فهرست کتاب


داستان راستان

متفکر شهید استاد مرتضی مطهری‏‏‏‏‏‏‏‏

97 نصرانی تشنه

امام صادق - علیه السلام - راه میان مکه و مدینه را طی می کرد. مصادف، غلام معروف امام، نیز همراه امام بود. در بین راه چشمشان به مردی افتاد که خود را روی تنه درختی انداخته بود. وضع عادی نبود. امام به مصادف فرمود:«به طرف این مرد برویم، نکند تشنه باشد و از تشنگی بی حال شده باشد».
نزدیک رسیدند، امام از او پرسید:«تشنه هستی؟».
بلی.
مصادف به دستور امام پایین آمد و به آن مرد آب داد. اما از قیافه و لباس و هیئت آن مرد معلوم بود که مسلمان نیست، مسیحی است. پس از آنکه امام و مصادف از آنجا دور شدند، مصادف مسئله ای از امام سؤال کرد و آن اینکه:«آیا صدقه دادن به نصرانی جایز است؟»
امام فرمود:«در موقع ضرورت، مثل چنین حالی، بلی»(118).

98مهمانان علی

مردی با پسرش به عنوان مهمان، بر علی - علیه السلام - وارد شدند، علی با اکرام و احترام بسیار آنها را در صدر مجلس نشانید و خودش روبروی آنها نشست. موقع صرف غذا رسید. غذا آوردند و صرف شد. بعد از غذا، قنبر غلام معروف علی، حوله ای و طشتی و ابریقی برای دستشویی آورد. علی آنها را از دست قنبر گرفت و جلو رفت تا دست مهمان را بشوید. مهمان خود را عقب کشید و گفت:«مگر چنین چیزی ممکن است که من دستهایم را بگیرم و شما بشویید».
علی فرمود:«برادر تو، از سر تو است، از تو جدا نیست، می خواهد عهده دار خدمت تو بشود، در عوض خداوند به او پاداش خواهد داد، چرا می خواهی مانع کار ثوابی بشوی؟».
باز هم آن مرد امتناع کرد. آخر او را قسم داد که:«من می خواهم به شرف خدمت برادر مؤمن نایل گردم، مانع کار من مشو.» مهمان با حالت شرمندگی حاضر شد.
علی فرمود:«خواهش می کنم که دست خود را درست و کامل بشویی، همان طوری که اگر قنبر می خواست دستت را بشوید می شستی، خجالت و تعارف را کنار بگذار».
همینکه از شستن دست مهمان فارغ شد، به پسر برومند خود محمد بن حنفیه گفت:«دست پسر را تو بشوی. من که پدر تو هستم دست پدر را شستم و تو دست پسر را بشوی. اگر پدر این پسر در اینجا نمی بود و تنها خود این پسر مهمان ما بود من خودم دستش را می شستم. اما خداوند دوست دارد آنجا که پدر و پسری هر دو حاضرند، بین آنها در احترامات فرق گذاشته شود» محمد به امر پدر برخاست و دست پسر مهمان را شست.
امام عسکری وقتی که این داستان را نقل کرد و فرمود:«شیعه حقیقی باید این طور باشد»(119).

99جذامیها

در مدینه چند نفر بیمار جذامی بود. مردم با تنفر و وحشت از آنها دوری می کردند. این بیچارگان بیش از آن اندازه که جسماً از بیماری خود رنج می بردند، روحاً از تنفر و انزجار مردم رنج می کشیدند. و چون می دیدند دیگران از آنها تنفر دارند خودشان با هم نشست و برخاست می کردند.
یک روز، هنگامی که دور هم نشسته بودند غذا می خوردند، علی بن الحسین زین العابدین از آنجا عبور کرد. آنها امام را به سر سفره خود دعوت کردند. امام معذرت خواست و فرمود:«من روزه دارم، اگر روزه نمی داشتم پایین می آمدم. از شما تقاضا می کنم فلان روز مهمان من باشید». این را گفت و رفت.
امام در خانه دستور داد، غذایی بسیار عالی و مطبوع پختند. مهمانان طبق وعده قبلی حاضر شدند. سفره ای محترمانه برایشان گسترده شد. آنها غذای خود را خوردند و امام هم در کنار همان سفره غذای خود را صرف کرد(120).