فهرست کتاب


داستان راستان

متفکر شهید استاد مرتضی مطهری‏‏‏‏‏‏‏‏

79 یک اندرز

مردی با اصرار بسیار از رسول اکرم یک جمله به عنوان اندرز خواست. رسول اکرم به او فرمود:«اگر بگویم به کار می بندی؟»
بلی یا رسول اللَّه!
«اگر بگویم به کار می بندی؟».
بلی یا رسول اللَّه!
«اگر بگویم به کار می بندی؟».
بلی یا رسول اللَّه!
رسول اکرم بعد از اینکه سه بار از او قول گرفت و او را متوجه اهمیت مطلبی که می خواهد بگوید کرد، به او فرمود:«هرگاه تصمیم به کاری گرفتی، اول در اثر و نتیجه و عاقبت آن کار فکر کن و بیندیش؛ اگر دیدی نتیجه و عاقبتش صحیح است آن را دنبال کن و اگر عاقبتش گمراهی و تباهی است از تصمیم خود صرفنظر کن»(99).

80تصمیم ناگهانی

وقتی که به هارون الرشید خبر دادند که صفوان «کاروانچی»، کاروان شتر را یکجا فروخته است و بنابراین برای حمل خیمه و خرگاه خلیفه در سفر حج باید فکر دیگری کرد، سخت در شگفت ماند. در اندیشه فرو رفت که فروختن تمام کاروان شتر، خصوصاً پس از آنکه با خلیفه قرار داد بسته است که حمل و نقل وسایل و اسباب سفر حج را به عهده بگیرد، عادی نیست، بعید نیست فروختن شتران با موضوع قرارداد با ما بستگی داشته باشد. صفوان را طلبید و به او گفت: شنیده ام کاروان شتر را یکجا فروخته ای؟
بلی یا امیرالمؤمنین!
چرا؟
پیر و از کار مانده شده ام، خودم که از عهده برنمی آیم، بچه ها هم درست در فکر نیستند، دیدم بهتر است که بفروشم.
راستش را بگو چرا فروختی؟
همین بود که به عرض رساندم.
اما من می دانم چرا فروختی؟ حتماً موسی بن جعفر از موضوع قراردادی که برای حمل و نقل اسباب و اثاث ما بستی آگاه شده و تو را از این کار منع کرده، او به تو دستور داده شتران را بفروشی. علت تصمیم ناگهانی تو این است.
هارون آنگاه با لحنی خشونت آمیز و آهنگی خشم آلود گفت: صفوان! اگر سوابق و دوستیهای قدیم نبود، سرت را از روی تنه ات برمی داشتم.
هارون خوب حدس زده بود. صفوان هرچند از نزدیکان دستگاه خلیفه به شمار می رفت و سوابق زیادی در دستگاه خلافت خصوصاً با شخص خلیفه داشت. اما او از اخلاص کیشان و پیروان و شیعیان اهل بیت بود. صفوان پس از آنکه پیمان حمل و نقل اسباب سفر حج را با هارون بست، روزی با امام موسی بن جعفر - علیه السلام - برخورد کرد، امام به او فرمود:«صفوان همه چیز تو خوب است جز یک چیز».
آن یک چیز چیست یا ابن رسول اللَّه؟!
«اینکه شترانت را به این مرد کرایه داده ای!».
یا ابن رسول اللَّه! من برای سفر حرامی کرایه نداده ام. هارون عازم حج است، برای سفر حج کرایه داده ام. به علاوه خودم همراه نخواهم رفت، بعضی از کسان و غلامان خود را همراه می فرستم.
«صفوان! یک چیز از تو سؤال می کنم».
بفرمایید یا ابن رسول اللَّه!
«تو شتران خود را به او کرایه داده ای که آخر کار کرایه بگیری. او شتران تو را خواهد برد و تو هم اجرت مقرر را از او طلبکار خواهی شد، این طور نیست؟».
چرا یا ابن رسول اللَّه!
«آیا آن وقت تو دوست نداری که هارون لااقل این قدر زنده بماند که طلب تو را بدهد؟!».
چرا یا ابن رسول اللَّه!
«هرکس به هر عنوان دوست داشته باشد ستمگران باقی بمانند، جزء آنها محسوب خواهد شد. و معلوم است هرکس جزء ستمگران محسوب گردد، در آتش خواهد رفت».
بعد از این جریان بود که صفوان تصمیم گرفت یکجا کاروان شتر را بفروشد، هرچند خودش حدس می زد ممکن است این کار را به قیمت جانش تمام شود.(100)

81 پول با برکت

علی بن ابیطالب، از طرف پیغمبراکرم، مأمور شد به بازار برود و پیراهنی برای پیغمبر بخرد. رفت و پیراهنی به دوازده درهم خرید و آورد. رسول اکرم پرسید:«این را به چه مبلغ خریدی؟».
«به دوازده درهم».
«این را چندان دوست ندارم، پیراهنی ارزانتر از این می خواهم، آیا فروشنده حاضر است پس بگیرد؟».
«نمی دانم یا رسول اللَّه!».
«برو ببین حاضر می شود پس بگیرد؟».
علی پیراهن را با خود برداشت و به بازار برگشت. بفروشنده فرمود:«پیغمبر خدا، پیراهنی ارزانتر از این می خواهد، آیا حاضری پول ما را بدهی و این پیراهن را پس بگیری؟».
فروشنده قبول کرد و علی پول را گرفت و نزد پیغمبر آورد. آنگاه رسول اکرم و علی با هم به طرف بازار راه افتادند؛ در بین راه چشم پیغمبر به کنیزکی افتاد که گریه می کرد. پیغمبر نزدیک رفت و از کنیزک پرسید:«چرا گریه می کنی؟».
اهل خانه به من چهار درهم دادند و مرا برای خرید به بازار فرستادند؛ نمی دانم چطور شد پولها گم شد. اکنون جرأت نمی کنم به خانه برگردم.
رسول اکرم چهار درهم از آن دوازده درهم را به کنیزک داد و فرمود:«هرچه می خواستی بخری بخر و به خانه برگرد.» و خودش به طرف بازار رفت و جامه ای به چهار درهم خرید و پوشید.
در مراجعت برهنه ای را دید، جامه را از تن کند و به او داد. دو مرتبه به بازار رفت و جامه ای دیگر به چهار درهم خرید و پوشید و به طرف خانه راه افتاد.
در بین راه باز همان کنیزک را دید که حیران و نگران و اندوهناک نشسته است، فرمود:«چرا به خانه نرفتی؟».
«یا رسول اللَّه! خیلی دیر شده می ترسم مرا بزنند که چرا این قدر دیر کردی.
«بیا با هم برویم، خانه تان را به من نشان بده، من وساطت می کنم که مزاحم تو نشوند».
رسول اکرم به اتفاق کنیزک راه افتاد همین که به پشت در خانه رسیدند کنیزک گفت:«همین خانه است» رسول اکرم از پشت در با آواز بلند گفت:«ای اهل خانه سلام علیکم».
جوابی شنیده نشد. بار دوم سلام کرد، جوابی نیامد. سومین بار سلام کرد، جواب دادند:«اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا رَسُولَ اللَّهِ وَرَحْمَةُاللَّهِ وَبَرکاتُهُ».
«چرا اول جواب ندادید؟ آیا آواز ما را نمی شنیدید؟».
چرا همان اول شنیدیم و تشخیص دادیم که شمایید.
«پس علت تأخیر چه بود؟».
یا رسول اللَّه! خوشمان می آمد سلام شما را مکرر بشنویم، سلام شما برای خانه ما فیض و برکت و سلامت است.
«این کنیزک شما دیر کرده، من اینجا آمدم از شما خواهش کنم او را مؤاخذه نکنید».
یا رسول اللَّه! به خاطر مقدم گرامی شما، این کنیز از همین ساعت آزاد است.
پیامبر گفت:«خدا را شکر! چه دوازده درهم پربرکتی بود، دو برهنه را پوشانید و یک برده را آزاد کرد»(101)