فهرست کتاب


داستان راستان

متفکر شهید استاد مرتضی مطهری‏‏‏‏‏‏‏‏

41 سلام یهود

عایشه همسر رسول اکرم در حضور رسول اکرم، نشسته بود که مردی یهودی وارد شد. هنگام ورود به جای سلام علیکم گفت: اَلسَّامُ عَلَیْکُمْ؛ یعنی مرگ بر شما طولی نکشید که یکی دیگر وارد شد، او هم به جای سلام گفت: اَلسَّامُ عَلَیْکُمْ. معلوم بود که تصادف نیست، نقشه ای است که با زبان، رسول اکرم را آزار دهند. عایشه سخت خشمناک شد و فریاد برآورد که:«مرگ بر خود شما و...».
رسول اکرم فرمود:«ای عایشه! ناسزا مگو ناسزا اگر مجسم گردد بدترین و زشت ترین صورتها را دارد. نرمی و ملایمت و بردباری روی هرچه گذاشته شود، آن را زیبا می کند و زینت می دهد و از روی هر چیزی برداشته شود از قشنگی و زیبایی آن می کاهد، چرا عصبی و خشمگین شدی؟».
عایشه: مگر نمی بینی یا رسول اللَّه! که اینها با کمال وقاحت و بیشرمی به جای سلام چه می گویند؟
«چرا، من هم در جواب گفتم:«عَلَیْکُمْ» بر خود شما. همین قدر کافی بود»(55)

42 نامه ای به ابوذر

نامه ای به دست «ابوذر» رسید آن را باز کرد و خواند. از راه دور آمده بود. شخصی به وسیله نامه از او تقاضای اندرز جامعی کرده بود. او از کسانی بود که ابوذر را می شناخت که چقدر مورد توجه رسول اکرم بوده. و رسول اکرم چقدر او را مورد عنایت قرار می داده و با سخنان بلند و پرمعنای خویش به او حکمت می آموخته است.
«ابوذر» در پاسخ فقط یک جمله نوشت، یک جمله کوتاه:«با آن کس که بیش از همه مردم او را دوست می داری، بدی و دشمنی مکن». نامه را بست و برای طرف فرستاد.
آن شخص بعد از آنکه نامه ابوذر را باز کرد و خواند، چیزی از آن سر در نیاورد. با خود گفت یعنی چه؟ مقصود چیست؟ با آن کس که بیش از همه مردم او را دوست می داری بدی و دشمنی نکن، یعنی چه؟ اینکه از قبیل توضیح واضحات است، مگر ممکن است که آدمی، محبوبی داشته باشد - آن هم عزیزترین محبوبها - و با او بدی بکند؟! بدی که نمی کند سهل است، مال و جان و هستی خود را در پای او می ریزد و فدا می کند.
از طرف دیگر با خود اندیشید که شخصیت گوینده جمله را نباید از نظر دور داشت، گوینده این جمله ابوذر است. ابوذر، لقمان امت است و عقلی حکیمانه دارد، چاره ای نیست باید از خودش توضیح بخواهم.مجدداً نامه ای به ابوذر نوشت و توضیح خواست.
ابوذر در جواب نوشت:«مقصودم از محبوبترین و عزیزترین افراد در نزد تو همان خودت هستی. مقصودم شخص دیگری نیست. تو خودت را از همه مردم بیشتر دوست می داری. اینکه گفتم با محبوبترین عزیزانت دشمنی نکن، یعنی با خودت خصمانه رفتار نکن. مگر نمی دانی هر خلاف و گناهی که انسان مرتکب می شود، مستقیماً صدمه اش بر خودش وارد می شود و ضررش دامن خودش را می گیرد»(56).

43 مزد نامعین

آن روز را سلیمان بن جعفر جعفری و امام رضا - علیه السلام - به دنبال کاری با هم بیرون رفته بودند، غروب آفتاب شد و سلیمان خواست به منزل خویش برود، علی بن موسی الرضا به او فرمود:«بیا به خانه ما و امشب با ما باش» اطاعت کرد و به اتفاق امام به خانه رفتند.
امام، غلامان خود را دید که مشغول گلکاری بودند. ضمناً چشم امام به یک نفر بیگانه افتاد که او هم با آنان مشغول گلکاری بود، پرسید:«این کیست؟»
غلامان: این را ما امروز اجیر گرفته ایم تا با ما کمک کند.
«بسیار خوب! چقدر مزد برایش تعیین کرده اید؟».
یک چیزی بالأخره خواهیم داد و او را راضی خواهیم کرد!
آثار ناراحتی و خشم در امام رضا پدید آمد و روآورد به طرف غلامان تا با تازیانه آنها را تأدیب کند. سلیمان جعفری جلو آمد و عرض کرد: چرا خودت را ناراحت می کنی؟
امام فرمود:«من مکرر دستور داده ام که تا کاری را طی نکنید و مزد آن را معین نکنید، هرگز کسی را بکار نگمارید، اول اجرت و مزد طرف را تعیین کنید بعد از او کار بکشید. اگر مزد و اجرت کار را معین کنید، آخر کار هم می توانید چیزی علاوه به او بدهید. البته او هم که ببیند شما بیش از انده ای که معین شده به او می دهید، از شما ممنون و متشکر می شود و شما را دوست می دارد و علاقه بین شما و او محکمتر می شود. اگر هم فقط به همان اندازه که قرار گذاشته اید اکتفا کنید شخص از شما ناراضی نخواهد بود. ولی اگر تعیین مزد نکنید و کسی را به کار بگمارید، آخر کار هر اندازه که به او بدهید باز گمان نمی برد که شما به او محبت کرده اید، بلکه می پندارد شما از مزدش کمتر به او داده اید»(57).