فهرست کتاب


داستان راستان

متفکر شهید استاد مرتضی مطهری‏‏‏‏‏‏‏‏

59 نسیبه

اثری که روی شانه نسیبه دختر کعب (که به نام پسرش عماره، «ام عماره» خوانده می شد) باقی مانده بود، از یک جراحت بزرگی درگذشته حکایت می کرد. زنان و بالأخص دختران و زنان جوانی که عصر رسول خدا را درک نکرده بودند. یا در آن وقت کوچک بودند. وقتی که احیاناً متوجه گودی سر شانه نسیبه می شدند، با کنجکاوی زیادی از او ماجرای هولناکی را که منجر به زخم شانه اش شده بود می پرسیدند. همه میل داشتند داستان حیرت انگیز نسیبه را در صحنه «احد» از زبان خودش بشنوند.
«نسیبه» هیچ فکر نمی کرد که در صحنه احد با شوهر و دو فرزندش دوش به دوش یکدیگر بجنگد و از رسول خدا دفا کنند. او فقط مشک آبی را به دوش کشیده بود، برای آنکه در میدان جنگ به مجروحین آب برساند. نیز مقداری نوار از پارچه تهیه کرده و همراه آورده بود تا زخمهای مجروحین را ببندد. او بیش از این دو کار، در آن روز برای خود پیش بینی نمی کرد.
مسلمانان در آغاز مبارزه با آنکه از لحاظ عدد زیاد نبودند و تجهیزات کافی هم نداشتند، شکست عظیمی به دشمن دادند. دشمن پا به فرار گذاشت و جا خالی کرد، ولی طولی نکشید در اثر غفلتی که یک عده از نگهبانان تل «عینین» در انجام وظیفه خویش کردند، دشمن از پشت سر شبیخون زد، وضع عوض شد و عده زیادی از مسلمانان از دور رسول اکرم پراکنده شدند.
«نسیبه» همینکه وضع را به این نحو دید، مشک آب را به زمین گذاشت و شمشیر به دست گرفت، گاهی از شمشیر استفاده می کرد و گاهی از تیر و کمان. سپر مردی را که فرار می کرد نیز برداشت و مورد استفاده قرار داد. یک وقت متوجه شد که یکی از سپاهیان دشمن فریاد می کشد:«خود محمد کجاست؟ خود محمد کجاست؟»
نسیبه فوراً خودر را به او رساند و چندین ضربت بر او وارد کرد. و چون آن مرد دو زره روی هم پوشیده بود، ضربات نسیبه چندان در او تأثیر نکرد، ولی او ضربت محکمی روی شانه بی دفاع نسیبه زد که تا یک سال مداوا می کرد. رسول خدا همینکه متوجه شد خون از شانه نسیبه فوران می کند، یکی از پسران نسیبه را صدا زد و فرمود:«زود زخم مادرت را ببند» وی زخم مادر را بست و باز هم نسیبه مشغول کارزار شد.
در این بین، نسیبه متوجه شد یکی از پسرانش زخم برداشته، فوراً پارچه هایی که به شکل نوار برای زخم بندی مجروحین با خود آورده بود، درآورد و زخم پسرش را بست. رسول اکرم تماشا می کرد و از مشاهده شهامت این زن لبخندی در چهره داشت. همینکه نسیبه زخم فرزند را بست به او گفت:«فرزندم زود حرکت کن و مهیای جنگیدن باش» هنوز این سخن به دهان نسیبه بود که رسول اکرم، شخصی را به نسیبه نشان داد و فرمود:«ضارب پسرت همین بود»
نسیبه مثل شیر نر به آن مرد حمله برد و شمشیری به ساق پای او نواخت که به روی زمین افتاد. رسول اکرم فرمود:«خوب انتقام خویش را گرفتی، خدا را شکر که به تو ظفر بخشید و چشم تو را روشن ساخت».
عده ای از مسلمانان شهید شدند و عده ای مجروح، نسیبه جراحات بسیاری برداشته بود که امید زیادی به زنده ماندنش نمی رفت.
بعد از واقعه احد، رسول اکرم برای اطمینان از وضع دشمن، بلافاصله دستور داد به طرف «حمراءالاسد» حرکت کنند. ستون لشکر حرکت کرد. نسیبه نیز خواست به همان حال حرکت کند، ولی زخمهای سنگین اجازه حرکت به او نداد.
همینکه رسول اکرم از «حمراءالاسد» برگشت، هنوز داخل خانه خود نشده بود که شخصی را برای احوالپرسی نسیبه فرستاد. خبر سلامتی او را دادند. رسول خدا از این خبر خوشحال و مسرور شد(75).

60خواهش مسیح

عیسی - علیه السلام - به حواریین گفت:«من خواهش و حاجتی دارم، اگر قول می دهید آن را برآورید بگویم».
حواریین گفتند:«هرچه امر کنی اطاعت می کنم».
عیسی از جا حرکت کرد و پاهای یکایک آنها را شست. حواریین در خود احساس ناراحتی می کردند، ولی چون قول داده بودند خواهش عیسی را بپذیرند، تسلیم شدند، و عیسی پای همه را شست. همینکه کار به انجام رسید، حواریین گفتند:«تو معلم ما هستی، شایسته این بود که ما پای تو را می شستیم نه تو پای ما را».
عیسی فرمود:«این کار را کردم برای اینکه به شما بفهمانم که از همه مردم سزاوارتر به اینکه خدمت مردم را به عهده بگیرد «عالم» است. این کار را کردم تا تواضع کرده باشم و شما درس تواضع را فرا گیرید و بعد از من که عهده دار تعلیم و ارشاد مردم می شوید، راه و روش خود را تواضع و خدمت خلق قرار دهید. اساساً حکمت در زمینه تواضع رشد می کند نه در زمینه تکبر، همان گونه که گیاه در زمین نرم دشت می روید نه در زمین سخت کوهستان»(76).

61 جمع هیزم از صحرا

رسول اکرم - صلی اللَّه علیه وآله - در یکی از مسافرتها با اصحابش در سرزمینی خالی و بی علف فرود آمدند، به هیزم و آتش احتیاج داشتند، فرمود:«هیزم جمع کنید» عرض کردند: یا رسول اللَّه! ببینید، این سرزمین چقدر خالی است، هیزمی دیده نمی شود
فرمود:«در عین حال هرکس هر اندازه می تواند جمع کند».
اصحاب روانه صحرا شدند، با دقت بروی زمین نگاه می کردند و اگر شاخه کوچکی می دیدند برمی داشتند. هرکس هر اندازه توانست ذرّه ذرّه جمع کرد و با خود آورد. همینکه همه افراد هرچه جمع کرده بودند روی هم ریختند، مقداری زیادی هیزم جمع شد.
در این وقت رسول اکرم فرمود:«گناهان کوچک هم مثل همین هیزمهای کوچک است، ابتدا به نظر نمی آید، ولی هرچیزی جوینده و تعقیب کننده ای دارد، همان طور که شما جستید و تعقیب کردید این قدر هیزم جمع شد، گناهان شما هم جمع و احصا می شود و یک روز می بینید از همان گناهان خرد که به چشم نمی آمد، انبوه عظیمی جمع شده است»(77).