فهرست کتاب


داستان راستان

متفکر شهید استاد مرتضی مطهری‏‏‏‏‏‏‏‏

24 گوش به دعای مادر

در آن شب همه اش به کلمات مادرش - که در گوشه ای از اطاق رو به طرف قبله کرده بود - گوش می داد. رکوع و سجود و قیام و قعود مادر را در آن شب که شب جمعه بود، تحت نظر داشت. با اینکه هنوز کودک بود، مراقب بود ببیند مادرش که این همه در باره مردان و زنان مسلمان دعای خیر می کند و یک یک را نام می برد و از خدای بزرگ برای هر یک از آنها سعادت و رحمت و خیر و برکت می خواهد، برای شخص خود از خداوند چه چیزی مسألت می کند؟
امام حسن آن شب را تا صبح نخوابید و مراقب کار مادرش، صدیقه مرضیه - علیهالسلام - بود. و همه اش منتظر بود که ببیند مادرش در باره خود چگونه دعا می کند و از خداوند برای خود چه خیر و سعادتی می خواهد؟
شب صبح شد و به عبادت و دعا در باره دیگران گذشت. و امام حسن، حتی یک کلمه نشنید که مادرش برای خود دعا کند. صبح به مادر گفت:«مادر جان! چرا من هرچه گوش کردم، تو در باره دیگران دعای خیر کردی و در باره خودت یک کلمه دعا نکردی؟».
مادر مهربان جواب داد:«پسرک عزیزم! اول همسایه، بعد خانه خود»(36)

25 در محضر قاضی

شاکی شکایت خود را به خلیفه مقتدر وقت، عمر بن الخطاب، تسلیم کرد. طرفین دعوا باید حاضر شوند و دعوا طرح شود. کسی که از او شکایت شده بود، امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب - علیه السلام - بود. عمر هر دو طرف را خواست و خودش در مسند قضا نشست.
طبق دستور اسلامی، دو طرف دعوا باید پهلوی یکدیگر بنشینند و اصل تساوی در مقابل دادگاه محفوظ بماند. خلیفه مدعی را به نام خواند و امر کرد در نقطه معینی روبروی قاضی بیستد. بعد رو کرد به علی گفت یا ابالحسن! پهلوی مدعی خودت قرار بگیر. با شنیدن این جمله، چهره علی - علیه السلام - درهم و آثار ناراحتی در قیافه اش پیدا شد.
خلیفه گفت: یا علی! میل نداری پهلوی طرف مخاصمه خویش بایستی؟
علی:«ناراحتی من از آن نیست که باید پهلوی طرف دعوای خود بایستم، برعکس، ناراحتی من از این بود که تو کاملاً عدالت را مراعات نکردی؛ زیرا مرا با احترام نام بردی و به کنیه خطاب کردی و گفتی «یا ابالحسن»، اما طرف مرابه همان نام عادی خواندی. علت تأثر و ناراحتی من این بود»(37)

26در سرزمین منا

مردمی که به حج رفته بودند، در سرزمین «مِنی » جمع بودند، امام صادق - علیه السلام - و گروهی از یاران، لحظه ای در نقطه ای نشسته از انگوری که در جلوشان بود، می خوردند.
سائلی پیدا شد و کمک خواست. امام مقداری انگور برداشت و خواست به سائل بدهد. سائل قبول نکرد و گفت: به من پول بدهید
امام گفت:«خیر است، پولی ندارم» سائل مأیوس شد و رفت.
سائل بعد از چند قدمی که رفت پشیمان شد و گفت: پس همان انگور را بدهید.
امام فرمود: خیر است، آن انگور را هم به او نداد».
طولی نکشید سائل دیگری پیدا شد و کمک خواست. امام برای او هم یک خوشه انگور برداشت و داد. سائل انگو را گرفت و گفت: سپاس خداوند عالمیان را که به من روزی رساند.
امام با شنیدن این جمله او را امر به توقف داد و سپس هر دو مشت را پر از انگور کرد و به او داد. سائل برای بار دوم خدا را شکر کرد.
امام باز هم به او گفت:«بایست و نرو»سپس به یکی از کسانش که آنجا بود رو کرد و فرمود:«چقدر پول همراهت هست؟» او جستجو کرد، در حدود بیست درهم بود، به امر امام به سائل داد. سائل برای سومین بار زبان به شکر پروردگار گشود و گفت: سپاس منحصراً برای خداست، خدایا! منعم تویی و شریکی برای تو نیست.
امام بعد از شنیدن این جمله، جامه خویش را از تن کند و به سائل داد. در اینجا سائل لحن خود را عوض کرد و جمله ای تشکرآمیز نسبت به خود امام گفت. امام بعد از آن دیگر چیزی به او نداد و او رفت.
یاران و اصحاب که در آنجا نشسته بودند گفتند: ما چنین استنباط کردیم که اگر سائل همچنان به شکر و سپاس خداوند ادامه می داد، باز هم امام به او کمک می کرد، ولی چون لحن خود را تغییر داد و از خود امام تمجید و سپاسگزاری کرد، دیگر کمک ادامه نیافت.(38)