فهرست کتاب


داستان راستان

متفکر شهید استاد مرتضی مطهری‏‏‏‏‏‏‏‏

100 ابن سیابه

عبدالرحمن بن سیابه کوفی، جوانی نورس بود که پدرش از دنیا رفت. مرگ پدر از یک طرف، فقر و بیکاری از طرف دیگر، روح حساس او را رنج می داد. روزی در خانه نشسته بود که کسی در خانه را زد. یکی از دوستان پدرش بود. به او تسلیت گفت و دلداری داد. سپس پرسید: آیا از پدرت سرمایه ای باقی مانده است؟
نه.
این هزار درهم را بگیر، اما بکوش که اینها را سرمایه کنی و از منافع آنها خرج کنی. این را گفت واز دم در برگشت و رفت.
عبدالرحمن خوشحال و خرم پیش مادرش رفت و کیسه پول را به او نشان داد و جریان را نقل کرد. طبق توصیه دوست پدرش به فکر کاسبی افتاد. نگذاشت به فردا بکشد. تا شب آن پول را تبدیل به کالا کرد. دکانی برای خود در نظر گرفت و مشغول کار وکسب شد. طولی نکشید که کار و کسبش بالا گرفت. حساب کرد دید، گذشته از اینکه با این سرمایه زندگی خود را اداره کرده، مبلغ زیادی نیز بر سرمایه افزوده شده است. فکر کرد به حج برود. با مادرش مشورت کرد.
مادر گفت:«اول برو پیش همان دوست پدرت و هزار درهم او را که سرمایه برکت زندگی ما شده بده، بعد برو به مکه».
عبدالرحمن پیش آن مرد رفت و کیسه ای دارای هزار درهم جلو او گذاشت و گفت:«پولتان را بگیرید»
آن مرد اول خیال کرد که مبلغ پول کم بوده است و عبدالرحمن پس از چندی عین پول را به او برگردانده است، گفت:«اگر این مبلغ کم است، مبلغی دیگر بیفزایم؟».
عبدالرحمن گفت:«خیر، کم نیست، بسیار پول پربرکتی بود. و چون من اکنون از خودم دارای سرمایه ای هستم و به این مبلغ نیازمند نیستم، آمدم ضمن اظهار تشکر از لطف شما، پولتان را رد کنم. خصوصاً که الآن عازم سفر حجم و میل داشتم پول شما خدمت خودتان باشد.
عبدالرحمن این را گفت و از آن خانه خارج شد و بار سفر حج بست.
پس از انجام مراسم حج، به مدینه آمد، همراه جمعیت به محضر امام صادق رفت. جمعیت انبوهی در خانه حضرت گرد آمده بودند. عبدالرحمن که جوانی نورس بود، رفت پشت سر همه نشست و شاهد رفت و آمدها و سؤال و جوابهایی که از امام می شد بود. همینکه مجلس کمی خلوت شد، امام صادق با اشاره او را نزدی طلبیده پرسید:«شما کاری دارید؟»
من عبدالرحمن پسر سیابه کوفی بجلی هستم.
«احوال پدرت چطور است؟».
پدرم به رحمت خدا رفت.
«ایوای! ایوای! خدا او را رحمت کند. آیا از پدرت ارثی هم برای شما باقی ماند؟».
خیر، هیچ چیز از او باقی نماند.
«پس چطور توانستی حج کنی؟».
قضیه از این قرار است: ما بعد از پدرمان خیلی پریشان بودیم، مرگ پدر از یک طرف و فقر و پریشانی از طرف دیگر بر ما فشار می آورد، تا آنکه روزی یکی از دوستان پدرم هزار درهم آورد و ضمن تسلیت به ما گفت، من این پول را سرمایه کنم، همین کار را کردم و از سود آن اقدام به سفر حج نمودم ...
همینکه سخن عبدالرحمن به اینجا رسید، امام پیش از اینکه او داستان را به آخر برساند فرمود:«بگو هزار درهم دوست پدرت را چه کردی؟».
با اشاره مادرم، قبل از حرکت به خودش رد کردم.
«احسنت! حالا میل داری نصیحتی بکنم؟!».
قربانت گردم، البته!
«بر تو بود به راستی و درستی، آدم راست و درست شریک مال مردم است...»(121).

101مهمان قاضی

مردی به عنوان یک مهمان عادی، بر علی - علیه السلام - وارد شد. روزها در خانه آن حضرت مهمان بود، اما او یک مهمان عادی نبود، چیزی در دل داشت که ابتدا اظهار نمی کرد. حقیقت این بود که این مرد، اختلاف دعوایی با شخص دیگری داشت و منتظر بود طرف حاضر شود و دعوا در محضر علی - علیه السلام - طرح گردد تا روزی خودش پرده برداشت و موضوع اختلاف و محاکمه را عنوان کرد.
علی - علیه السلام - فرمود:«پس تو فعلاً طرف دعوا هستی؟».
بلی یا امیرالمؤمنین!
«خیلی معذرت می خواهم، از امروز دیگر نمی توانم از تو به عنوان مهمان، پذیرایی کنم؛ زیرا پیغمبراکرم فرموده است: هرگاه دعوایی نزد قاضی مطرح است، قاضی حق ندارد یکی از متخاصمین را ضیافت کند، مگر آنکه هر دو طرف با هم در مهمانی حاضر باشند»(122).

102 حرف بقالها

در زمانی که علی بن موسی الرضا - علیه السلام - از طرف مأمون به خراسان احضار شده و اجباراً با شرایط خاصی ولایت عهد مأمون را پذیرفته بود، «زیدالنار» برادر امام نیز در خراسان بود. «زید» به واسطه داعیه ای که داشت و انقلابی که در مدینه برپا کرده بود، مورد خشم و غضب مأمون قرار گرفته بود. اما مأمون که آن ایام سیاستش اقتضا می کرد حرمت و حشمت امام رضا را حفظ کند، به خاطر امام از قتل یا حبس برادرش «زید» صرفنظر کرد.
روزی در یک مجلس عام، عده زیادی شرکت داشتند و امام رضا - علیه السلام - برای آنها صحبت می کرد از آن سو زید، عده ای از اهل مجلس را متوجه خود کرده بود و برای آنها در فضیلت سادات و اولاد پیغمبر و اینکه آنان وضع استثنایی دارند، داد سخن می داد و مرتب می گفت:«ما خانواده چنین، ما خانواده چنان».
امام متوجه گفتار «زید» شد. ناگهان نگاه تند و فریاد «یا زید!» امام، زید و همه اهل مجلس را متوجه کرد. فرمود:«ای زید! حرفهای بقالهای کوفه باورت آمده و مرتب تحویل مردم می دهی، اینها چه چیز است که به مردم می گویی، آن که شنیده ای خداوند ذریه فاطمه را از آتش جهنم مصون داشته است. مقصود فرزندان بلافصل فاطمه؛ یعنی حسن و حسین و دو خواهر ایشان است. اگر مطلب این طور است که تو می گویی و اولاد فاطمه وضع استثنایی دارند و به هر حال آنها اهل نجات و سعادتند، پس تو نزد خدا از پدرت موسی بن جعفر گرامیتری؛ زیرا او در دنیا امر خدا را اطاعت کرد، قائِمُ الَّیْلِ وَصائِمُ النَّهار بود و تو امر خدا را عصیان می کنی. و به قول تو هر دو، مثل هم، اهل نجات و سعادت هستید. پس برد با تو است؛ زیرا موسی بن جعفر عمل کرد و سعادتمند شد و تو عمل نکرده و رنج نبرده گنج بردی. علی بن الحسین زین العابدین می گفت: نیکوکار ما اهل بیت پیغمبر، دو برابر اجر دارد و بدکار ما دو برابر عذاب - همان طور که قرآن درباره زنان پیغمبر تصریح کرده است - زیرا آن کس از خاندان ما نیکوکاری می کند در حقیقت دو کار کرده، یکی اینکه مانند دیگران کار نیکی کرده، دیگر اینکه حیثیت و احترام پیغمبر را حفظ کرده است، آن کس هم که گناه می کند دو گناه مرتکب شده، یکی اینکه مانند دیگران کار بدی کرده، دیگر اینکه آبرو و حیثیت پیغمبر را از بین برده است».
آنگاه امام رو کرد به حسن بن موسی و شاء بغدادی که از اهل عراق بود و در آن وقت در جلسه حضور داشت و فرمود:«مردم عراق این آیه قرآن را:اِنَّهُ لَیْسَ مِنْ اَهْلِکَ اِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صالِحٍ(123) چگونه قرائت می کنند؟».
یا ابن رسول اللَّه! بعضی طبق معمول «اِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صالِحٍ»(124) قرائت می کنند، اما بعضی دیگر که باور نمی کنند خداوند پسر پیغمبری را مشمول قهر و غضب خود قرار دهد، آیه را «اِنَّهُ عَمَلُ غَیْرِ صالِحٍ»(125) قرائت می کنند و می گویند او در واقع از نسل نوح نبود. خداوند به او گفت: ای نوح! او از نسل تو نیست، اگر از نسل تو می بود من به خاطر تو او را نجات می دادم.
امام فرمود:«ابداً این طور نیست، او فرزند حقیقی نوح و از نسل نوح بود؛ چون بدکار شد و امر خدا را عصیان کرد، پیوند معنویش با نوح بریده شد. به نوح گفته شد، این فرزند تو ناصالح است از این رو نمی تواند در ردیف صالحان قرار گیرد. موضوع ما خانواده نیز چنین است. اساس کار، پیوند معنوی و صلاح عمل و اطاعت امر خداست. هرکس خدا را اطاعت کند از ما اهل بیت است، گو اینکه هیچ گونه نسبت و رابطه نسلی و جسمانی با ما نداشته باشد. و هرکس گنهکار باشد از ما نیست، گو اینکه از اولاد حقیقی و صحیح النسب زهرا باشد. همین خود تو که با ما هیچ گونه نسبتی ندرای، اگر نیکوکار و مطیع امر حق باشی از ما هستی»(126).