَاللَّهُ یُقَدِّرُ اللَّیل وَالنَّهارَ» (سوره مزمل، آیه 20)
140) مسند احمد حنبل، ج 6، ص 221.
141) سوره حجرات، آیه 13.
142) شرح ابن ابی الحدید (چاپ بیروت) ج 2، ص 271 - 273 شرح خطبه 90.
143) عبارت متن این است:«وَمَنْ اَبْغَضَ فِی اللَّهِ لَمْ یَنَلْ بِبُغْضِهِ خَیْراً» و ظاهراً غلط است، صحیح «اِلاَّخَیْراً» است.
144) بحارالانوار، ج 9 (چاپ تبریز) ص 598. الکنی والالقاب، ذیل «البکالی».
145) کَلِمَةُ حَقّ ٍ یُرادُبِهَا الْباطِلُ، نِعَمْ َنَّهُ لا حُکْمَ اِلاَّللَّهِ ِ ولکن هؤُلاءِ یَقُولُونَ لااِمْرَةَ اِلاَّللَّهِ ِ وَاَنَّهُ لابُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ اَمیرٍ بَرّاوٍ فاجِرٍ یَعْمَلُ فی اِمْرَتِهِ الْمُؤْمِنُ وَیَسْتَمْتِعُ فیهَا الکافِرُ وَیُبَلِّغُ اللَّهَ فیهَا اْلاَجَلَ وَیُجْمَعُ بِهِ الفی ءُ وَیُقاتِلُ بِهِ الْعَدُوُّ وَتَأْمَنُ بِهِ السُّبُلُ وَیُؤْخَذُ بِهِ لِلضَّعیفِ مِنَ الْقَوِیّ ِ حتی یَسْتَریحَ بَرٌّ ویُسْتَراحَ مِنْ فاجرٍ» (نهج البلاغه، خطبه 40)
146) فَاَنَاَفَقَاْتُ عَیْنَ الْفِتْنَةِ وَلَمْ یَکُنْ لِیَجْتَرِئ عَلَیْها اَحَدٌ غَیْری بَعْدَ اَنْ ماجَ غَیْهَبُها وَاْشتَدَّ کَلَبُها»، (نهج البلاغه، خطبه 91)
147) این موضوع که زنی خون کسی را کابین خویش معین کند، آن هم خون علی، آنقدر حیرت انگیز و شگفت آور بود که موضوع بحث شعرا واقع شد و یکی از شعرا در آن زمان گفت:
وَلَمْ اَرَمَهْراً ساقَهُ ذُو سَماحَةٍ
کَمَهْرِ قُطَّامٍ مِنْ فَصیحٍ وَاَعْجَمٍ
ثَلثَة آلافٍ وَعَبْدٌ وَقینَةٌ
وَقَتْلُ عَلِیّ بِالْحُسامِ الْمُصَمَّم
وَلا مَهْرَ اَعْلی مِنْ عَلِیّ وَاِنْ عَلا
وَلا فَتْکِ اِلاَّدُونَ فَتْکَ ابْنِ مُلْجَمٍ
148) فُزْتُ وَرَبّ ِ الْکَعْبَةِ».
149) لا یَقُوتَنَّکُمُ الرَّجُلُ»
150) مقاتل الطالبیین، ص 28 - 44. کامل، ابن اثیر، ج 3، ص 194 - 197. مروج الذهب، مسعودی، ج 2، ص 40 - 44. اسدالغابه، ج 4. بحار، ج 9 (چاپ تبریز)
151) الکنی والالقاب، ج 2، ص 105، نقل از کتاب المحاسن والمساوی ابراهیم بن محمد بیهقی از اعلام قرن سوم هجری.
152) شرح ابن ابی الحدید (چاپ بیروت) ج 1، ص 464. کامل، ابن اثیر، ج 4، ص 154.
153) اصول کافی، ج 2، ص 170.
154) ما کُنْتُ تَدْرِی ما الْکِتابُ وَلَاْ الأِیمانُ وَلکِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهدی بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا» (سوره شوری، آیه 52)
155) اصول کافی، ج 2، ص 160 - 161.
156) بحارالانوار (چاپ جدید) ج 1، ص 204.
157) تابعین به کسانی گویند که به شرف مصاحبت پیغمبراکرم نایل نشده اند ولی صحبت اصحاب پیغمبر را درک کرده اند.
158) سفینةالبحار، ماده «طوس».
159) وسائل، ج 2، ص 425.
160) روضه کافی، ص 77.
161) بحارالانوار، ج 11 (چاپ کمپانی) ص 154.
162) وَیُؤُثِرُونَ عَلی اَنْفُسِهِمْ وَلَوْ کان بِهِمْ خَصاصَةٌ» (سوره حشر، آیه 10)
163) صحیح بخاری، ج 9، ص 48. اسدالغابه، ج 5، ص 604.
164) یکی از مصائبی که سیاستگران اموی و عباسی و سایر حکمرانان کشورهای اسلامی برای جهان اسلام به وجود آوردند، دامن زدن به آتش تعصبات قومی و نژادی بود؛ چنانکه می دانیم، اسلام با این تعصبات به مبارزه برخاست و بر آنها فایق گشت. اسلام به طور اعجازآمیزی اقوام و ملل و نژادهای مختلف عرب و ایرانی و ترک و رومی و هندی و غیره را زیر پرچم یک فکر و عقیده درآورد. اسلام با اجرای اصل:«یا اَیُّهَا النَّاسُ اِنَّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍوَاُنْثی وَجَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَقَبائِلَ لِتَعارَفُوا اِنَّ اَکْرَمَکُمْ عِنْدَاللَّهِ اَتْقیکُمْ» به عالیترین و شریفترین آرزوی بشر جامه عمل پوشید.
اما سیاستگران اموی وعباسی و همچنین امراء و حکمرانان جاه طلب دیگر که در گوشه و کنار قد برافراشته از نو این آتش را شعله ور کردند و «شعوبی گری» را رایج ساختند.
جالب توجه این است که خود آن سیاستگران و افراد ذی نفع در این جریانها که سلسله جنبان اینگونه احساسات احمقانه هستند، هیچ گونه علاقه و تعصبی ندارند و در دل خود به کوته فکرانی که به دام آنها می افتند می خندند.
در تاریخ اسلام دو جریان تاریک و روشن، زشت و زیبا، در کنار یکدیگر به چشم می خورد؛ یکی تصبات تیره و تاریک شعوبی گری و نژادپرستی که دستگاههای سیاسی و مراکز وابسته به آنها آتشش را شعله ور می کردند. دیگر احساسات برادرانه و صمیمانه میان اقوام و ملل گوناگون و رنگها و نژادها و زبانهای مختلف که در محیطهای علمی و فرهنگی و حوزه های درسی و همچنین در محیطهای دینی از مساجد و معابد و مشاهد و محیطهای عادی عمومی زندگی مردم مسلمان حکمفرما بود.
با همه نیرنگهایی که دستگاههای سیاسی به منظور ایجاد تفرقه و تشتت به کار می بردند روحانیت و معنویت اسلام بر همه آنها غلبه داشت، سفید و سیاه عرب و ایرانی و ترک و هندی، بدون احساس بیگانگی در حوزه های علمی و صفوف نمازها و لشکرکشیهای مذهبی و مجامع دیگر کنار هم قرار می گرفتند و به چشم برادر به هم می نگریستند.
در دو سه قرن اخیر استعمارگران غربی با نقشه های وسیع و صرف پولهای هنگفت، برنامه آتش افروزی تعصبات نژادی و ملی را در ممالک اسلامی به مرحله اجرا گذاشته اند و متأسفانه تا حد زیاد در کار خود توفیق یافته اندآنها ملل اسلامی را به موهوماتی در این زمینه سرگرم کرده و خود با خیالی آسوده به چپاول و غارت سرمایه های مادی و معنوی آنها پرداخته اند. چه کتابها که به دست افرادی خام یا خائن به همین منظور تألیف شده و می شود و چه پستها و مقامات که به پاداش این خدمت به افرادی داده شده است.
امروز بر هر مسلمانی واجب است که چشم باز کند و به سهم خود بکوشد تا دیوارهای تفرقه را که با سوء نیت به دست سیاستگران قدیم و جدید ساخته شده است، به هر شکل و صورت خراب و نابود کند و هرگز گرد اینگونه خیالات و اوهام نگردد. بداند که هیچ قومیت و ملیتی نه سبب شرافت و افتخار است و نه موجب ننگ و عار.
165) ظهرالاسلام، ج 1، ص 32 و 33.
166) عبارت این است:«لا وَاللَّهِ، اَوْ یُؤْخَذُ لِلضّعیفِ حَقُّهُ مِنَ الْقَوِیّ ِ غَیْرِ مُتَعْتَعٍ» این جمله از کلام رسول اکرم - صلی اللَّه علیه وآله - اقتباس شده است. خود امیرالمؤمنین و صحابه دیگر از رسول خدا نقل کرده اند که مکرر می فرمود:«لَنْ تَقَدَّسَ اُمَّةٌ حَتی یُؤْخِذَ لِلضَّعیفِ حَقُّهُ مِنَ الْقَوِیّ ِ غَیْرِ مُتَعْتَعٍ»، (کافی، باب امر به معروف و نهی از منکر، ایضا نهج البلاغه، فرمان مالک اشتر)
یعنی:«هرگز ملتی منزه و قابل احترام نخواهد شد، مگر اینکه به پایه ای برسد که حق ضعیف از قوی باز ستانده شود، بدون آنکه زبان ضعیف در مقابل قوی به لکنت بیفتد».
167) بحارالانوار، ج 9 (چاپ تبریز) ص 598.
168) بحار، ج 10، ص 24 و 25.