فهرست کتاب


داستان راستان

متفکر شهید استاد مرتضی مطهری‏‏‏‏‏‏‏‏

98مهمانان علی

مردی با پسرش به عنوان مهمان، بر علی - علیه السلام - وارد شدند، علی با اکرام و احترام بسیار آنها را در صدر مجلس نشانید و خودش روبروی آنها نشست. موقع صرف غذا رسید. غذا آوردند و صرف شد. بعد از غذا، قنبر غلام معروف علی، حوله ای و طشتی و ابریقی برای دستشویی آورد. علی آنها را از دست قنبر گرفت و جلو رفت تا دست مهمان را بشوید. مهمان خود را عقب کشید و گفت:«مگر چنین چیزی ممکن است که من دستهایم را بگیرم و شما بشویید».
علی فرمود:«برادر تو، از سر تو است، از تو جدا نیست، می خواهد عهده دار خدمت تو بشود، در عوض خداوند به او پاداش خواهد داد، چرا می خواهی مانع کار ثوابی بشوی؟».
باز هم آن مرد امتناع کرد. آخر او را قسم داد که:«من می خواهم به شرف خدمت برادر مؤمن نایل گردم، مانع کار من مشو.» مهمان با حالت شرمندگی حاضر شد.
علی فرمود:«خواهش می کنم که دست خود را درست و کامل بشویی، همان طوری که اگر قنبر می خواست دستت را بشوید می شستی، خجالت و تعارف را کنار بگذار».
همینکه از شستن دست مهمان فارغ شد، به پسر برومند خود محمد بن حنفیه گفت:«دست پسر را تو بشوی. من که پدر تو هستم دست پدر را شستم و تو دست پسر را بشوی. اگر پدر این پسر در اینجا نمی بود و تنها خود این پسر مهمان ما بود من خودم دستش را می شستم. اما خداوند دوست دارد آنجا که پدر و پسری هر دو حاضرند، بین آنها در احترامات فرق گذاشته شود» محمد به امر پدر برخاست و دست پسر مهمان را شست.
امام عسکری وقتی که این داستان را نقل کرد و فرمود:«شیعه حقیقی باید این طور باشد»(119).

99جذامیها

در مدینه چند نفر بیمار جذامی بود. مردم با تنفر و وحشت از آنها دوری می کردند. این بیچارگان بیش از آن اندازه که جسماً از بیماری خود رنج می بردند، روحاً از تنفر و انزجار مردم رنج می کشیدند. و چون می دیدند دیگران از آنها تنفر دارند خودشان با هم نشست و برخاست می کردند.
یک روز، هنگامی که دور هم نشسته بودند غذا می خوردند، علی بن الحسین زین العابدین از آنجا عبور کرد. آنها امام را به سر سفره خود دعوت کردند. امام معذرت خواست و فرمود:«من روزه دارم، اگر روزه نمی داشتم پایین می آمدم. از شما تقاضا می کنم فلان روز مهمان من باشید». این را گفت و رفت.
امام در خانه دستور داد، غذایی بسیار عالی و مطبوع پختند. مهمانان طبق وعده قبلی حاضر شدند. سفره ای محترمانه برایشان گسترده شد. آنها غذای خود را خوردند و امام هم در کنار همان سفره غذای خود را صرف کرد(120).

100 ابن سیابه

عبدالرحمن بن سیابه کوفی، جوانی نورس بود که پدرش از دنیا رفت. مرگ پدر از یک طرف، فقر و بیکاری از طرف دیگر، روح حساس او را رنج می داد. روزی در خانه نشسته بود که کسی در خانه را زد. یکی از دوستان پدرش بود. به او تسلیت گفت و دلداری داد. سپس پرسید: آیا از پدرت سرمایه ای باقی مانده است؟
نه.
این هزار درهم را بگیر، اما بکوش که اینها را سرمایه کنی و از منافع آنها خرج کنی. این را گفت واز دم در برگشت و رفت.
عبدالرحمن خوشحال و خرم پیش مادرش رفت و کیسه پول را به او نشان داد و جریان را نقل کرد. طبق توصیه دوست پدرش به فکر کاسبی افتاد. نگذاشت به فردا بکشد. تا شب آن پول را تبدیل به کالا کرد. دکانی برای خود در نظر گرفت و مشغول کار وکسب شد. طولی نکشید که کار و کسبش بالا گرفت. حساب کرد دید، گذشته از اینکه با این سرمایه زندگی خود را اداره کرده، مبلغ زیادی نیز بر سرمایه افزوده شده است. فکر کرد به حج برود. با مادرش مشورت کرد.
مادر گفت:«اول برو پیش همان دوست پدرت و هزار درهم او را که سرمایه برکت زندگی ما شده بده، بعد برو به مکه».
عبدالرحمن پیش آن مرد رفت و کیسه ای دارای هزار درهم جلو او گذاشت و گفت:«پولتان را بگیرید»
آن مرد اول خیال کرد که مبلغ پول کم بوده است و عبدالرحمن پس از چندی عین پول را به او برگردانده است، گفت:«اگر این مبلغ کم است، مبلغی دیگر بیفزایم؟».
عبدالرحمن گفت:«خیر، کم نیست، بسیار پول پربرکتی بود. و چون من اکنون از خودم دارای سرمایه ای هستم و به این مبلغ نیازمند نیستم، آمدم ضمن اظهار تشکر از لطف شما، پولتان را رد کنم. خصوصاً که الآن عازم سفر حجم و میل داشتم پول شما خدمت خودتان باشد.
عبدالرحمن این را گفت و از آن خانه خارج شد و بار سفر حج بست.
پس از انجام مراسم حج، به مدینه آمد، همراه جمعیت به محضر امام صادق رفت. جمعیت انبوهی در خانه حضرت گرد آمده بودند. عبدالرحمن که جوانی نورس بود، رفت پشت سر همه نشست و شاهد رفت و آمدها و سؤال و جوابهایی که از امام می شد بود. همینکه مجلس کمی خلوت شد، امام صادق با اشاره او را نزدی طلبیده پرسید:«شما کاری دارید؟»
من عبدالرحمن پسر سیابه کوفی بجلی هستم.
«احوال پدرت چطور است؟».
پدرم به رحمت خدا رفت.
«ایوای! ایوای! خدا او را رحمت کند. آیا از پدرت ارثی هم برای شما باقی ماند؟».
خیر، هیچ چیز از او باقی نماند.
«پس چطور توانستی حج کنی؟».
قضیه از این قرار است: ما بعد از پدرمان خیلی پریشان بودیم، مرگ پدر از یک طرف و فقر و پریشانی از طرف دیگر بر ما فشار می آورد، تا آنکه روزی یکی از دوستان پدرم هزار درهم آورد و ضمن تسلیت به ما گفت، من این پول را سرمایه کنم، همین کار را کردم و از سود آن اقدام به سفر حج نمودم ...
همینکه سخن عبدالرحمن به اینجا رسید، امام پیش از اینکه او داستان را به آخر برساند فرمود:«بگو هزار درهم دوست پدرت را چه کردی؟».
با اشاره مادرم، قبل از حرکت به خودش رد کردم.
«احسنت! حالا میل داری نصیحتی بکنم؟!».
قربانت گردم، البته!
«بر تو بود به راستی و درستی، آدم راست و درست شریک مال مردم است...»(121).