فهرست کتاب


داستان راستان

متفکر شهید استاد مرتضی مطهری‏‏‏‏‏‏‏‏

10 امام باقر و مرد مسیحی

امام باقر، محمد بن علی بن الحسین - علیه السلام - لقبش «باقر» است. باقر یعنی شکافنده. به آن حضرت «باقرالعلوم» می گفتند، یعنی شکافنده دانشها.
مردی مسیحی، به صورت سخریه و استهزا، کلمه «باقر» تصحیف کرد به کلمه «بقر» - یعنی گاو - به آن حضرت گفت:«اَنْتَ بَقَرٌ؛ یعنی تو گاوی ».
امام بدون آنکه از خود ناراحتی نشان بدهد و اظهار عصبانیت کند، با کمال سادگی گفت:«نه، من بقر نیستم من باقرم».
مسیحی: تو پسر زنی هستی که آشپز بود.
«شغلش این بود، عار و ننگی محسوب نمی شود».
مادرت سیاه و بی شرم و بدزبان بود.
«اگر این نسبتها که به مادرم می دهی راست است، خداوند او را بیامرزد و از گناهش بگذرد و اگر دروغ است، از گناه تو بگذرد که دروغ و افترا بستی».
مشاهده این همه حلم، از مردی که قادر بود همه گونه موجبات آزارد یک مرد خارج از دین اسلام را فراهم آورد، کافی بود که انقلابی در روحیه مرد مسیحی ایجاد نماید و او را به سوی اسلام بکشاند.
مرد مسیحی بعداً مسلمان شد(11)

11 اعرابی و رسول اکرم

عربی بیابانی و وحشی، وارد مدینه شد و یکسره به مسجد آمد تا مگر از رسول خدا سیم و زری بگیرد. هنگامی وارد شد که رسول اکرم در میان انبوه اصحاب و یاران خود بود. حاجت خویش را اظهار کرد و عطایی خواست. رسول اکرم چیزی به او داد، ولی او قانع نشد و آن را کم شمرد، به علاوه سخن درشت و ناهمواری بر زبان آورد و نسبت به رسول خدا جسارت کرد. اصحاب و یاران،سخت در خشم شدند و چیزی نمانده بود که آزاری به او برسانند، ولی رسول خدا مانع شد.
رسول اکرم بعداً اعرابی را با خود به خانه برد و مقدار دیگری به او کمک کرد، ضمناً اعرابی از نزدیک مشاهده کرد که وضع رسول اکرم به وضع رؤسا و حکامی که تا کنون دیده شباهت ندارد و زر و خواسته ای در آنجا جمع نشده.
اعرابی اظهار رضایت کرد و کلمه ای تشکرآمیز بر زبان راند. در این وقت رسول اکرم به او فرمود:«تو دیروز سخن درشت و ناهمواری بر زبان راندی که موجب خشم اصحاب و یارن من شد. من می ترسم از ناحیه آنها به تو گزندی برسد، ولی اکنون در حضور من این جمله تشکرآمیز را گفتی، آیا ممکن است همین جمله را در حضور جمعیت بگویی تا خشم و ناراحتی که آنان نسبت به تو دارند از بین برود؟»
اعرابی گفت:«مانعی ندارد».
روز دیگر اعرابی به مسجد آمد، در حالی که همه جمع بودند، رسول اکرم روبه جمعیت کرد و فرمود:«این مرد اظهار می دارد که از ما راضی شده آیا چنین است؟»
اعرابی گفت:«چنین است» و همان جمله تشکرآمیز که در خلوت گفته بود تکرار کرد. اصحاب و یاران رسول خدا خندیدند.
در این هنگام رسول خدا رو به جمعیت کرد و فرمود:«مثل من و این گونه افراد، مثل همان مردی است که شترش رمیده بود و فرار می کرد، مردم به خیال اینکه به صاحب شتر کمک بدهند فریاد کردند و به دنبال شتر دویدند. آن شتر بیشتر رَم کرد و فراری تر شد. صاحب شتر، مردم را بانگ زد و گفت: خواهش می کنم کسی به شتر من کاری نداشته باشد، من خودم بهتر می دانم که از چه راه شتر خویش را رام کنم».
همینکه مردم را از تعقیب بازداشت، رفت و یک مشت علف برداشت وآرام آرام از جلو شتر بیرون آمد، بدون آنکه نعره ای بزند و فریادی بکشد و بدود، تدریجاً در حالی که علف را نشان می داد جلو آمد. بعد با کمال سهولت، مهار شتر خویش را در دست گرفت و روان شد.
«اگر دیروز من شما را آزاد گذاشته بودم، حتماً این اعرابی بدبخت به دست شما کشته شده بود - و در چه حالی بدی کشته شده بود، در حال کفر و بت پرستی - ولی مانع دخالت شما شدم و خودم با نرمی و ملایمت او را رام کردم»(12).

12 مردشامی وامام حسین(ع)

شخصی از اهل شام، به قصد حج یا مقصد دیگر به مدینه آمد. چشمش افتاد به مردی که در کناری نشسته بود. توجهش جلب شد، پرسید: این مرد کیست؟ گفته شد:«حسین بن علی بن ابیطالب است». سوابق تبلیغاتی عجیبی(13) که در روحش رسوخ کرده بود، موجب شد که دیگ خشمش به جوش آید و قربة الی اللَّه! آنچه می تواند سب و دشنام نثار حسین بن علی بنماید. همینکه هر چه خواست گفت و عقده دل خود را گشود، امام حسین بدون آنکه خشم بگیرد و اظهار ناراحتی کند، نگاهی پر از مهر و عطوفت به او کرد و پس از آنکه چند آیه از قرآن - مبنی بر حسن خلق و عفو و اغماض - قرائت کرد به او فرمود:«ما برای هر نوع خدمت و کمک به تو آماده ایم»
آنگاه از او پرسید:«آیا از اهل شامی؟».
جواب داد: آری.
فرمود:«من با این خلق و خوی سابقه دارم و سرچشمه آن را می دانم».
پس از آن فرمود:«تو در شهر ما غریبی. اگر احتیاجی داری حاضریم به تو کمک دهیم، حاضریم در خانه خود از تو پذیرایی کنیم. حاضریم تو را بپوشانیم، حاضریم به تو پول بدهیم».
مرد شامی که منتظر بود با عکس العمل شدیدی برخورد کند و هرگز گمان نمی کرد با یک همچو گذشت و اغماضی روبرو شود، چنان منقلب شد که گفت: آرزو داشتم در آن وقت زمین شکافته می شد و من به زمین فرو می رفتم و این چنین نشناخته و نسنجیده گستاخی نمی کردم. تا آن ساعت برای من، در همه روی زمین کسی از حسین و پدرش مبغوضتر نبود و از آن ساعت برعکس، کسی نزد من از او و پدرش محبوبتر نیست(14).