فهرست کتاب


داستان راستان

متفکر شهید استاد مرتضی مطهری‏‏‏‏‏‏‏‏

57 همسایه نو

مرد انصاری خانه جدیدی در یکی از محلات مدینه خرید و به آنجا منتقل شد، تازه متوجه شد که همسایه ناهمواری نصیب وی شده.
به حضور رسول اکرم آمد و عرض کرد: در فلان محله، میان فلان قبیله، خانه ای خریده ام و به آنجا منتقل شده ام، متأسفانه نزدیکترین همسایگان من شخصی است که نه تنها وجودش برای من خیر و سعادت نیست، از شرش نیز در امان نیستم. اطمیان ندارم که موجبات زیان و آزار مرا فراهم نسازد.
رسول اکرم چهار نفر: علی، سلمان ابوذر و شخصی دیگر را - که گفته اند مقداد بوده است - مأمور کرد، با صدای بلند در مسجد به عموم مردم از زن و از مرد ابلاغ کنند که هرکس همسایگانش از آزار او در امان نباشند ایمان ندارد.
این اعلام در سه نوبت تکرار شد. بعد رسول اکرم با دست خود به چهار طرف اشاره کرد و فرمود:«از هر طرف تا چهل خانه همسایه محسوب می شوند»(73).

58آخرین سخن

تا چشم ام حمیده، مادر امام کاظم - علیه السلام - به ابوبصیر - که برای

تسلیت گفتن به او به مناسبت وفات شوهر بزرگوارش امام صادق آمده بود - افتاده اشکهایش جاری شد. ابوبصیر نیز لختی گریست. همین که گریه ام حمیده ایستاد به ابوبصیر گفت:«تو در ساعت احتضار امام حاضر نبودی، قضیه عجیبی اتفاق افتاد».
ابوبصیر پرسید: چه قضیه ای؟
گفت:«لحظات آخر زندگی امام بود، امام دقایق آخر عمر خود را طی می کرد. پلکها روی هم افتاده بود. ناگهان امام پلکها را از روی هم برداشت و فرمود:«همین الآن جمیع افراد خویشاوندان مرا حاضر کنید». مطلب عجیبی بود. در این وقت امام همچو دستوری داده بود. ما هم همت کردیم و همه را جمع کردیم. کسی از خویشان و نزدیکان امام باقی نمانده که آنجا حاضر نشده باشد. همه منتظر و آماده که امام در این لحظه حساس، می خواهد چه بکند و چه بگوید؟
امام، همینکه همه را حاضر دید، جمعیت را مخاطب قرار داده فرمود:«شفاعت ما هرگز نصیب کسانی که نماز را سبک می شمارند نخواهد شد»(74).