فهرست کتاب


داستان راستان

متفکر شهید استاد مرتضی مطهری‏‏‏‏‏‏‏‏

120 حتی برده فروشی

ماجرای علاقه مندی و عشق سوزان مردی که کارش فروختن روغن زیتون بود نسبت به رسول اکرم، معروف خاص و عام بود. همه می دانستند که او صادقانه رسول خدا را دوست می دارد و اگر یک روز آن حضرت را نبیند بی تاب می شود. او به دنبال هر کاری که بیرون می رفت، اول راه خود را به طرف مسجد - یا خانه رسول خدا یا هر نقطه دیگری که پیغمبر در آنجابود - کج می کرد و به هر بهانه بود خود را به پیغمبر می رساند و از دیدن پیغمبر توشه برمی گرفت و نیرو می یافت، سپس به دنبال کار خود می رفت.
گاهی که مردم دور پیغمبر بودند و او پشت سر جمعیت قرار می گرفت و پیغمبر دیده نمی شد، از پشت سر جمعیت گردن می کشید تا شاید یک بار هم شده چشمش به جمال پیغمبراکرم بیفتد.
یک روز پیغمبراکرم متوجه او شد که از پشت سر جمعیت سعی می کند پیغمبر را ببیند، پیغمبر هم متقابلاً خود را کشید تا آن مرد بتواند به سهولت او را ببیند. آن مرد در آن روز پس از دیدن پیغمبر دنبال کار خود رفت اما طولی نکشید که برگشت، همینکه چشم رسول خدا برای دومین بار در آن روز به او افتاد، با اشاره دست او را نزدیک طلبید آمد جلو پیغمبراکرم و نشست.
پیغمبر فرمود:«امروز تو با روزهای دیگرت فرق داشت، روزهای دیگر یک بار می آمدی و بعد دنبال کارت می رفتی، اما امروز پس از آنکه رفتی، دو مرتبه برگشتی، چرا؟».
گفت: یا رسول اللَّه! حقیقت این است که امروز آنقدر مهر تو دلم را گرفت که نتوانستم دنبال کارم بروم، ناچار برگشتم.
پیغمبراکرم درباره او دعای خیر کرد. او آن روز به خانه خود رفت اما دیگر دیده نشد. چند روز گذشت و از آن مرد خبر و اثری نبود. رسول خدا از اصحاب خود سراغ او را گرفت، همه گفتند: مدتی است او را نمی بینیم.
رسول خدا عازم شد برود از آن مرد خبری بگیرد و ببیند چه بر سرش آمده به اتفاق گروهی از اصحاب و یارانش به طرف «سوق الزیت» یعنی بازاری که در آنجا روغن زیتون می فروختند راه افتاد همین که به دکان آن مرد رسید دید تعطیل است و کسی نیست. از همسایگان احوال او را پرسید، گفتند: یا رسول اللَّه! چند روز است که وفات کرده است.
همانها گفتند: یا رسول اللَّه! او بسیار مرد امین و راستگویی بود، اما یک خصلت بد در او بود.
«چه خصلت بدی؟»
از بعضی کارهای زشت پرهیز نداشت، مثلاً دنبال زنان را می گرفت.
«خدا او را بیامرزد و مشمول رحمت خود قرار دهد. او مرا آن چنان زیاد دوست می داشت که اگر برده فروش هم می بود خداوند او را می آمرزید»(160).

121 خیار فروش

در قرن دوم هجری، مسئله سه طلاقه کردن زن در یک مجلس و یک نوبت، مورد بحث و گفتگوی صاحبنظران بود. بسیاری از علما و فقهای آن عصر معتقد بودند که سه طلاق در یک نوبت - بدون اینکه رجوعی در میان آنها فاصله شود - درست است. اما علما و فقهای شیعه به پیروی از امامان عالیقدر خود اینچنین طلاقی را باطل و بی اثر می دانستند. فقهای شیعه می گفتند سه طلاق کردن زن در صورتی درست است که در سه نوبت صورت گیرد، به این معنا که مرد زن را طلاق دهد و سپس رجوع کند، دوباره طلاق دهد، باز رجوع کند، آنگاه برای سومین نوبت طلاق دهد. در این هنگام است که حق رجوع در عده از مرد سلب می شود. بعد از عده نیز حق ازدواج مجدد ندارد، مگر بعد از آنکه تشریفات «محلل» صورت گیرد؛ یعنی آن زن با مرد دیگری ازدواج کند و با یکدیگر آمیزش کنند، بعد میانشان به طلاق یا وفات جدایی بیفتد.
مردی در کوفه، زن خود را در یک نوبت سه طلاقه کرد و بعد از عمل خود پشیمان شد؛ زیرا به زن خود علاقه مند بود و فقط یک کدورت و شکرآب جزئی سبب شده بود که تصمیم جدایی بگیرد. زن نیز به شوهر خود علاقه داشت. از این رو هر دو نفر به فکر چاره جویی افتادند.
این مسئله را از علمای شیعه استفتاء کردند، همه به اتفاق گفتند چون سه طلاق در یک نوبت واقع شده باطل و بی اثر است و بدین علت شما هم اکنون زن و شوهر قانونی و شرعی یکدیگر هستید. اما از طرف دیگر، عامه مردم به پیروی از سایر علما و فقها می گفتند، آن طلاق صحیح است. و آنها را از معاشرت یکدیگر برحذر می داشتند.
مشکله عجیبی پیش آمده بود، پای حلال و حرام در امر زناشویی در میان بود. زن و شوهر هر دو مایل بودند که مثل سابق به زندگی خود ادامه دهند، اما نگران بودند که نکند طلاق صحیح باشد و آمیزش آنها از این به بعد حرام و فرزندان آینده آنها نامشروع باشند.
مرد تصمیم گرفت به فتوای علمای شیعه عمل کند و طلاق واقع شده را «کان لم یکن» فرض کند. زن گفت تا خودت شخصاً از امام صادق این مسئله را نپرسی و جواب نگیری دل من آرام نمی گیرد.
امام صادق - علیه السلام - در آن وقت در شهر قدیمی حیره (نزدیک کوفه) به سر می برد. مدتی بود که سفاح، خلیفه عباسی، آن حضرت را از مدینه احضار و در آنجا او را به حال توقیف و تحت نظر نگاه داشته بود و کسی نمی توانست با امام رفت و آمد کند یا هم سخن بشود.
آن مرد هر نقشه ای کشید که خود را به امام برساند موفق نشد. یک روز که در نزدیکی توقیفگاه امام ایستاده بود و در اندیشه پیدا کردن راهی برای راه یافتن به خانه امام بود، ناگهان چشمش به مردی دهاتی از مردم اطراف کوفه افتاد که طبقی خیار روی سر گذاشته بود و فریاد می کشید: آی خیار! آی خیار!
با دیدن آن مرد دهاتی، فکری مثل برق در دماغ وی پیدا شد. رفت جلو به او گفت: همه این خیارها را یکجا به چند می فروشی؟
به یک درهم.
بگیر این هم یک درهم.
آنگاه از آن مرد دهاتی خواهش کرد چند دقیقه روپوش خود را به او بدهد بپوشد و قول داد بزودی به او برگرداند.
مرد دهاتی قبول کرد. او روپوش دهاتی را پوشید و نگاهی به سراپای خود انداخت، درست یک دهاتی تمام عیار شده بود. طبق خیار را روی سر گذاشت و فریاد:«آی خیار!» «آی خیار» را بلند کرد، اما مسیر خود را در جهت مطلوب یعنی از جلو خانه امام صادق قرار داد.
همینکه به مقابل خانه امام رسید، غلامی بیرون آمد و گفت آهای خیارفروش بیا اینجا. با کمال سهولت و بدون اینکه مأمورین مراقب متوجه شوند، خود را به امام رساند
امام به او فرمود:«مرحبا! خوب نقشه ای به کار بردی! حالا بگو چه می خواهی بپرسی؟».
یا ابن رسول اللَّه! من زن خود را در یک نوبت سه طلاقه کرده ام، با اینکه از هرکس از علمای شیعه پرسیده ام همه گفته اند این چنین طلاقی باطل و بی اثر است، باز قلب زنم آرام نمی گیرد، می گوید تا خودت از امام سؤال نکنی و جواب نگیری من قبول نمی کنم. از این رو با این نیرنگ خودم را به شما رساندم تا جواب این مسئله را بگیرم.
«برو مطمئن باش که آن طلاق باطل بوده است، شما زن و شوهر قانونی و شرعی یکدیگر هستید»(161)

122 گواهی ام علاء

مسلمانان در مدینه مجموعاً دو گروه بودند: گروه ساکنین اصلی و گروه کسانی که به مناسبت هجرت رسول اکرم به مدینه، از خارج به مدینه آمده بودند. آنها که از خارج آمده بودند «مهاجرین»، و ساکنین اصلی «انصار» خوانده می شدند. مهاجرین چون از وطن و خانه و مال و ثروت و احیاناً از زن و فرزند دست شسته و عاشقانی پاک باخته بودند، سر و سامان و زندگی و خانمانی از خود نداشتند؟ از این رو انصار با نهایت جوانمردی، برادران دینی خود را در خانه های خود پذیرایی می کردند. حساب مهمان و میزبان در کار نبود، حساب یگانگی و یکرنگی بود. آنها را شریک مال و زندگی خود محسوب می کردند و احیاناً آنها را بر خویشتن مقدم می داشتند(162).
عثمان بن مظعون یکی از مهاجرین بود که از مکه آمده بود و در خانه یکی از انصار می زیست. عثمان در آن خانه مریض شد. افراد خانه، مخصوصاً «ام علاء انصاری» که از زنان با ایمان بود و از کسانی بود که از ابتدا با رسول خدا بیعت کرده بود، صمیمانه از او پرستاری می کردند. اما بیماریش روزبروز شدیدتر شد و عاقبت به همان بیماری از دنیا رفت.
افراد خانه کاملاً به قدرت ایمان و پایه عمل عثمان بن مظعون پی برده و دانسته بودند که او براستی یک مسلمان واقعی بود. میزان علاقه و محبت رسول اکرم را نسبت به او نیز به دست آورده بودند. برای هر فرد عادی کافی بود که به موجب این دو سند، شهادت بدهد که عثمان اهل بهشت است.
در حالی که مشغول تهیه مقدمات دفن بودند رسول اکرم وارد شد ام علاء همان وقت رو کرد به جنازه عثمان و گفت: رحمت خدا شامل حال تو باد ای عثمان! من اکنون شهادت می دهم که خداوند تو را به جوار رحمت خود برد.
تا این کلمه از دهان ام علاء خارج شد، رسول اکرم فرمود:«تو از کجا فهمیدی که خداوند عثمان را در جوار رحمت خود برد؟!».
یا رسول اللَّه! من همین طوری گفتم وگرنه من چه می دانم.
«عثمان رفت به دنیایی که در آنجا همه پرده ها از جلو چشم برداشته می شود. و البته من در باره او امید خیر و سعادت دارم. اما به تو بگویم، من که پیغمبرم در باره خودم یا درباره یکی از شما این چنین اظهار نظر قطعی نمی کنم».
ام علاء از آن پس در باره احدی این چنین اظهار نظر نکرد، در باره هرکس که می مرد اگر از او می پرسیدند، می گفت:«فقط خداوند می داند که او فعلاً در چه حالی است».
پس از مدتی که از مردن عثمان گذشت، ام علاء او را در خواب دید در حالی که نهری از آب جاری به او تعلق داشت. خواب خود را برای رسول اکرم نقل کرد رسول اکرم فرمود:«آن نهر عمل او است که همچنان جریان دارد»(163).