فهرست کتاب


داستان راستان

متفکر شهید استاد مرتضی مطهری‏‏‏‏‏‏‏‏

30شکایت همسایه

شخصی آمد حضور رسول اکرم و از همسایه اش شکایت کرد که مرا اذیت می کند و از من سلب آسایش کرده. رسول اکرم فرمود:«تحمل کن و سر و صدا علیه همسایه ات راه نینداز، بلکه روش خود را تغییر دهد» بعد از چندی دو مرتبه آمد و شکایت کرد. این دفعه نیز رسول اکرم فرمود:«تحمل کن» برای سومین بار آمد و گفت: یا رسول اللَّه! این همسایه من، دست از روش خویش بر نمی دارد و همان طور موجبات ناراحتی من و خانواده ام را فراهم می سازد.
این دفعه رسول اکرم به او فرمود:«روز جمعه که رسید، برو اسباب و اثاث خودت را بیرون بیاور و سر راه مردم که می آیند و می روند و می بینند بگذار، مردم از تو خواهند پرسید که چرا اثاثت را اینجا ریخته ای؟ بگو از دست همسایه بد و شکایت او را به همه مردم بگو».
شاکی همین کار را کرد. همسایه موذی که خیال می کرد پیغمبر برای همیشه دستور تحمل و بردباری می دهد، نمی دانست آنجا که پای دفع ظلم و دفاع از حقوق به میان بیاید، اسلام حیثیت و احترامی برای متجاوز قائل نیست. لهذا همینکه از موضوع اطلاع یافت، به التماس افتاد و خواهش کرد که آن مرد، اثاث خود را برگرداند به منزل. و در همان وقت متعهد شد که دیگر به هیچ نحو موجبات آزار همسایه خود را فراهم نسازد.(42)

31 درخت خرما

سمرة بن جندب، یک اصله درخت خرما در باغ یکی از نصارا داشت. خانه مسکونی مرد انصاری که زن و بچه اش در آن جا به سر می بردند. هماندم در باغ بود. سمره گاهی می آمد و از نخله خود خبر می گرفت، یا از آن خرما می چید. و البته طبق قانون اسلام، «حق» داشت که در آن خانه رفت و آمد نماید و به درخت خود رسیدگی کند.
سمره هر وقت که می خواست برود از درخت خود خبر بگیرد، بی اعتنا و سرزده داخل خانه می شد و ضمناً چشم چرانی می کرد.
صاحبخانه از او خواهش کرد که هر وقت می خواهد داخل شود، سرزده وارد نشود. او قبول نکرد. ناچار صاحبخانه به رسول اکرم شکایت کرد و گفت: این مرد سرزده داخل خانه من می شود، شما به او بگویید بدون اطلاع و سرزده وارد نشود تا خانواده من قبلاً مطلع باشند و خود را از چشم چرانی او حفظ کنند.
رسول اکرم، سمره را خواست و به او فرمود:«فلانی از تو شکایت دارد، می گوید تو بدون اطلاع وارد خانه او می شوی و قهراً خانواده او را در حالی می بینی که او دوست ندارد. بعد از این اجازه بگیر و بدون اطلاع و اجازه داخل نشو»، سمره تمکین نکرد.
فرمود:«پس درخت را بفروش»، سمره حاضر نشد. رسول اکرم قیمت را بالا برد، باز هم حاضر نشد. بالاتر برد، باز هم حاضر نشد، فرمود:«اگر این کار را بکنی، در بهشت برای تو درختی خواهد بود»
باز هم تسلیم نشد. پاها را به یک کفش کرده بود که نه از درخت خودم صرفنظر می کنم و نه حاضرم هنگام ورود به باغ از صاحب باغ اجازه بگیرم.
در این وقت رسول اکرم فرمود:«تو مردی زیان رسان و سختگیری و در دین اسلام زیان رساندن و تنگ گرفتن وجود ندارد»(43). بعد رو کرد به مرد انصاری و فرمود:«برو درخت خرما را از زمین درآور و بینداز جلو سمره».
رفتند و این کار را کردند. آنگاه رسول اکرم به سمره فرمود:«حالا برو درختت را هرجا که دلت می خواهد بکار»(44).

32 در خانه اُمّ سلمه

آن شب را رسول اکرم در خانه «ام سلمه» بود. نیمه های شب بود که ام سلمه بیدار شد و متوجه گشت که رسول اکرم در بستر نیست. نگران شد که چه پیش آمده؟ حسادت زنانه او را وادار کرد تا تحقیق کند. از جا حرکت کرد و به جستجو پرداخت. دید که رسول اکرم در گوشه ای تاریک ایستاده، دست به آسمان بلند کرده اشک می ریزد و می گوید:
«خدایا! چیزهای خوبی که به من داده ای از من نگیر، خدایا! مرا مورد شماتت دشمنان و حاسدان قرار نده، خدایا! مرا به سوی بدیهایی که مرا از آنها نجات داده ای برنگردان، خدایا! مرا هیچگاه به اندازه یک چشم برهم زدن هم به خودم وامگذار».
شنیدن این جمله ها با آن حالت، لرزه بر اندام ام سلمه انداخت، رفت در گوشه ای نشست و شروع کرد به گریستن، گریه ام سلمه به قدری شدید شد که رسول اکرم آمد و از او پرسید:«چرا گریه می کنی؟».
چرا گریه نکنم؟! تو با آن مقام و منزلت که نزد خدا داری، این چنین از خداوند ترسانی، از او می خواهی که تو را به خودت یک لحظه وانگذارد، پس وای به حال مثل من.
«ای ام سلمه! چطور می توانم نگران نباشم و خاطرجمع باشم، یونس پیغمبر یک لحظه به خود واگذاشته شد و آمد به سرش آنچه آمد»(45).