فهرست کتاب


داستان راستان

متفکر شهید استاد مرتضی مطهری‏‏‏‏‏‏‏‏

32 در خانه اُمّ سلمه

آن شب را رسول اکرم در خانه «ام سلمه» بود. نیمه های شب بود که ام سلمه بیدار شد و متوجه گشت که رسول اکرم در بستر نیست. نگران شد که چه پیش آمده؟ حسادت زنانه او را وادار کرد تا تحقیق کند. از جا حرکت کرد و به جستجو پرداخت. دید که رسول اکرم در گوشه ای تاریک ایستاده، دست به آسمان بلند کرده اشک می ریزد و می گوید:
«خدایا! چیزهای خوبی که به من داده ای از من نگیر، خدایا! مرا مورد شماتت دشمنان و حاسدان قرار نده، خدایا! مرا به سوی بدیهایی که مرا از آنها نجات داده ای برنگردان، خدایا! مرا هیچگاه به اندازه یک چشم برهم زدن هم به خودم وامگذار».
شنیدن این جمله ها با آن حالت، لرزه بر اندام ام سلمه انداخت، رفت در گوشه ای نشست و شروع کرد به گریستن، گریه ام سلمه به قدری شدید شد که رسول اکرم آمد و از او پرسید:«چرا گریه می کنی؟».
چرا گریه نکنم؟! تو با آن مقام و منزلت که نزد خدا داری، این چنین از خداوند ترسانی، از او می خواهی که تو را به خودت یک لحظه وانگذارد، پس وای به حال مثل من.
«ای ام سلمه! چطور می توانم نگران نباشم و خاطرجمع باشم، یونس پیغمبر یک لحظه به خود واگذاشته شد و آمد به سرش آنچه آمد»(45).

33 بازار سیاه

عائله امام صادق و هزینه زندگی آن حضرت زیاد شده بود. امام به فکر افتاد که از طریق کسب و تجارت عایداتی به دست آورد تا جواب مخارج خانه را بدهد. هزار دینار سرمایه فراهم کرد و به غلام خویش - که «مصادف» نام داشت - فرمود:«این هزار دینار را بگیر و آماده تجارت و مسافرت به مصر باش».
«مصادف» رفت و با آن پول از نوع متاعی که معمولاً به مصر حمل می شد خرید و با کاروانی از تجار که همه از همان نوع متاع حمل کرده بودند، به طرف مصر حرکت کرد.
همینکه نزدیک مصر رسیدند، قافله دیگری از تجار که از مصر خارج شده بود، به آنها برخورد. اوضاع و احوال را از یکدیگر پرسیدند، ضمن گفتگوها معلوم شد که اخیراً متاعی که مصادف و رفقایش حمل می کنند بازار خوبی پیدا کرده و کمیاب شده است. صاحبان متاع از بخت نیک خود، بسیار خوشحال شدند و اتفاقاً آن متاع از چیزهایی بود که مورد احتیاج عموم بود و مردم ناچار بودند به هر قیمت هست آن را خریداری کنند.
صاحبان متاع، بعد از شنیدن این خبر مسرت بخش، با یکدیگر همعهد شدند که به سودی کمتر از صد در صد نفروشند. رفتند و وارد مصر شدند. مطلب همان طور بود که اطلاع یافته بودند. طبق عهدی که با هم بسته بودند بازار سیاه به وجود آوردند و به کمتر از دو برابر قیمتی که برای خود آنها تمام شده بود نفروختند.
مصادف، با هزار دینار سود خالص به مدینه برگشت. خوشوقت و خوشحال به حضور امام صادق رفت و دو کیسه که هر کدام هزار دینار داشت جلو امام گذاشت. امام پرسید:«اینها چیست؟»
گفت: یکی ازاین دو کیسه سرمایه ای است که شما به من دادید و دیگری - که مساوی اصل سرمایه است - سود خالصی است که به دست آمده.
امام:«سود زیادی است، بگو ببینم چطور شد که شما توانستید این قدر سود ببرید؟».
قضیه از این قرار است که در نزدیک مصر اطلاع یافتیم که مال التجاره ما در آنجا کمیاب شده، هم قسم شدیم که به کمتر از صد در صد سود خالص نفروشیم و همین کار را کردیم!
«سبحان اللَّه! شما همچو کاری کردید!، قسم خوردید که در میان مردم مسلمان بازار سیاه درست کنید، قسم خوردید که به کمتر از سود خالص مساوی اصل سرمایه نفروشید! نه، همچو تجارت و سودی را من هرگز نمی خواهم».
سپس امام یکی از دو کیسه را برداشت و فرمود:«این سرمایه من» و به آن یکی دیگر دست نزد و فرمود:«من به آن کاری ندارم».
آنگاه فرمود:«ای مصادف! شمشیر زدن از کسب حلال آسانتر است»(46).

34 وامانده قافله

در تاریکی شب، از دور، صدای جوانی به گوش می رسید که استغاثه می کرد و کمک می طلبید و مادر جان! مادر جان! می گفت. شتر ضعیف و لاغرش از قافله عقب مانده بود و سرانجام از کمال خستگی خوابیده بود. هر کار کرد شتر را حرکت دهد نتوانست. ناچار بالا سر شتر ایستاده بود و ناله می کرد. در این بین، رسول اکرم که معمولاً بعد از همه و در دنبال قافله حرکت می کرد - که اگر احیاناً ضعیف و ناتوانی از قافله جدا شده باشد تنها و بی مددکار نماند - از دور صدای ناله جوان را شنید، همینکه نزدیک رسید پرسید:«کی هستی؟.
من جابرم
چرا معطل و سرگردانی؟
یا رسول اللَّه! فقط به علت اینکه شترم از راه مانده.
«عصا همراه داری؟».
بلی
«بده به من».
رسول اکرم عصا را گرفت و به کمک آن عصا شتر را حرکت داد و سپس او را خوابانید، بعد دستش را رکاب ساخت و به جابر گفت:«سوار شو».
جابر سوار شد و با هم راه افتادند. در این هنگام شتر جابر، تندتر حرکت می کرد. پیغمبر در بین راه دائماً جابر را مورد ملاطفت قرار می داد. جابر شمرد، دید مجموعاً 25 بار برای او طلب آمرزش کرد.
در بین راه از جابر پرسید:«از پدرت عبداللَّه چند فرزند باقی مانده؟».
هفت دختر و یک پسر که منم.
«آیا قرضی هم از پدرت باقی مانده؟».
بلی.
«پس وقتی به مدینه برگشتی، با آنها قراری بگذار و همینکه موقع چیدن خرما شد مرا خبر کن».
بسیار خوب.
«زن گرفته ای؟».
بلی.
«با کی ازدواج کردی؟».
با فلان زن، دختر فلان کس، یکی از بیوه زنان مدینه.
«چرا دوشیزه نگرفتی که همبازی تو باشد؟».
یا رسول اللَّه! چند خواهر جوان و بی تجربه داشتم نخواستم زن جوان و بی تجربه بگیرم، مصلحت دیدم عاقله زنی را به همسری انتخاب کنم.
«بسیار خوب کاری کردی. این شتر را چند خریدی؟».
به پنج وقیه طلا.
«به همین قیمت مال ما باشد، به مدینه که آمدی بیا پولش را بگیر».
آن سفر به آخر رسید و به مدینه مراجعت کردند. جابر شتر را آورد که تحویل بدهد، رسول اکرم به «بلال» فرمود:«پنج وقیه طلا بابت پول شتر به جابر بده، به علاوه سه وقیه دیگر، تا قرضهای پدرش عبداللَّه را بدهد، شترش هم مال خودش باشد».
بعد، از جابر پرسید:«با طلبکاران قرارداد بستی؟».
نه یا رسول اللَّه!
«آیا آنچه از پدرت مانده وافی به قرضهایش هست؟»
نه یا رسول اللَّه!
«پس موقع چیدن خرما ما را خبر کن».
موقع چیدن خرما رسید، رسول خدا را خبر کرد. پیامبر آمد و حساب طلبکاران را تصفیه کرد. و برای خانواده جابر نیز به اندازه کافی باقی گذاشت(47).