فهرست کتاب


داستان راستان

متفکر شهید استاد مرتضی مطهری‏‏‏‏‏‏‏‏

76 پسر حاتم

قبل از طلوع اسلام و تشکیل یافتن حکومت اسلامی، رسم ملوک الطوایفی در میان اعراب جاری بود. مردم عرب به اطاعت و فرمانبرداری رؤسای خود عادت کرده بودند. و احیاناً به آنها باج و خراج می پرداختند. یکی از رؤسا و ملوک الطوایف عرب، سخاوتمند معروف، «حاتم طائی» بود که رئیس و زعیم «قبیله طی» به شمار می رفت. بعد از حاتم، پسرش «عدی» جانشین پدر شد، قبیله طی طاعت او را گردن نهادند. عدی سالانه یک چهارم درآمد هرکسی را به عنوان باج و مالیات می گرفت. ریاست و زعامت عدی مصادف شد با ظهور رسول اکرم و گسترش اسلام. قبیله طی بت پرست بودند، اما خود عدی کیش نصرانی داشت و آن را از مردم خویش پوشیده می داشت.
مردم عرب که مسلمان می شدند و با تعلیمات آزادیبخش اسلام آشنایی پیدا می کردند، خواه ناخواه، از زیر بار رؤسا که طاعت خود را بر آنها تحمیل کرده بودند آزاد می شدند. به همین جهت عدی بن حاتم، مانند همه اشراف و رؤسای دیگر عرب، اسلام را بزرگترین خطر برای خود می دانست و با رسول خدا دشمنی می ورزید. اما کار از کار گذشته بود، مردم فوج فوج به اسلام می گرویدند و کار اسلام و مسلمانی بالا گرفته بود. عدی می دانست که روزی به سراغ او نیز خواهند آمد و بساط حکومت و آقایی او را برخواهند چید. به پیشکار مخصوص خویش - که غلامی بود - دستور داد گروهی شتر چاق و راهوار همیشه نزدیک خرگاه او آماده داشته باشد و هر روز اطلاع پیدا کرد سپاه اسلام نزدیک آمده اند او را خبر کند.
یک روز آن غلام آمد و گفت:«هر تصمیمی می خواهی بگیری بگیر که لشکریان اسلام در همین نزدیکیها هستند»
عدی دستور داد شتران را حاضر کردند، خاندان خود را بر آنها سوار کرد و از اسباب و اثاث آنچه قابل حمل بود بر شترها بار کرد و به سوی شام که مردم آنجا نیز نصرانی و هم کیش او بودند فرار کرد. اما در اثر شتابزدگی زیاد از حرکت دادن خواهرش «سفانه» غافل ماند و او در همانجا ماند.
سپاه اسلام وقتی رسیدند که خود «عدی» گریخته بود «سفانه» خواهر وی را در شمار اسیران به مدینه بردند و داستان فرار عدی را برای رسول اکرم نقل کردند. در بیرون مسجد مدینه، یک چهار دیواری بود که دیوارهایی کوتاه داشت. اسیران را در آنجا جای دادند. یک روز رسول اکرم از جلو آن محل می گذشت تا وارد مسجد شود، سفانه که زنی فهمیده و زبان آور بود، از جا حرکت کرد و گفت:«پدر از سرم رفته، سرپرستم پنهان شده، بر من منت بگذار، خدا بر تو منت بگذارد».
رسول اکرم از وی پرسید:«سرپرست تو کیست؟»
گفت:«عدی بن حاتم».
فرمود:«همانکه از خدا و رسول او فرار کرده است؟!».
رسول اکرم این جمله را گفت و بی درنگ از آنجا گذشت.
روز دیگر آمد از آنجا بگذرد باز «سفانه» از جا حرکت کرد و عین جمله روز پیش را تکرار کرد. رسول اکرم نیز عین سخن روز پیش را به او گفت: این روز هم تقاضای سفانه بی نتیجه ماند. روز سوم که رسول اکرم آمد از آنجا عبور کند، سفانه دیگر امید زیادی نداشت تقاضایش پذیرفته شود، تصمیم گرفت حرفی نزند اما جوانی که پشت سر پیغمبر حرکت می کرد به او با اشاره فهماند که حرکت کند و تقاضای خویش را تکرار نماید. سفانه حرکت کرد و مانند روزهای پیش گفت:«پدر از سرم رفته، سرپرستم پنهان شده، بر من منت بگذار خدا بر تو منت بگذارد».
رسول اکرم فرمود:«بسیار خوب، منتظرم افراد مورد اعتمادی پیدا شوند، تو را همراه آنها به میان قبلیله ات بفرستم. اگر اطلاع یافتی که همچو اشخاصی به مدینه آمده اند مرا خبر کن».
سفانه از اشخاصی که آنجا بودند پرسید، آن شخصی که پشت سر پیغمبر حرکت می کرد و به من اشاره کرد حرکت کنم و تقاضای خویش را تجدید نمایم کی است؟ گفتند او «علی بن ابیطالب» است.
پس از چندی سفانه به پیغمبر خبر داد که گروهی مورد اعتماد از قبیله ما به مدینه آمده اند، مرا همراه اینها بفرست. رسول اکرم جامه ای نو و مبلغی خرجی و یک مرکب به او داد و او همراه آن جمعیت حرکت کرد و به شام نزد برادرش رفت تا چشم سفانه به عدی افتاد زبان به ملامت گشود و گفت:«تو زن و فرزند خویش را بردی و مرا که یادگار پدرت بودم فراموش کردی؟!».
عدی از وی معذرت خواست. و چون سفانه زن فهمیده ای بود، عدی در کار خود با وی مشورت کرد، به او گفت:«به نظر تو که محمد را از نزدیک دیده ای صلاح من در چیست؟ آیا بروم نزد او و به او ملحق شوم یا همچنان از او کناره گیری کنم».
سفانه گفت:«به عقیده من، خوب است به او ملحق شوی، اگر او واقعاً پیغمبر خداست زهی سعادت و شرافت برای تو و اگر هم پیغمبر نیست و سر ملک داری دارد، باز هم تو در آنجا که از یمن زیاد دور نیست، با شخصیتی که در میان مردم یمن داری، خوار نخواهی شد و عزت و شوکت خود را از دست نخواهی داد».
عدی این نظر را پسندید. تصمیم گرفت به مدینه برود و ضمناً در کار پیغمبر باریک بینی کند و ببیند آیا واقعاً او پیغمبر خداست تا مانند یکی از امت از او پیروی کند، یا مردی است دنیاطلب و سر پادشاهی دارد تا در حدود منافع مشترک با او همکاری و همراهی نماید.
پیغمبر در مسجد مدینه بود که عدی وارد شد و بر پیغمبر سلام کرد. رسول اکرم پرسید:«کیستی؟».
عدی پسر حاتم طائیم.
پیغمبر او را احترام کرد و با خود به خانه برد.
در بین راه که پیغمبر و عدی می رفتند، پیره زنی لاغر و فرتوت جلو پیغمبر را گرفت و به سؤال و جواب پرداخت. مدتی طول کشید و پیغمبر با مهربانی و حوصله جواب پیره زن را می داد.
عدی با خود گفت، این یک نشانه از اخلاق این مرد که پیغمبر است. جباران و دنیاطلبان چنین خلق و خوی ندارند که جواب پیره زنی مفلوک را این قدر با مهربانی و حوصله بدهند.
همینکه عدی وارد خانه پیغمبر شد، بساط زندگی پیغمبر را خیلی ساده و بی پیرایه یافت. آنجا فقط یک تشک بود که معلوم بود پیغمبر روی آن می نشیند. پیغمبران آن را برای عدی انداخت. عدی هر چه اصرار کرد که خود پیغمبر روی آن بنشیند پیغمبر قبول نکرد. عدی روی تشک نشست و پیغمبر روی زمین. عدی با خود گفت این نشانه دوم از اخلاق این مرد که از نوع اخلاق پیغمبران است نه پادشاهان.
پیغمبر رو کرد به عدی و فرمود:«مگر مذهب تو مذهب رکوسی نبود»(95)
چرا.
«پس چرا و به چه مجوز، یک چهارم درآمد مردم را می گرفتی؟ در دین تو که این کار روا نیست».
عدی که مذهب خود را از همه حتی نزدیکترین خویشاوندانش پنهان داشته بود، از سخن پیغمبر سخت در شگفت ماند. با خود گفت این نشانه سوم از این مرد که پیغمبر است.
سپس پیغمبر به عدی فرمود:«تو به فقر و ضعف بنیه مالی امروز مسلمانان نگاه می کنی و می بینی مسلمانان برخلاف سایر ملل فقیرند، دیگر اینکه می بینی امروز انبوه دشمنان بر آنها احاطه کرده و حتی بر جان و مال خود ایمن نیستند دیگر اینکه می بینی حکومت و قدرت در دست دیگران است، به خدا قسم! طولی نخواهد کشید که این قدر ثروت به دست مسلمانان برسد که فقیری در میان آنها پیدا نشود. به خدا قسم آنچنان دشمنانشان سرکوب شوند و آنچنان امنیت کامل برقرار گردد که یک زن بتواند از عراق تا حجاز به تنهایی سفر کند و کسی مزاحم وی نگردد. به خدا قسم نزدیک است زمانی که کاخهای سفید بابل در اختیار مسلمانان قرار می گیرد».
عدی از روی کمال عقیده و خلوص نیت، اسلام آورد و تا آخر عمر به اسلام وفادار ماند. سالها بعد از پیغمبراکرم زنده بود. او سخنان پیغمبر را که در اولین برخورد به او فرموده بود و پیش بینیهایی که برای آینده مسلمانان کرده بود، همیشه به یاد داشت و فراموش نمی کرد و می گفت:
«به خدا قسم! نمردم و دیدم که کاخهای سفید بابل به دست مسلمانان فتح شد. امنیت چنان برقرار شد که یک زن به تنهایی می توانست از عراق تا حجاز سفر کند بدون آنکه مزاحمتی ببیند. به خدا قسم! اطمینان دارم که زمانی خواهد رسید فقیری در میان مسلمانان پیدا نشود»(96).

77امتحان هوش

تا آخر هیچیک از شاگردان نتوانست به سؤالی که معلم عالیقدر طرح کرده بود جواب درستی بدهد. ههرکس جوابی داد و هیچکدام مورد پسند واقع نشد. سؤالی که رسول اکرم در میان اصحاب خود طرح کرد این بود:«در میان دستگیره های ایمان کدامیک از همه محکمتر است؟».
یکی از اصحاب:«نماز». رسول اکرم:«نه». دیگری:«زکات». رسول اکرم:«نه». سومی:«روزه». رسول اکرم:«نه». چهارمی:«حج و عمره». رسول اکرم:«نه». پنجمی:«جهاد». رسول اکرم:«نه».
عاقبت جوابی که مورد قبول واقع شود از میان جمع حاضر داده نشد، خود حضرت فرمود:«تمامی اینهایی که نام بردید کارهای بزرگ و با فضیلتی است، ولی هیچکدام از اینها آنکه من پرسیدم نیست. محکمترین دستگیره های ایمان دوست داشتن به خاطر خدا و دشمن داشتن به خاطر خداست»(97).8

78 جویبر و ذلفا

«چقدر خوب بود زن می گرفتی و خانواده تشکیل می دادی و به این زندگی انفرادی خاتمه می دادی تا هم حاجت تو به زن برآورده شود و هم آن زن در کار دنیا و آخرت، کمک تو باشد».
یا رسول اللَّه! نه مال دارم و نه جمال، نه حسب دارم و نه نسب، چه کسی به من زن می دهد؟ و کدام زن رغبت می کند که همسر مردی فقیر و کوتاه قد و سیاهپوست و بدشکل مانند من بشود.
«ای جویبر! خداوند به وسیله اسلام ارزش افراد و اشخاص را عوض کرد. بسیاری از اشخاص در دوره جاهلیت محترم بودند و اسلام آنها را پایین آورد. بسیاری از اشخاص در جاهلیت خوار و بی مقدار بودند و اسلام قدر و منزلت آنها را بالا برد. خداوند به وسیله اسلام تخوتهای جاهلیت و افتخار به نسب و فامیل را منسوخ کرد. اکنون همه مردم از سفید و سیاه قرشی و غیر قرشی، عربی و عجمی در یک درجه اند. هیچکس بر دیگری برتری ندارد مگر به وسیله تقوا و طاعت. من در میان مسلمانان فقط کسی را از تو بالاتر می دانم که تقوا و عملش از تو بهتر باشد. اکنون به آنچه دستور می دهم عمل کن».
اینها کلماتی بود که در یکی از روزها که رسول اکرم به ملاقات «اصحاب صفه» آمده بود، میان او و «جویبر» رد و بدل شد.
«جویبر» از اهل یمامه بود. در همانجا بود که شهرت و آوازه اسلام و ظهور پیغمبر خاتم را شنید. او هر چند تنگ دست و سیاه و کوتاه قد بود اما باهوش و حق طلب و با اراده بود. بعد از شنیدن آوازه اسلام، یکسره به مدینه آمد تا از نزدیک، جریان را ببیند.
طولی نکشید که اسلام آورد و در سلک مسلمانان درآمد، اما چون نه پولی داشت و نه منزلی و نه آشنایی، موقتاً به دستور رسول اکرم در مسجد به سر می برد. تدریجاً در میان کسان دیگری که مسلمان می شدند و در مدینه می ماندند، افراد دیگر هم یافت شدند که آنها نیز مانند «جویبر» فقیر و تنگدست بودند و به دستور پیغمبر در مسجد به سر می بردند. تا آنکه به پیغمبر وحی شد مسجد جای سکونت نیست، اینها باید در خارج مسجد منزل کنند.
رسول خدا نقطه ای در خارج از مسجد در نظر گرفت و سایبانی در آنجا ساخت و آن عده را به زیر آن سایبان منتقل کرد. آنجا را «صفه» می نامیدند و ساکنین آنجا که هم فقیر بودند و هم غریب، «اصحاب صفه» خوانده می شدند. رسول خدا و اصحاب، به احوال و زندگی آنها رسیدگی می کردند.
یک روز رسول خدا به سراغ این دسته آمده بود. در آن میان چشمش به جویبر افتاد، به فکر رفت که جویبر را از این وضع خارج کند، و به زندگی او سروسامانی بدهد. اما چیزی که هرگز به خاطر جویبر نمی گذشت - با اطلاعی که از وضع خودش داشت - این بود که روزی صاحب زن و خانه و سر و سامان بشود. این بود که تا رسول خدا به او پیشنهاد ازدواج کرد، با تعجب جواب داد مگر ممکن است کسی به زناشویی با من تن بدهد. ولی رسول خدا زود او را از اشتباه خودش خارج ساخت و تغییر وضع اجتماعی که در اثر اسلام پیدا شده بود، به او گوشزد فرمود.
رسول خدا پس از آنکه جویبر را از اشتباه بیرون آورد و او را به زندگی، مطمئن و امیدوار ساخت، دستور داد یکسره به خانه «زیاد بن لبید انصاری» برود و دخترش «ذلفا» را برای خود خواستگاری کند.
«زیاد بن لبید» از ثروتمندان و محترمین اهل مدینه بود. افراد قبیله وی احترام زیادی برایش قائل بودند. هنگامی که جویبر وارد خانه زیاد شد، گروهی از بستگان و افراد قبیله لبید در آنجا جمع بودند.
جویبر پس از نشستن مکثی کرد و سپس سر را بلند کرد و به زیاد گفت:«من از طرف پیغمبر پیامی برای تو دارم، محرمانه بگویم یا علنی؟».
پیام پیغمبر برای من افتخار است، البته علنی بگو.
«پیغمبر مرا فرستاده که دخترت ذلفا را برای خودم خواستگاری کنم».
پیغمبر خودش این موضوع را به تو فرمود؟!
«من که از پیش خود حرفی نمی زنم، همه مرا می شناسند، اهل دروغ نیستم».
عجیب است، رسم ما نیست دختر خود را جز به همشأنهای خود از قبیله خودمان بدهیم. تو برو، من خودم به حضور پیغمبر خواهم آمد و در این موضوع با خود ایشان مذاکره خواهم کرد.
جویبر از جا حرکت کرد و از خانه بیرون رفت، اما همان طور که می رفت با خودش می گفت:«به خدا قسم آنچه قرآن تعلیم داده است و آن چیزی که نبوت محمد برای آن است غیر این چیزی است که زیاد می گوید».
هرکس نزدیک بود این سخنان را که جویبر با خود زیر لب زمزمه می کرد می شنید.
ذلفا دختر زیبای لبید که به جمال و زیبایی معروف بود، سخنان جویبر را شنید، آمد پیش پدر تا از ماجرا آگاه شود.
بابا! این مرد که همین الآن خانه بیرون رفت با خودش چه زمزمه می کرد و مقصودش چه بود؟
این مرد به خواستگاری تو آمده بود و ادعا می کرد پیغمبر او را فرستاده است.
نکند واقعاً پیغمبر او را فرستاده باشد و رد کردن تو او را تمرد امر پیغمبر محسوب گردد.
به عقیده تو، من چه کنم؟
به عقیده من، زود او را قبل از آنکه به حضور پیغمبر برسد به خانه برگردان و خودت برو به حضور پیغمبر و تحقیق کن قضیه چه بوده است.
زیاد، جویبر را با احترام به خانه برگردانید و خودش به حضور پیغمبر شتافت. همینکه آن حضرت را دید عرض کرد: یا رسول اللَّه! جویبر به خانه ما آمد و همچو پیغامی از طرف شما آورد، می خواهم عرض کنم رسم و عادت جاری ما این است که دختران خود را فقط به همشأنهای خودمان از اهل قبیله که همه انصار و یاران شما هستند بدهیم!
«ای زیاد! جویبر مؤمن است، آن شأنیتها که تو گمان می کنی امروز از میان رفته است. مرد مؤمن هم شأن زن مؤمنه است».
زیاد به خانه برگشت و یکسره به سراغ دخترش ذلفا رفت و ماجرا را نقل کرد
به عقیده من پیشنهاد رسول خدا را رد نکن، مطلب مربوط به من است، جویبر هر چی هست من باید راضی باشم، چون رسول خدا به این امر راضی است من هم راضی هستم.
زیاد، ذلفا را به عقد جویبر درآورد. مهر او را از مال خودش تعیین کرد. جهاز خوبی برای عروس تهیه دید. از جویبر پرسیدند: آیا خانه ای در نظر گرفته ای که عروس را به آن خانه ببری؟
من چیزی که فکر نمی کردم این بود که روزی دارای زن و زندگی بشوم. پیغمبر ناگهان آمد و به من چنین و چنان گفت و مرا به خانه زیاد فرستاد.
زیاد از مال خود خانه و اثاث کامل فراهم کرد، به علاوه دو جامه مناسب برای داماد آماده کرد، عروس را با آرایش و عطر و زیور کامل به آن خانه منتقل کردند. شب تاریک شد، جویبر نمی دانست خانه ای که برای او در نظر گرفته شده کجاست، جویبر به آن خانه و حجله راهنمایی شد، همینکه چشمش به آن خانه و آن همه لوازم و عروس آن چنان زیبا افتاد، گذشته به یادش آمد. با خود اندیشید که من مردی فقیر و غریب وارد این شهر شدم. هیچ چیز نداشتم، نه مال و نه جمال و نه نسب و نه فامیل، خداوند به وسیله اسلام این همه نعمت برایم فراهم کرد. این اسلام است که این چنین تحولی در مردم به وجود آورده که فکرش را هم نمی شد کرد. من چقدر باید خدا را شکر کنم.
همان وقت حالت رضایت و شکرگزاری به درگاه ایزد متعال در وی پیدا شد، به گوشه ای از اطاق رفت و به تلاوت قرآن و عبادت پرداخت. یک وقت به خود آمد که ندای اذان صبح به گوشش رسید. آن روز را شکرانه نیت روزه کرد. وقتی که زنان به سراغ «ذلفا» رفتند وی را بکر و دست نخورده یافتند. معلوم شد جویبر اصلاً به نزدیک ذلفا نیامده است. قضیه را از زیاد پنهان نگاهداشتند.
دو شبانه روز دیگر به همین منوال گذشت. جویبر روزها روزه می گرفت و شبها به عبادت و تلاوت می پرداخت. کم کم این فکر برای خانواده عروس پیدا شد که شاید جویبر ناتوانی جنسی دارد و احتیاج به زن در او نیست. ناچار مطلب را با خود زیاد در میان گذاشتند. زیاد قضیه را به اطلاع پیغمبراکرم رسانید. پیغمبراکرم جویبر را طلبید و به او فرمود:«مگر در تو میل به زن وجود ندارد؟!».
از قضا این میل در من شدید است.
«پس چرا تا کنون نزد عروس نرفته ای؟».
یا رسول اللَّه! وقتی که وارد آن خانه شدم و خود را در میان آن همه نعمت دیدم. در اندیشه فرو رفتم که خداوند به این بنده ناقابل چقدر عنایت فرموده، حالت شکر و عبادت در من پیدا شد. لازم دانستم قبل از هر چیزی خدای خود را شکرانه عبادت کنم. از امشب نزد همسرم خواهم رفت.
رسول خدا عین جریان را به اطلاع زیاد بن لبید رسانید. جویبر و ذلفا با هم عروسی کردند و با هم به خوشی به سر می بردند. جهادی پیش آمد. جویبر با همان نشاطی که مخصوص مردان با ایمان است زیر پرچم اسلام در آن جهاد شرکت کرد و شهید شد. بعد از شهادت جویبر، هیچ زنی به اندازه ذلفا خواستگار نداشت و برای هیچ زنی به اندازه ذلفا حاضر نبودند پول خرج کنند(98).