فهرست کتاب


داستان راستان

متفکر شهید استاد مرتضی مطهری‏‏‏‏‏‏‏‏

58آخرین سخن

تا چشم ام حمیده، مادر امام کاظم - علیه السلام - به ابوبصیر - که برای

تسلیت گفتن به او به مناسبت وفات شوهر بزرگوارش امام صادق آمده بود - افتاده اشکهایش جاری شد. ابوبصیر نیز لختی گریست. همین که گریه ام حمیده ایستاد به ابوبصیر گفت:«تو در ساعت احتضار امام حاضر نبودی، قضیه عجیبی اتفاق افتاد».
ابوبصیر پرسید: چه قضیه ای؟
گفت:«لحظات آخر زندگی امام بود، امام دقایق آخر عمر خود را طی می کرد. پلکها روی هم افتاده بود. ناگهان امام پلکها را از روی هم برداشت و فرمود:«همین الآن جمیع افراد خویشاوندان مرا حاضر کنید». مطلب عجیبی بود. در این وقت امام همچو دستوری داده بود. ما هم همت کردیم و همه را جمع کردیم. کسی از خویشان و نزدیکان امام باقی نمانده که آنجا حاضر نشده باشد. همه منتظر و آماده که امام در این لحظه حساس، می خواهد چه بکند و چه بگوید؟
امام، همینکه همه را حاضر دید، جمعیت را مخاطب قرار داده فرمود:«شفاعت ما هرگز نصیب کسانی که نماز را سبک می شمارند نخواهد شد»(74).

59 نسیبه

اثری که روی شانه نسیبه دختر کعب (که به نام پسرش عماره، «ام عماره» خوانده می شد) باقی مانده بود، از یک جراحت بزرگی درگذشته حکایت می کرد. زنان و بالأخص دختران و زنان جوانی که عصر رسول خدا را درک نکرده بودند. یا در آن وقت کوچک بودند. وقتی که احیاناً متوجه گودی سر شانه نسیبه می شدند، با کنجکاوی زیادی از او ماجرای هولناکی را که منجر به زخم شانه اش شده بود می پرسیدند. همه میل داشتند داستان حیرت انگیز نسیبه را در صحنه «احد» از زبان خودش بشنوند.
«نسیبه» هیچ فکر نمی کرد که در صحنه احد با شوهر و دو فرزندش دوش به دوش یکدیگر بجنگد و از رسول خدا دفا کنند. او فقط مشک آبی را به دوش کشیده بود، برای آنکه در میدان جنگ به مجروحین آب برساند. نیز مقداری نوار از پارچه تهیه کرده و همراه آورده بود تا زخمهای مجروحین را ببندد. او بیش از این دو کار، در آن روز برای خود پیش بینی نمی کرد.
مسلمانان در آغاز مبارزه با آنکه از لحاظ عدد زیاد نبودند و تجهیزات کافی هم نداشتند، شکست عظیمی به دشمن دادند. دشمن پا به فرار گذاشت و جا خالی کرد، ولی طولی نکشید در اثر غفلتی که یک عده از نگهبانان تل «عینین» در انجام وظیفه خویش کردند، دشمن از پشت سر شبیخون زد، وضع عوض شد و عده زیادی از مسلمانان از دور رسول اکرم پراکنده شدند.
«نسیبه» همینکه وضع را به این نحو دید، مشک آب را به زمین گذاشت و شمشیر به دست گرفت، گاهی از شمشیر استفاده می کرد و گاهی از تیر و کمان. سپر مردی را که فرار می کرد نیز برداشت و مورد استفاده قرار داد. یک وقت متوجه شد که یکی از سپاهیان دشمن فریاد می کشد:«خود محمد کجاست؟ خود محمد کجاست؟»
نسیبه فوراً خودر را به او رساند و چندین ضربت بر او وارد کرد. و چون آن مرد دو زره روی هم پوشیده بود، ضربات نسیبه چندان در او تأثیر نکرد، ولی او ضربت محکمی روی شانه بی دفاع نسیبه زد که تا یک سال مداوا می کرد. رسول خدا همینکه متوجه شد خون از شانه نسیبه فوران می کند، یکی از پسران نسیبه را صدا زد و فرمود:«زود زخم مادرت را ببند» وی زخم مادر را بست و باز هم نسیبه مشغول کارزار شد.
در این بین، نسیبه متوجه شد یکی از پسرانش زخم برداشته، فوراً پارچه هایی که به شکل نوار برای زخم بندی مجروحین با خود آورده بود، درآورد و زخم پسرش را بست. رسول اکرم تماشا می کرد و از مشاهده شهامت این زن لبخندی در چهره داشت. همینکه نسیبه زخم فرزند را بست به او گفت:«فرزندم زود حرکت کن و مهیای جنگیدن باش» هنوز این سخن به دهان نسیبه بود که رسول اکرم، شخصی را به نسیبه نشان داد و فرمود:«ضارب پسرت همین بود»
نسیبه مثل شیر نر به آن مرد حمله برد و شمشیری به ساق پای او نواخت که به روی زمین افتاد. رسول اکرم فرمود:«خوب انتقام خویش را گرفتی، خدا را شکر که به تو ظفر بخشید و چشم تو را روشن ساخت».
عده ای از مسلمانان شهید شدند و عده ای مجروح، نسیبه جراحات بسیاری برداشته بود که امید زیادی به زنده ماندنش نمی رفت.
بعد از واقعه احد، رسول اکرم برای اطمینان از وضع دشمن، بلافاصله دستور داد به طرف «حمراءالاسد» حرکت کنند. ستون لشکر حرکت کرد. نسیبه نیز خواست به همان حال حرکت کند، ولی زخمهای سنگین اجازه حرکت به او نداد.
همینکه رسول اکرم از «حمراءالاسد» برگشت، هنوز داخل خانه خود نشده بود که شخصی را برای احوالپرسی نسیبه فرستاد. خبر سلامتی او را دادند. رسول خدا از این خبر خوشحال و مسرور شد(75).