فهرست کتاب


داستان راستان

متفکر شهید استاد مرتضی مطهری‏‏‏‏‏‏‏‏

49 یک دشنام

غلام عبداللَّه بن مقفع، دانشمند و نویسنده معروف ایرانی، افسار اسب ارباب خود را در دست داشت و بیرون در خانه سفیان بن معاویه مهلبی، فرماندار بصره، نشسته بود تا اربابش کار خویش را انجام داده بیرون بیاید و سوار اسب شده به خانه خود برگردد.
انتظار به طول انجامید و ابن مقفع بیرون نیامد، افراد دیگر - که بعد از او پیش فرماندار رفته بودند - همه برگشتند و رفتند، ولی از ابن مقفع خبری نشد. کم کم غلام به جستجو پرداخت. از هرکس می پرسید یا اظهار بی اطلاعی می کرد یا پس از نگاهی به سراپای غلام و آن اسب، بدون آنکه سخنی بگوید، شانه ها را بالا می انداخت و می رفت.
وقت گذشت و غلام، نگران و مأیوس، خود را به عیسی و سلیمان - پسران علی بن عبداللَّه بن عباس و عموهای خلیفه مقتدر وقت منصور دوانیقی - که ابن مقفع دبیر و کاتب آنها بود، رساند و ماجرا را نقل کرد.
عیسی و سلیمان، به عبداللَّه مقفع که دبیری دانشمند و نویسنده ای توانا و مترجمی چیره دست بود علاقه مند بودند و از او حمایت می کردند. ابن مقفع نیز به حمایت آنها پشت گرم بود و طبعاً مردی متهور و جسور و بدزبان بود. از نیش زدن با زبان درباره دیگران دریغ نمی کرد. حمایت عیسی و سلیمان که عموی مقام خلافت بودند، ابن مقغع را جسورتر و گستاخ تر کرده بود.
عیسی و سلیمان، عبداللَّه بن مقفع را از سفیان بن معاویه خواستند. او اساساً منکر موضوع شد و گفت:«ابن مقفع به خانه من نیامده است» ولی چون روز روشن، همه دیده بودند که ابن مقفع داخل خانه فرماندار شده و شهود شهادت دادند، دیگر جای انکار نبود.
کار کوچکی نبود، پای قتل نفس بود، آن هم شخصیت معروف و دانشمندی مثل ابن مقفع، طرفین منازعه هم عبارت بود از فرماندار بصره از یک طرف، و عموهای خلیفه از طرف دیگر. قهراً مطلب به دربار خلیفه در بغداد کشیده شد. طرفین دعوا و شهود و همه مطلعین به حضور منصور رفتند، دعوا مطرح شد و شهود شهادت دادند. بعد از شهادت شهود، منصور به عموهای خویش گفت:«برای من مانعی ندارد که سفیان را الآن به اتهام قتل ابن مقفع بکشم، ولی کدامیک از شما دو نفر عهده دار می شود که اگر ابن مقفع زنده بود و بعد از کشتن سفیان از این در - اشاره کرد به دری که پشت سرش بود - زنده و سالم وارد شد، او را به قصاص سفیان بکشم؟».
عیسی وسلیمان در جواب این سؤال حیرت زده درماندند و پیش خود گفتند: مبادا که ابن مقفع زنده باشد و سفیان او را زنده و سالم نزد خلیفه فرستاده باشد. ناچار از دعوای خود صرف نظر کردند و رفتند. مدتها گذشت و دیگر از ابن مقفع اثری و خبری دیده و شنیده نشد. کم کم خاطره اش هم داشت فراموش می شد.
بعد از مدتها که آبها از آسیاب افتاد، معلوم شد که ابن مقفع همواره با زبان خویش، سفیان بن معاویه را نیش می زده است. حتی یک روز، در حضور جمعیت، به وی دشنام مادر گفته است. سفیان همیشه در کمین بوده تا انتقام زبان ابن مقفع را بگیرد، ولی از ترس عیسی و سلیمان، عموهای خلیفه جرأت نمی کرده است تا آنکه حادثه ای اتفاق می افتد:
حادیة این بود که قرار شد، امان نامه ای برای عبداللَّه بن علی، عموی دیگر منصور، نوشته شود و منصور آن را امضا کند. عبداللَّه بن علی، از ابن مقفع - که دبیر برادرانش بود - درخواست کرد که آن امان نامه را بنویسد. ابن مقفع هم آن را تنظیم کرد و نوشت، در آن امان نامه، ضمن شرایطی که نام برده بود، تعبیرات زننده و گستاخانه ای نسبت به منصور، خلیفه سفاک عباسی کرده بود. وقتی نامه به دست منصور رسید، سخت متغیر و نارحت شد. پرسید: چه کسی این را تنظیم کرده است؟
گفته شد:«ابن مقفع»، منصور نیز همان احساسات را علیه او پیدا کرد که قبلاً سفیان بن معاویه فرماندار بصره پیدا کرده بود.
منصور محرمانه به سفیان نوشت که «ابن مقفع» را تنبیه کن. سفیان در پی فرصت می گشت تا آنکه روزی ابن مقفع برای حاجتی به خانه سفیان رفت و غلام و مرکبش رابیرون در گذاشت. وقتی که وارد شد، سفیان وعده ای از غلامان و دژخیمانش در اتاقی نشسته بودند و تنوری هم در آنجا مشتعل بود. همینکه چشم سفیان به ابن مقفع افتاد، زخم زبانهایی که تا آن روز از او شنیده بود، در نظرش مجسم و اندرونش از خشم و کینه مانند همان تنوری که در جلوش بود، مشتعل شد. روکرد به او و گفت: یادت هست آن روز به من دشنام مادر دادی؟ حالا وقت انتقام است. معذرتخواهی فایده نبخشید و در همانجا به بدترین صورتی «ابن مقفع» را از بین برد(64).

50 شمشیر زبان

علی بن عباس، معروف به ابن الرومی، شاعر معروف هجوگو و مدیحه سرای دوره عباسی، در نیمه قرن سوم هجری، در مجلس وزیر المعتضد عباسی، به نام قاسم بن عبیداللَّه، نشسته و سرگرم بود. او همیشه به قدرت منطق و بیان و شمشیر زبان خویش مغرور بود. قاسم بن عبیداللَّه، از زخم زبان ابن الرومی خیلی می ترسید و نگران بود، ولی ناراحتی و خشم خود را ظاهر نمی کرد. برعکس طوری رفتار می کرد که ابن الرومی - با همه بددلیها و وسواسها و احتیاطهایی که داشت و به هر چیزی فال بد می زد - از معاشرت با او پرهیز نمی کرد. قاسم محرمانه دستور داد تا در غذای ابن الرومی زهر داخل کردند. ابن الرومی بعد از آنکه خورد، متوجه شد. فوراً از جا برخاست که برود
قاسم گفت: کجا می روی؟
به همانجا که مرا فرستادی.
پس سلام مرا به پدر و مادرم برسان.
من از راه جهنم نمی روم.
ابن الرومی به خانه خویش رفت و به معالجه پرداخت، ولی معالجه ها فایده نبخشید. بالأخره با شمشیر زبان خویش از پای درآمد(65).

51 دو همکار

صفا و صمیمیت و همکاری صادقانه هشام ابن الحکم و عبداللَّه بن یزید اباضی، مورد اعجاب همه مردم کوفه شده بود. این دو نفر، ضرب المثل دو شریک خوب و دو همکار امین و صمیمی شده بودند. این دو به شرکت یکدیگر، یک مغازه خرازی داشتند. جنس خرازی می آوردند و می فروختند. تا زنده بودند میان آنها اختلاف و مشاجره ای رخ نداد.
چیزی که موجب شد این موضوع زبانزد عموم مردم شود و بیشتر موجب اعجاب خاص و عام گردد، این بود که این دو نفر، از لحاظ عقیده مذهبی در دو قطب کاملاً مخالف قرار داشتند؛ زیرا هشام از علماء و متکلمین سرشناس شیعه امامیه و یاران و اصحاب خاص امام جعفر صادق - علیه السلام - و معتقد به امامت اهل بیت بود. ولی عبداللَّه بن یزید از علمای اباضیه(66) بود. آنجا که پای دفاع از عقیده و مذهب بود این دو نفر، در دو جبهه کاملاً مخالف قرار داشتند، ولی آنها توانسته بودند تعصب مذهبی را در سایر شئون زندگی دخالت ندهند و با کمال متانت کار شرکت و تجارت و کسب و معامله را به پایان برسانند. عجیب تر اینکه بسیار اتفاق می افتاد که شیعیان و شاگردان هشام به همان مغازه می آمدند و هشام اصول و مسائل تشیع را به آنها می آموخت. و عبداللَّه از شنیدن سخنانی برخلاف عقیده مذهبی خود، ناراحتی نشان نمی داد. نیز، اباضیه می آمدند و در جلو چشم هشام تعلیمات مذهبی خودشان را که غالباً علیه مذهب تشیع بود فرا می گرفتند و هشام ناراحتی نشان نمی داد.
یک روز عبداللَّه به هشام گفت: من و تو با یکدیگر دوست صمیمی و همکاریم. تو مرا خوب می شناسی. من میل دارم که مرا به دامادی خودت بپذیری و دخترت فاطمه را به من تزویج کنی
هشام در جواب عبداللَّه فقط یک جمله گفت و آن اینکه:«فاطمه مؤمنه است».
عبداللَّه با شنیدن این جواب سکوت کرد و دیگر سخنی از این موضوع به میان نیاورد. این حادثه نیز نتوانست در دوستی آنها خللی ایجاد کند. همکاری آنها باز هم ادامه یافت. تنها مرگ بود که توانست بین این دو دوست جدایی بیندازد و آنها را از هم دور سازد(67)