فهرست کتاب


داستان راستان

متفکر شهید استاد مرتضی مطهری‏‏‏‏‏‏‏‏

56 کارگر و آفتاب

امام صادق - علیه السلام - جامه زبرکارگری برتن و بیل دردست داشت و در بوستان خویش سرگرم بود.چنان فعالیت کرده بود که سراپایش راعرق گرفته بود.
در این حال، ابوعمر و شیبانی وارد شد! و امام را در آن تعب و رنج مشاهده کرد. پیش خود گفت، شاید علت اینکه امام شخصاً بیل به دست گرفته و متصدی این کار شده این است که کسی دیگر نبوده و از روی ناچاری خودش دست به کار شده، جلو آمد و عرض کرد:«این بیل را به من بدهید، من انجام می دهم».
امام فرمود:«نه، من اساساً دوست دارم که مرد برای تحصیل روزی رنج بکشد و آفتاب بخورد(72).

57 همسایه نو

مرد انصاری خانه جدیدی در یکی از محلات مدینه خرید و به آنجا منتقل شد، تازه متوجه شد که همسایه ناهمواری نصیب وی شده.
به حضور رسول اکرم آمد و عرض کرد: در فلان محله، میان فلان قبیله، خانه ای خریده ام و به آنجا منتقل شده ام، متأسفانه نزدیکترین همسایگان من شخصی است که نه تنها وجودش برای من خیر و سعادت نیست، از شرش نیز در امان نیستم. اطمیان ندارم که موجبات زیان و آزار مرا فراهم نسازد.
رسول اکرم چهار نفر: علی، سلمان ابوذر و شخصی دیگر را - که گفته اند مقداد بوده است - مأمور کرد، با صدای بلند در مسجد به عموم مردم از زن و از مرد ابلاغ کنند که هرکس همسایگانش از آزار او در امان نباشند ایمان ندارد.
این اعلام در سه نوبت تکرار شد. بعد رسول اکرم با دست خود به چهار طرف اشاره کرد و فرمود:«از هر طرف تا چهل خانه همسایه محسوب می شوند»(73).

58آخرین سخن