فهرست کتاب


داستان راستان

متفکر شهید استاد مرتضی مطهری‏‏‏‏‏‏‏‏

106 مصونیتی که لغو شد

مسلمانانی که در اثر شکنجه و آزار قریش از مکه به حبشه مهاجرت کرده بودند، همه روزه انتظار خبر تازه ای از جانب مکه و مکیان داشتند. هرچند آنها و هم مسلکانشان - که پرچمدار توحید و عدالت بودند - نسبت به انبوه مخالفین، یعنی طرفداران بت پرستی و ادامه نظام اجتماعی موجود، بسیار در اقلیت بودند، اما مطمئن بودند که روز به روز بر طرفداران آنها افزوده و از مخالفین آنها کاسته می شود. و حتی نامید نبودند که تمام قریش بزودی پرده غفلت را بدرند و راه رشد و صلاح خویش را باز یابند و مانند آنان آیین بت پرستی را رها کرده راه مسلمانی پیش گیرند.
از قضا شایعه ای در آن نقطه از حبشه - که آنها بودند - به وجود آمد مبنی بر اینکه همه قریش تغییر عقیده و رویه داده و اسلام اختیار کرده اند. هرچند این خبر رسماً تأیید نشده بود، اما ایمان و اعتقاد و امیدواری فراوانی که مسلمانان به گسترش و پیروزی آیین اسلام داشتن، سبب شد تا گروهی از آنان بدون آنکه منتظر تأیید خبر از طرف مقامات رسمی بشوند، راه مکه را پیش گیرند یکی از آنان عثمان بن مظعون، صحابی معروف بود که فوق العاده مورد علاقه رسول اکرم و احترام همه مسلمانان بود.
عثمان بن مظعون همینکه به نزدیکیهای مکه رسید، فهمید قضیه دروغ بوده و قریش بالعکس بر شکنجه و آزار مسلمانان افزوده اند. نه راه رفتن داشت و نه راه برگشتن؛ زیرا حبشه راه نزدیکی نبود که به آسانی بتوان برگشت. از آن طرف وارد مکه شدن همان و تحت شکنجه قرار گرفتن همان. بالأخره یک چیز به نظرش رسید و آن اینکه از عادت جاری و معمول عرب استفاده کند و خود را در «جوار» یکی از متنفذین قریش قرار دهد.
طبق عادت عرب، اگر کسی از دیگری «جوار» می خواست، یعنی از او تقاضا می کرد که او را پناه دهد و از او حمایت کند، آن دیگری جوار می داد و تا پای جان هم از او حمایت می کرد. برای عرب ننگ بود که کسی جوار بخواهد - ولو دشمن - و او جوار ندهد، یا پس از جوار دادن از او حمایت نکند. عثمان نیمه شب وارد مکه شد و یکسره به طرف خانه ولید بن مغیره مخزومی - که از شخصیتهای برجسته و ثروتمند و متنفذ قریش بود - رفت و از او جوار خواست. ولید هم جوار او را پذیرفت.
روز بعد، ولید بن مغیره هنگامی که اکابر قریش در مسجدالحرام جمع بودند به مسجدالحرام آمد و عثمان بن مظعون را با خود آورد و رسماً اعلام کرد که عثمان در جوار من است و از این ساعت اگر کسی متعرض او شود متعرض من شده است. قریش که جوار ولید بن مغیره را محترم می شمردند، دیگر معترض عثمان نشدند. و او از آن ساعت «مصونیت» پیدا کرد، آزادانه می رفت و می آمد و مانند یکی از قریش در مجالس و محافل آنها شرکت می کرد.
اما در همان حال، قریش لحظه ای از آزار و شکنجه سایر مسلمانان فروگذار نمی کردند. این جریان بر عثمان - که هرگز راحت خود و رنج یاران را نمی توانست ببیند - سخت گران می آمد. روزی با خود اندیشید این مروت نیست من در پناه یک نفر مشرک آسوده باشم و برادران همفکر و همعقیده ام در زیر شکنجه و آزار باشند. از این رو نزد ولید بن مغیره آمد و گفت:«من از تو متشکرم! تو به من پناه دادی و از من حمایت کردی، ولی از امروز می خواهم از جوار تو خارج شوم و به یاران خود محلق شوم. بگذار هر چه بر سر آنها می آید بر سر من نیز بیاید».
برادرزاده جان! شاید به تو خوش نگذشته و پناه من نتوانسته تو را محفوظ نگاه دارد.
«چرا، من از این جهت ناراضی نیستم، من می خواهم بعد از این جز در پناه خدا زندگی نکنم».
حالا که این چنین تصمیم گرفته ای، پس همان طور که روز اول، من تو را به مسجدالحرام بردم و در مجمع عمومی قریش پناهندگی تو را اعلام کردم، به مسجدالحرام بیا و رسماً در مجمع قریش خروج خود را از پناهندگی من اعلام کن.
«بسیار خوب! مانعی ندارد.
ولید و عثمان با هم به مسجدالحرام آمدند هنگامی که سران قریش گرد آمدند، ولید اظهار کرد: همه بدانند که عثمان آمده است تا خروج خود را از جوار من اعلام کند.
«راست می گوید، برای همین منظور آمده ام و اضافه می کنم که در مدتی که در جوار ولید بودم، از من خوب حمایت کرد و از این جهت هیچگونه نارضاییی ندارم. علت خروج من از جوار او فقط این است که دوست ندارم غیر از خدا احدی را پناهگاه خودم محسوب دارم».
به این ترتیب مدت جوار عثمان به پایان رسید و مصونیتی که تا آن ساعت داشت لغو شد. اما عثمان مانند اینکه تازه ای در زندگیش رخ نداده، مثل روزهای پیش در محفل قریش شرکت کرد.
از قضا در آن روز لبید بن ربیعه - شاعر معروف عرب - به مکه آمده بود، به قصد اینکه قصیده معروف خود را که یکی از شاهکارهای قصاید عرب جاهلیت است - و تازه به نظم آورده بود - در محفل قریش بخواند. قصیده لبید با این مصراع آغاز می گردد:
«اَلا کُلُّ شَیْی ءٍ ما خَلاَاللَّه باطِلٌ»
یعنی:«هرچیز جز خداوند باطل است، حق مطلق ذات اقدس احدیت است».
رسول اکرم، در باره این مصراع فرموده است:«راسترین شعری است که عرب سروده است».
لبید به مجمع قریش آمد و قرار شد قصیده خویش را قرائت کند. حضار مجلس سراپا گوش شدند که شاهکار تازه لبید را بشنوند. لبید با غرور افتخارآمیزی خواندن قصیده را آغاز کرد و تا گفت:
«اَلا کُلُّ شَیْی ءٍ ما خَلاَاللَّه باطِلٌ»
عثمان بن مضعون، که در کناری نشسته بود، مهلت نداد مصراع دوم را بخواند، به علامت تصدیق گفت:«احسنت، راست گفتی، حقیقت همین است، همه چیز جز خدا باطل و بی حقیقت است».
لبید مصراع دوم را خواند:
«وَکُلُّ نَعیمٍ لا مَحالَةَ زائِلٌ»
یعنی:«هر نعمتی جبراً فناپذیر و معدوم شدنی است»
فریاد عثمان بلند شد:«اما این یکی را دروغ گفتی، همه نعمتها فنا شدنی نیست، این فقط در باره نعمتهای این جهان صادق است. نعمتهای آن جهانی همه پایدار و باقی است».
تمام جمعیت به طرف عثمان بن مظعون - این مرد جسور - خیره شدند. هیچکس انتظار نداشت در محفلی که از اکابر و اشراف قریش تشکیل شده و شاعری با شخصیت مانند لبید بن ربیعه از را دورآمده تا شاهکار خود را بر قریش عرضه دارد، مردی مانند عثمان بن مظعون که تا ساعتی پیش در پناه دیگری بود و اکنون نه تأمین مالی دارد و نه تأمین جانی و همه همفکران و هم مسلکانش در زیر شکنجه به سر می برند، اینگونه جسارت بورزد و اظهار عقیده کند. جمعیت به لبید گفتند:«شعر خویش را تکرار کن» باز تا لبید گفت:
«اَلا کُلُّ شَیْی ءٍ ما خَلاَاللَّه باطِلٌ»
عثمان گفت:«راست است، درست است!».
و چون لبید گفت:
«وَکُلُّ نَعیمٍ لا مَحالَةَ زائِلٌ»
عثمان گفت:«دروغ است، این طور نیست، نعمتهای آن جهانی فناپذیر نیست».
این دفعه خود لبید بیش از همه ناراحت شد، فریاد برآورد: ای مردم قریش! به خدا! قسم! سابقاً مجالس شما این طور نبود، در میان شما اینگونه افراد جسور و بی ادب نبودند، چه شده که این جور اشخاص در میان شما پیدا شده اند؟
یکی از حضار مجلس، برای اینکه از لبید دلجویی کرده باشد و او را به قرائت قصیده اش ادامه دهد، گفت: از حرف این مرد ناراحت نباش، مرد سفیهی است، تنها هم نیست، یک عده سفیه دیگر هم در این شهر پیدا شده اند و با این مردم همعقیده اند. اینها از دین ما خارج شده اند. و دین دیگری برای خود انتخاب کرده اند.
عثمان جواب تندی به گوینده این سخن داد. او هم دیگر طاقت نیاورد، از جا حرکت کرد و سیلی محکمی به چهره عثمان نواخت که یک چشمش کبود شد.
یکی از حضار مجلس گفت: عثمان! قدر ندانستی، در جوار خوب آدمی بودی، اگر در جوار ولید بن مغیره باقی مانده بودی اکنون چشمت این طور نبود.
عثمان گفت:«پناه خدا مطمئنتر و محترمتر است از پناه غیر خدا هر که باشد. اما چشمم بدانکه چشم دیگرم نیز آرزومند است به افتخار نایل شود که این چشمم نایل شده است».
خود ولید بن مغیره آمد جلو و گفت:
عثمان! من حاضرم جوار خودم را تجدید کنم.
«اما من تصمیم گرفته ام جز جوار خدا جوار احدی را نپذیرم»(131)

107 اولین شعار

زمزمه هایی که گاه به گاه، از مکه در میان قبیله بنی غفار به گوش می رسید، طبیعت کنجکاو و متجسس ابوذر را به خود متوجه کرده بود. او خیلی میل داشت از ماهیت قضایایی که در مکه می گذرد آگاه شود، اما از گزارشهای پراکنده و نامنظمی که احیاناً به وسیله افراد و اشخاص دریافت می کرد، چیز درستی نمی فهمید. آنچه برایش مسلم شده بود فقط این مقدار بود که در مکه سخن نوی به وجود آمده و مکیان سخت برای خاموش کردن آن فعالیت می کنند، اما آن سخن چیست؟ و مکیان چرا مخالفت می کنند؟ هیچ معلوم نیست. برادرش عازم مکه بود، به او گفت:«می گویند شخصی در مکه ظهور کرده و سخنان تازه ای آورده است و مدعی است که آن سخنان از طرف خدا به او وحی می شود، اکنون که تو به مکه می روی، از نزدیک تحقیق کن و خبر درست را برای من بیاور».
روزها در انتظار برادر بود تا مراجعت کرد. هنگام مراجعت از او پرسید: «هان! چه خبر بود و قضیه از چه قرار است».
تا آنجا که من توانستم تحقیق کنم، او مردی است که مردم را به اخلاق خوب دعوت می کند، کلامی هم آورده که شعر نیست.
«منظور من تحقیق بیشتر بود، این مقدار کافی نیست، خودم شخصاً باید بروم و از حقیقت این کار سر در بیاورم».
ابوذر مقداری آذوقه در کوله بار خود گذاشت و آن را به پشت گرفت و یکسره به مکه آمد. تصمیم گرفت هر طور هست با خود آن مردی که سخن نو آورده ملاقات کند و سخن او را از زبان خودش بشنود. اما نه او را می شناخت و نه جرأت می کرد از کسی سراغ او را بگیرد. محیط مکه، محیط ارعاب و وحشت بود. ابوذر بدون آنکه به کسی اظهار کند متوجه اطراف بود و به سخنان مردم گوش می داد، شاید نشانه ای از مطلوب بیابد.
مرکز اخبار و وقایع مسجدالحرام بود. ابوذر نیز با کوله بار خود به مسجدالحرام آمد. روز را شب کرد و نشانه ای به دست نیاورد. پس از آنکه پاسی از شب گذشت، چون خسته بود همانجا دراز کشید. طولی نکشید جوانی از نزدیک او عبور کرد. آن جوان نگاهی متجسسانه به سراپای ابوذر کرد و رد شد. نگاه جوان از نظر ابوذر خیلی معنادار بود. به قلبش خطور کرد شاید این جوان شایستگی داشته باشد که راز خودم را با او در میان بگذارم. حرکت کرد و پشت سر جوان راه افتاد، اما جرأت نکرد چیزی اظهار کند به سر جای خود برگشت.
روز بعد، تمام روز را متفحّصانه در مسجدالحرام به سر برد. آن روز نیز اثری از مطلوب نیافت شب فرا رسید و در همانجا دراز کشید. درست در همان وقت شب پیش، همان جوان پیدا شد، جلو آمد و با احترام به ابوذر گفت:«آیا وقت آن نرسیده است که تو به منزل خودت بیایی و شب را در آنجا به سر ببری؟». این را گفت و ابوذر را با خود به منزل برد ابوذر شب را مهمان آن جوان بود، ولی باز هم از اینکه راز خود را با جوان به میان بگذارد خودداری کرد.
جوان نیز از او چیزی نپرسید. صبح زود ابوذر، خداحافظی کرد و به دنبال مقصد خود به مسجدالحرام آمد. آن روز نیز شب شد و ابوذر نتوانست از سخنان پراکنده مردم چیزی بفهمد. همینکه پاسی از شب گذشت، باز همان جوان آمد و ابوذر را با خود به خانه برد، اما این نوبت، جوان سکوت را شکست:«آیا ممکن است به من بگویی برای چه کاری به این شهر آمده ای؟»
«اگر با من شرط کنی که مرا کمک کنی به تو می گویم».
«عهد می کنم که کمک خود را از تو دریغ نکنم».
«حقیقت این است، مدتهاست در میان قبیله خودمان می شنویم که مردی در مکه ظهور کرده است و سخنانی آورده و مدعی است آن سخنان از جانب خدا به او وحی می شود. من آمده ام خود او را ببینم و در باره کار او تحقیق کنم، اولاً عقیده تو در باره این مرد چیست؟ و ثانیاً آیا می توانی مرا به او راهنمایی کنی؟»
ما همان طور که خودت می دانی، اگر مردم این شهر بفهمند من تو را پیش او می برم.
«مطمئن باش که او برحق است و آنچه می گوید از جانب خداست. صبح من تو را پیش او خواهم برد. جان هر دونفر ما در خطر است. فردا صبح من جلو می افتم و تو پشت سر من با مقداری فاصله بیا و ببین من کجا می روم. من مراقب اطراف هستم. اگر حس کردم خطری در کار است می ایستم و خم می شوم مانند کسی که مثلاً ظرفی را خالی می کند. تو به این علامت متوجه خطر باش و دور شو، اما اگر خطری پیش نیامد هر جا که من رفتم تو هم بیا».
فردا صبح، جوان که کسی جز «علی بن ابیطالب» نبود، از خانه بیرون آمد و راه افتاد و ابوذر نیز از پشت سرش خوشبختانه با خطری مواجه نشدند. علی ابوذر را به خانه پیغمبر رساند.
«ابوذر» سرگرم مطالعه در احوال و اطوار پیغمبر شد و مرتب آیات قرآن را گوش می کرد. به جلسه دوم نکشید که با میل و اشتیاق اسلام اختیار کرد و با رسول خدا پیمان بست تا زنده است در راه خدا از هیچ ملامتی پروا نداشته باشد و سخن حق را ولو در ذائقه ها تلخ آید، بگوید.
رسول خدا به او فرمود:«اکنون به میان قوم خود برگرد و آنها را به اسلام دعوت کن تا دستور ثانوی من به تو برسد».
ابوذر گفت:«بسیار خوب! اما به خدا قسم پیش از اینکه از این شهر بیرون بروم، در میان این مردم خواهم رفت و با آواز بلند به نفع اسلام شعار خواهم داد. هرچه باداباد».
ابوذر بیرون آمد وخود را به قلب مکه؛ یعنی مسجدالحرام رساند. و در مجمع قریش فریاد برآورد:«اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلاَّاللَّهُ وَاَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ».
مکیان با شنیدن این شعار، بدون آنکه مهلت سؤال و جوابی بدهند، به سر این مرد که او را اصلاً نمی شناختند ریختند. اگر عباس بن عبدالمطلب خود را به روی ابوذر نینداخته بود، چیزی از ابوذر باقی نمی ماند. عباس به مکیان گفت:«این مرد از قبیله بنی غفار است. راه کاروان تجارتی قریش از مکه به شام و از شام به مکه در سرزمین این قبیله است. شما هیچ فکر نمی کنید که اگر مردی از آنها را بکشید، دیگر نخواهید توانست به سلامت از میان آنها عبور کنید؟!».
«ابوذر» از دست قریش نجات یافت، اما هنوز کاملاً دلش آرام نگرفته بود، با خود گفت، یک بار دیگر این عمل را تکرار می کنم، بگذار این مردم این چیزی را که دوست ندارند به گوششان بخورد. بشنوند تا کم کم به آن عادت کنند. روز بعد آمد و همان شعار روز پیش را تکرار کرد. باز قریش به سرش ریختند و با وساطت عباس بن عبدالمطلب نجات یافت.
ابوذر، پس از این جریان طبق دستور رسول اکرم به میان قوم خویش رفت و به تعلیم و تبلیغ و ارشاد آنان پرداخت. همینکه رسول اکرم از مکه به مدینه مهاجرت کرد، ابوذر نیز به مدینه آمد و تا نزدیکیهای آخر عمر خود در مدینه به سر برد. ابوذر صراحت لهجه خود را تا آخر حفظ کرد. به همین جهت در زمان خلافت عثمان، ابتدا به شام و سپس به نقطه ای در خارج مدینه به نام «ربذه» تبعید شد و در همانجا در تنهایی درگذشت. پیغمبراکرم در باره اش فرموده بود:«خدا رحمت کند ابوذر را، تنها زندگی می کند، تنها می میرد، تنها محشور می شود»(132)

108 در بارگاه رستم

رستم فرخ زاد، با سپاه گران و ساز و برگ کامل، برای سرکوبی مسلمانان که قبلاً شکست سختی به ایرانیان داده بودند، وارد قادسیه شد، مسلمانان به سرکردگی سعد وقاص تا نزدیک قادسیه جلو آمد بودند. سعد، عده ای را مأمور کرده بود تا پیشاپیش سپاه به عنوان «مقدمةالجیش» و پیشاهنگ حرکت کنند. ریاست این عده با مردی بود به نام زهرة بن عبداللَّه. رستم پس از آنکه شبی در قادسیه به روز آورد، برای آنکه وضع دشمن را از نزدیک ببیند سوار شد و به راه افتاد و در کنار اردوگاه مسلمانان بر روی تپه ای ایستاد و مدتی وضع آنها را تحت نظر گرفت. بدیهی است نه عدد و نه تجهیزات و ساز و برگ مسلمانان چیزی نبود که اسباب وحشت بشود. اما در عین حال، مثل اینکه به قلبش الهام شده بود که جنگ با این مردم سرانجام نیکی نخواهد داشت، رستم همان شب با پیغام، زهرة بن عبداللَّه را نزد خود طلبید و به او پیشنهاد صلح کرد، اما به این صورت که پولی بگیرند و برگردند سر جای خود.
رستم با غرور و بلندپروازی - که مخصوص خود او بود - به او گفت: شما همسایه ما بودید و ما به شما نیکی می کردیم. شما از انعام ما بهره مند می شدید و گاهی که خطری از ناحیه کسی شما را تهدید می کرد، ما از شما حمایت و شما را حفظ می کردیم، تاریخ گواه این مطلب است.
سخن رستم که به اینجا رسید زهره گفت:«همه اینها که راجع به گذشته گفتی صحیح است، اما تو باید این واقعیت را درک کنی که امروز غیر از دیروز است. ما دیگر آن مردم نیستیم که طالب دنیا و مادیات باشیم. ما از هدفهای دنیایی گذشته هدفهای آخرتی داریم. ما قبلاً همان طور بودیم که تو گفتی، تا روزی که خداوند پیغمبر خویش را در میان ما مبعوث فرمود. او ما را به خدای یگانه خواند. ما دین او را پذیرفتیم. خداوند به پیغمبر خویش وحی کرد که اگر پیروان تو بر آنچه به تو وحی شده ثابت بمانند، خداوند آنان را بر همه اقوام و ملل دیگر تسلط خواهد بخشید. هرکس به این دین بپیوندد عزیز می گردد و هرکس تخلف کند خوار و زبون می شود»
رستم گفت: ممکن است در اطراف دین خودتان توضیحی بدهی؟.
«اساس و پایه و رکن آن دو چیز است: شهادت به یگانگی خدا و شهادت به رسالت محمد، و اینکه آنچه او گفته است از جانب خداست».
اینکه عیب ندارد، خوب است دیگر چی؟
«آزاد ساختن بندگان خدا از بندگی انسانهایی مانند خود»(133).
این هم خوب است، دیگر چی؟
«مردم همه از یک پدر و مادر زاده شده اند، همه فرزندان آدم و حوا هستند، بنابراین همه برادر و خواهر یکدیگرند»(134).
این هم بسیار خوب است! خوب اگر ما اینها را بپذیریم و قبول کنیم، آیا شما باز خواهید گشت؟
«آری قسم به خدا! دیگر قدم به سرزمینهای شما نخواهیم گذاشت، مگر به عنوان تجارت یا برای کار لازم دیگری از این قبیل. ما هیچ مقصودی جز اینکه گفتم نداریم».
راست می گویی. اما یک اشکال در کار است، از زمان اردشیر در میان ما مردم ایران سنتی معمول و رایج است که با دین شما جور درنمی آید. از آن زمان رسم بر این است که طبقات پست از قبیل کشاورزی و کارگر حق ندارند تغییر شغل دهند و به کار دیگر بپردازند. اگر بنا شود آن طبقات به خود یا فرزندان خود حق بدهند که تغییر شغل و طبقه بدهند و در ردیف اشراف قرار بگیرند، پا از گلیم خود دارازتر خواهند کرد وبا طبقات عالیه و اعیان و اشراف ستیزه خواهند جست. پس بهتر این است که یک بچه کشاورز بداند که باید کشاورز باشد و بس، یک بچه آهنگر نیز بداند که غیر از آهنگری حق کار دیگر ندارد و همینطور... .
«اما ما از همه مردم برای مردم بهتریم(135). ما نمی توانیم مثل شما باشیم و طبقاتی آنچنان در میان خود قائل شویم. ما عقیده داریم امر خدا را در مورد همان طبقات پست اطاعت کنیم. همان طور که گفتم به عقیده ما همه مردم از یک پدر و مادر آفریده شده اند و همه برادر و برابرند. ما معتقدیم به وظیفه خودمان در باره دیگران به خوبی رفتار کنیم و اگر به وظیفه خودمان عمل کنیم، عمل نکردن آنها به ما زیان نمی رساند. عمل به وظیفه مصونیت ایجاد می کند».
زهرة بن عبداللَّه اینها را گفت و رفت. رستم بزرگان سپاه را جمع کرد و سخنان این فرد مسلمان را برای آنان بازگو کرد. آنان سخنان آن مسلمان را به چیزی نشمردند. رستم به سعد وقاص پیام داد که نماینده ای رسمی برای مذاکره پیش مابفرست. سعد خواست هیأتی را مأمور این کار کند. اماربعی بن عامر که حاضر مجلس بود صلاح ندید، گفت:
«ایرانیان اخلاق مخصوصی دارند. همینکه یک هیأت به عنوان نمایندگی به طرفشان برود آن را دلیل اهمیت خودشان قرار می دهند و خیال می کنند ما چون به آنها اهمیت می دهیم هیأتی فرستاده ایم. فقط یک نفر بفرست کافی است».
خود ربعی مأمور این کار شد.
از آن طرف به رستم خبر دادند که نماینده سعد وقاص آمده است. رستم با مشاورین خود در کیفیت برخورد با نماینده مسلمانان مشورت کرد که به چه صورتی باشد. به اتفاق کلمه رأی دادند که باید به او بی اعتنایی کرد و چنین وانمود کرد که ما به شما اعتنایی نداریم. شما کوچکتر از این حرفها هستید.
رستم برای آنکه جلال و شکوه ایرانیان را به رخ مسلمانان بکشد، دستور داد تختی زرین نهادند و خودش روی آن نشست. فرشهای عالی گستردند. متکاهای زربفت نهادند. نماینده مسلمانان، در حالی که بر اسبی سوار و شمشیر خویش را در یک غلافی کهنه پوشیده و نیزه اش را به یک تار پوست بسته بود، وارد شد. تا نگاه کرد فهمید که این زینتها و تشریفات برای این است که به رخ او بکشند، متقابلاً برای اینکه بفهماند ما به این جلال و شکوهها اهمیت نمی دهیم و هدف دیگری داریم، همینکه به کنار بساط رستم رسید، معطل نشد اسب خویش را نهیب زد و با اسب داخل خرگاه رستم شد.
مأمورین به او گفتند:«پیاده شو!» قبول نکرد و تا نزدیک تخت رستم با اسب رفت، آنگاه از اسب پیاده شد. یکی از متکاهای زرین را با نیزه سوارخ کرد و لجام اسب خویش را در آن فرو برد و گره زد. مخصوصاً پلاس کهنه ای که جل شتر بود، به عنوان روپوش به دوش خویش افکند. به او گفتند:«اسلحه خود را تحویل بده، بعد برو نزد رستم»
گفت:«تحویل نمی دهم، شما از ما نماینده خواستید و من به عنوان نمایندگی آمده ام، اگر نمی خواهید برمی گردم»
رستم گفت: بگذارید هرطور مایل است بیاید.
ربعی بن عامر، با وقار و طمأنینه خاصی، در حالی که قدمها را کوچک برمی داشت و از نیزه خویش به عنوان عصا استفاده می کرد و عمداً فرشها را پاره می کرد، تا پای تخت رستم آمد. وقتی که خواست بنشیند، فرشها را عقب زد و روی خاک نشست. گفتند: چرا روی فرش ننشستی؟
گفت:«ما از نشستن روی این زیورها خوشمان نمی آید».
مترجم مخصوص رستم از او پرسید: شما چرا آمده اید؟
«خدا ما را فرستاده است، خدا ما را مأمور کرده بندگان او را از سختیها و بدبختیها رهایی بخشیم و مردم را که دچار فشار و استبداد و ظلم و سایر کیشها هستند نجات دهیم و آنها را در ظل عدل اسلامی درآوریم(136)، ما دین خدا را که بر این اساس است، بر سایر ملل عرضه می داریم. اگر قبول کردند در سایه این دین خوش و خرم و سعادتمندانه زندگی کنند، ما با آنها کاری نداریم، اگر قبول نکردند با آنها می جنگیم، آنگاه یا کشته می شویم و به بهشت می رویم، یا بر دشمن پیروز می گردیم».
بسیار خوب! سخن شما را فهمیدیم، حالا ممکن است فعلاً تصمیم خود را تأخیر بیندازید تا ما فکری بکنیم و ببینیم چه تصمیم می گیریم.
«چه مانعی دارد، چند روز مهلت می خواهید، یک روز یا دو روز؟».
یک روز و دو روز کافی نیست، ما باید به رؤسا و بزرگان خود نامه بنویسیم و آنها باید مدتها با هم مشورت کنند تا تصمیمی گرفته شود.
ربعی که مقصود آنها را فهمیده بود و می دانست منظور این است که دفع الوقت شده باشد گفت:«آنچه پیغمبر ما سنت کرده و پیشوایان ما رفتار کرده اند این است که در اینگونه مواقع بیش از سه روز تأخیر جایز ندانیم. من سه روز مهلت می دهم تا یکی از سه کار را انتخاب کنید: یا اسلام بیاورید، در این صورت ما از راهی که آمده ایم برمی گردیم. سرزمین شما با همه نعمتها مال خودتان، ما طمع به مال و ثروت و سرزمین شما نبسته ایم، یا قبول کنید جزیه بدهید، یا آماده نبرد باشید».
معلوم می شود تو خودت فرمانده کل می باشی که با ما قرار می گذاری.
«خیر، من یکی از افراد عادی هستم. اما مسلمانان مانند اعضای یک پیکرند، همه از همند اگر کوچکترین آنها به کسی امان بدهد، مانند این است که همه امان داده اند(137) همه امان و پیمان یکدیگر را محترم می شمارند».
پس از این جریان، رستم که سخت تحت تأثیر قرار گرفته بود، با زعمای سپاه خویش در کار مسلمانان مشورت کرد، به آنها گفت: چگونه دیدید اینها را؟ آیا در همه عمر سخنی بلندتر و محکمتر و روشنتر از سخنان این مرد شنیده اید. اکنون نظر شما چیست؟
ممکن نیست ما به دین این سگ درآییم، مگر ندیدی چه لباسهای کهنه و مندرسی پوشیده بود؟!
شما به لباس چکار دارید، فکر و سخن را ببینید، عمل و روش را ملاحظه کنید.
سخن رستم مورد پذیرش آنان قرار نگرفت. آنها آنقدر گرفتار غرور بودند که حقایق روشن را درک نمی کردند. رستم دید همعقیده و همفکری ندارد. پس از یک سلسله مذاکرات دیگر با نمایندگان مسلمانان و مشورت با زعمای سپاه خود، نتوانست راه حلی پیدا کند، آماده کارزار شد و چنان شکست سختی خورد که تاریخ کمتر به یاد دارد. جان خویش را نیز در راه خیره سری دیگران از دست داد(138).